فرافکنی چیست؟

فرافکنی چیست و چگونه اتفاق می‌افتد؟

آنچه خواهید خواند

3.5
(11)

در مباحث روانکاوانه فرافکنی کلمه ای است که زیاد شنیده می‌شود. فرافکنی یک پدیده روانی همه گیر و غیر قابل اجتناب است و به معنای نسبت دادن ناهوشیار و ناخودآگاه احساسات، انگیزه ها و ویژگی های غیر قابل پذیرش در وجود خودمان به دیگران، مفهومی است که در روانشناسی تحلیلی یونگ بسیار کاربرد دارد. فرافکنی از نظر لغوی به معنی  « پرتاب کردن رو به بیرون یا رو به جلو» ست  و در این مقاله با توضیح بیشتر این مفهوم روانکاوانه بهتر متوجه خوهید شد که چقدر این واژه متناسب با مفهوم ضمنی آن درروانشناسی است.

فرافکنی فرویدی

اولین کسی که واژه فرافکنی (projection) را در روانشناسی به کار برد زیگموند فروید  بود. او را فرافکنی را خیال از میان برداشتن چیزی از درون روان و نسبت دادن آن به یک شخص یا موضوع در جهان خارج یا نهادن آن در درون یک شخص یا موضوع در جهان خارج تعریف کرد. برای مثال  اگر کسی خشم خود را بر روی دیگری فرافکنی کند احتمالا گمان خواهد کرد که این دیگری است که خشمگین است نه خود او؛ فروید عقیده داشت فرافکنی در خیالات نوزاد ریشه دارد. نوزاد تمایل دارد چیزهای لذت‌بخش را به درون ببرد و در خیال خود از طریق تف کردن و استفراغ کردن و ادرار کردن و مدفوع کردن از شر چیزهای بد خلاص شود. فروید این فانتزی را فرافکنی نامید.

فرافکنی یکی از انواع مکانیسم های  دفاعی روان است. همانطور که می‌دانید مکانیسم های دفاعی سازوکارهایی هستند که روان ما به کار می‌گیرد تا از ما در برابر اضطراب های که ناشی از افکار و احساسات غیرقابل قبول  محافظت کند. از آنجایی که تمام مکانیسم های دفاعی در سطح ناخودآگاه عمل می‌کنند، فرافکنی هم به شکل ناخودآگاه انجام می‌شود. ما تا زمانی که به احساسات و افکاری که درونمان سرکوب شده اند آگاه نشویم، نمی‌دانیم که تا چه اندازه و به چه تعداد آنها را بر روی دیگران فرافکنی می‌کنیم.

 

فرافکنی چیست؟

در واقع هر مفهوم، باور یا خصیصه و فعلی که مورد پذیرش فرد، خانواده یا جامعه نباشد و به نوعی سرکوب یا نهی و انکار شده باشد، از بین نمی رود بلکه به آرامی به بخشی از ناخودآگاه روان انسان می خزد و در آنجا در سایه می ماند و از دسترس خودآگاه فرد خارج می شود و بی آنکه فرد از وجودش آگاه باشد.به محض دیدن در فرد دیگر، برایش به شدت برجسته می شود و احساسات و هیجانات او را به حرکت در می آورد و بر روی دیگران فرافکن می شود، آنگاه فرد آنچه را در اعماق وجودش حتی از خودش پنهان کرده است به دیگری نسبت می دهد و اینجاست که باید از خود بپرسیم:

“کدام ویژگی یا باور و خصیصه ای در وجود ما انکار یا سرکوب شده است و به شکل پنهانی و دور از چشم ما به حیات خود ادامه میدهد و نا امید از به رسمیت شناخته شدن توسط ما، مترصد فرصتی برای دیده شدن است، که اینگونه با دیدن او در دیگری بر آشفته و ناآرام می شویم؟ چنانچه بتوانیم نوری از آگاهی بر آن بتابانیم و از سیاهی سایه بیرونش آوریم، در این صورت است که از مسدود شدن انرژی حیاتی روانمان جلوگیری می کنیم و در مسیر فردیت یافتن به حرکت در می آییم. برای فهم بهتر مفهوم انرژی روانی یا همان لیبیدو اپیزود 66 پادکست یونگ نگار را گوش دهید.

فرافکنی در برابر درون‌فکنی

به نوعی درون فکنی روی دیگر فرافکنی است. بدر فرافکنی رویداد یا بهتر بگویم تجربه ای که از درون نشات می‌گیرد، به صورت ناخودآگاه و ناهوشیارانه به بیرون نسبت داده می‌شود یعنی احساسات، انگیزه ها و ویژگی های غیر قابل پذیرش خود را متعلق به دیگری بدانیم. اما در درون‌فکنی آنچه که در بیرون از ما اتفاق می‌افتد را به خود و جهان درونی خود نسبت می‌دهیم.

مثلا ممکن است کسی که مدام مورد آزار دیگران قرار گرفته عنصر آزار رسان را درونی سازی کرده باشد و خود را فردی آزارگر بشناسد. در هر دو صورت مرز بین تجربه درونی فرد و جهان بیرون وجود ندارد و این باعث مشکلات زیادی خواهد شد که مهم ترین آن تحریف واقعیت است.

