داستانهایی در مورد عقده (پادکست 19 الی 25)

داستانهایی در مورد عقده (پادکست 19 الی 25)

در این مجموعه پادکست های یونگ نگار رسول ماجانی با بیان داستان های متعدد به تشریح و واکاوی تمثیلی مقوله عقده می کند و به عقده هایی نظیر عقده مادر، عقده پدر، عقده ادیپ و عقده کرونوس، عقده حقارت، عقده ژوکاست و عقده دون ژوان، عقده های پلی کرات و مدونا هور می پردازد. شنیدن این داستان ها و مطالب می تواند در فهم و درک مفهوم عقده بسیار کمک رسان باشد. 

به دلیل فراخوانی پادکست از سایت کست باکس ممکن است کمی طول بکشد و یا در برخی موارد نیاز به فیلتر شکن هم پیدا کند.

22 Comments

به گفتگوی ما بپیوندید و دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید.

  • چقدر فوق العاده که مفاهیم روانشناسی و داستان نویسی و با هم ترکیب کردید ، آرزوی موفقیت روز افزون

  • خب پس نمیشه گفت سوگند رشد نکرد!!! اتفاقا رشد کرد چون اول از همه پذیرفت که باید جدا بشه از همسرش، بعدشم که با تلاش خودش درآمد کسب کرد و بچه شو بزرگ کرد. پس رشد کرد.

  • سلام سوالی برام پیش اومد امکان داره یک نفر هر دو عقده رو داشته باشه؟؟

  • درود ، نفس شما گرم عالیه کارت، واقعا استفاده میکنم ولذت میبرم که از دریچه شما هم این مطاالب رو نوش میکنم. کلام شما در انتقال و فهم این علم بسیار شیواست.🙏🙏🙏🌹🌹 سپاس

  • ممنونم از پادکست عالی و داستانهای جالبتون. من هم یک داستان از روی زندگی یک آدم واقعی (که مشابهش هم در نسل ما زیاده) درباره عقده پدر رو به سبک خودتون نوشتم، که اینجا براتون به اشتراک میگذارم : «داستان علیرضا» پسرکی تخس و آتشپاره بود. همه فامیل دوستش داشتند. پدر با او و خواهرش که یک سال از خودش بزرگتر بود ،زیاد بازی میکرد و آنها را به گردش می برد. او را با خود به مسجد و هیات میبرد و با صدای خوبی که داشت، مکبر و قرآن خوان مسجد شده بود. پدر و مادرش هر دو تحصیلکرده و اهل مطالعه بودند، و پدر استاد مهندسی معدن در دانشگاه صنعتی اصفهان بود. تا هفت هشت سالگی ، گاه و بیگاه شلوارش را خیس میکرد و پدر که سعی میکرد با روش های تربیت قدیمی این مشکل را حل کند، پسرک را به حمام میبرد، کمربندش را بیرون میکشید و او را میزد. در دوران دبستان هم هربار آتشی میسوزاند، روی نقطه ضعف او دست میگذاشت؛ با ماشین به جان موهای مشکی و پرپشتش می افتاد و آنها را از ته می زد. دهه شصت بود و شور انقلابی برپا بود. پسرهای سرکش باید کچل میشدند تا به فکر قرتی بازی نیفتند. مدرسه که رفتند، تفاوت او و خواهرش توی چشم میزد. خواهرش حرف گوش کن، شاگرد اول و عزیزدردانه ی بابا بود. او را اما هر مدرسه ای میگذاشتند، آخر سال عذرش را میخواستند. نوجوان که شد، بیباک و یاغی بود. دیگر کسی به او درباره ژل زدن و بلند کردن موهایش حرفی نمیزد، اما رفتار پدر با او همیشه رفتاری سرد بود، که هرلحظه نشان میداد که این آن پسری که بپسندد نیست؛ لات، بچه تنبل، بی ادب و قرتی. او هم تسلیم نمیشد. هر آنچه در خانه اسمش هم نبود، از بازی کامپیوتری و دختر و سیگار و مشروب ، در خیابانها تجربه میکرد. عشق ماشین بود اما پدرش ماشین خوب نمی خرید. او اما بی گواهینامه ، همیشه از روی سوییچ همان ماشینهای بدردنخور هم کپی داشت. بعضی از دعواهایشان سر شب دیر امدن و ماشین برداشتن به جاهای باریک میکشید، تهدید به تماس با پلیس و حتی یکبار در دعوا با پدرش چاقو به دست گرفت. دیپلم را به سختی گرفت و رشته ی تربیت بدنی در دانشگاه را هم رها کرد.خوش قیافه و مغرور و سرکش بود و تن به هر کاری نمیداد. سربازی رفت و بعد با چند پسر که ماشین خرید و فروش میکردند دوست شد. کم کم با حمایت یکی از آشنایان سرمایه ای جور کرد ، به تهران آمد ، نمایشگاه ماشین کوچکی زد و بالاخره زندگی آزاد را شروع کرد. شغل مورد علاقه اش را پیدا کرده بود، وضعش خوب شده بود، و در میان ماشینهای لوکس و گرانقیمت غرق بود. دلال ماشین بود، کاری که پدر از همه جهت تحقیر میکرد. همه جوره به ضد پدر تبدیل شده بود. پدرش محتاط بود و او اهل ریسک، پدر مقتصد بود و او ولخرج ،هرچه پدر لباس خوب نمیپوشید کمد او پر از عطر و لباسهای گرانقیمت بود، و هرچه پدر اهل صداقت، دیانت، اخلاق و روابط در چارچوب خانواده بود، او هیچ اهمیتی به این اصول نمیداد. اما در نهایت او بود که در این نبرد پیروز شده بود، تسلیم نشده بود و پدر پیر هم دیگر نمی توانست او را تحقیر کند.

    • ممنون بابت زحمتی که برای این داستان کشیدید. اونو بررسی می کنم و در کارها استفاده می کنیم

  • یه سوال دیگه، میشه تفاوت سایه و عقده رو توضیح بدین؟خیلی جاها شبیه هم میشن این دوتا مفهوم

  • چقدر چیزای مهمی ازتون یاد میگیرم.ممنون بخاطر پادکست پرمحتواتون🙏

  • مرسی بابت این اپیزود🌹مثال هاتون فهمشون رو راحت میکنن فقط من این جمله رو دوست نداشتم(پیردختری را از شهرستان برایش آوردند) واقعا بعیده از شما دقت بیشتری داشته باشین لطفا

  • دقیقا همینطور است با بیان شما حس میکردم انگار کسی دارد ذهنم را میخواند
    شما واقعا فوق العاده هستید با دنبال کردن مطالب شما در طی چند هفته در کنار روانکاوی ابعاد بیشتری از وجودم رو دارم میشناسم و یک دنیا ارزش دارد برایم یک عالم ممنونم 🙏🙏❤️❤️❤️

دیدگاهتان را بنویسید