یونگ درباره فرافکنی چه می‌گوید؟

همانطور که گفتیم فروید فرافکنی را به عنوان یک مکانیزم دفاعی معرفی کرد و این مکانیسم دفاعی کمک می‌کند تا ما با اضطراب درونی خود روبرو نشویم یعنی روان برای حفظ بقا و جلوگیری از فروپاشی روانی حاصل از روبرو شد با احساسات و افکار سرکوب شده که قطعا اضطراب آفرین نیز هستنند، این افکار و احساسات را بر روی دیگران فرافکنی می‌کند. در ادامه یونگ اینگونه تبیین کرد که فرافکنی مکانسمی دفاعی است که از ما در برابر ناشناخته ها محافظت می‌کند و این ناشناخته ها قاعدتا شامل ناشناخته های مبهم درونی خود ما نیز می‌شود.

حتی به لحاظ فیزیولوژیکی هم نشن داده شده که مغز ما در برابر یادگیری مفهومی جدید مقاومت می‌کند و ترجیح می‌دهد انرژی زیادی صرف شناخت نکند و به همین خاطر ما تمایل زیادی برای تصمیم گیری بر مبنای پیش فرض های ذهنی خود هستیم. در مورد فرآیند فرافکنی نیز این صدق می‌کند. احساسات یا افکاری که به هر دلیلی به ناخودآگاه ما رانده شده اند انرژی زیادی برای بازگشت به سطح آگاهی طلب می‌کنند و ایگوی ما نیاز دارد آنقدری تربیت شده باشد که بتواند از پس این فشار روانی تهدید کننده بربیاید.

فرافکنی عقده و سایه

فرافکنی عقده و سایه

چرا دیگری بد است؟

شخصی که ما اعمال و رفتارش را بد خطاب میکنیم درواقع دارد بخشی از مارا زندگی میکند که ما به دلایل مختلف آن را سرکوب کرده ایم درواقع همانطور که درون خودمان سعی کردیم آن را بکشیم برای اینکه خیالمان راحت باشد کار درستی کرده ایم برای نمونه آن در دنیای بیرونی هم چاقو تیز میکنیم!

اما ندیدن بخش های تاریک وجود و انکار کردنش دلیل بر وجود نداشتن آنها نیست.

واپس زده همیشه باز میگردد،این بار با چهره ای زشت تر. «فروید»

در واقع ما همیشه دیگران را مقصر میدانیم و تمام تقصیر ها را گردن اشخاص یا اتفاقات بیرون از خودمان می‌اندازیم تا زمانی که متوجه شویم که دیدگاه منفی ما نسبت به اعمال و رفتار دیگران از جایی در اعماق وجودی خودمان می‌جوشد! اما چاه عمیق ناخودآگاه آنقدر تاریک به نظر میرسد که معمولا تمایل نداریم که برای درک آن و مشاهده نحوه عملکردش گامی برداریم و حتی در مواردی راه حل انکار را برای خودمان تجویز می‌کنیم!

اما چه بر سر ویژگی های سرکوب شده می‌آید؟

ما به صورت نا خود آگاه شروع میکنیم به نسبت دادن آن صفات و ویژگی ها به اشخاص دنیای خارج از ذهن خودمان!

این ویژگی ها الزاما منفی نیست! می‌تواند مثبت هم باشد؛ در واقع ویژگی های مثبتی که ما در آنها ضعف داریم!

پس ما برای رشد خودمان وظیفه داریم که با بخش هایی که درونمان سرکوب کردیم رو به رو شویم و به آنها نور بتابانیم و سعی کنیم از دیدگاهی متفاوت نگاهشان کنیم

در این زمینه دوره سایه های روشن می‌تواند یک همراه خوب برای شما باشد تا با آمادگی کامل به تاریکی های خود نور بتابانید.

اما همه داستان فرافکنی به اینجا ختم نمی شود، ما نه تنها صفات و ویژگی هایی که دوست نمی داریم در خودمان ببینیم را به دیگران فرافکن می کنیم، بلکه گاهی ویژگی های بسیار درخشان و ارزشمند نهادمان را که در ناخودآگاه مان وجود دارند و از آن آگاه نیستیم را در دیگران می بینیم و به محض دیدن آن در دیگران بارقه هایی ازاحترام و عشق و تحسین نسبت به آنها را در خود احساس می کنیم و این همان مفهومی است که  رابرت الکس جانسون از آن به فرافکنی “طلای درون” نام می برد.

تبادل طلای درون

“هنگامی که در زندگی چشم ما به روی فرصتی جدید باز می شود، اغلب برای اولین بار آن را در اشخاص دیگر می بینیم، در این هنگام بخشی از وجود ما که تاکنون پنهان و مخفی بوده، در حال بروز و ظهور است، اما این بخش به صورت مستقیم از ناخودآگاه به آگاهی ما وارد نمی شود، بلکه از طریق میانجی یا میزبان سفر می کند. هنگامی که ما طلای خود را بر کسی فرافکن می کنیم، ناگهان مجذوب آن شخص می شویم . که البته این تا حدودی به مبحث آنیما و آنیموس هم مربوط می‌شود.

در واقع زمانی که ما ویژگی هایی شگفت را در شخص دیگر می بینیم و به او نسبت می دهیم، به صورت غیر مستقیم  محتوایی درون خودمان را ستایش می‌کنیم. طلای ما ابتدا از ناخودآگاه ما به سوی آن ها می رود، اما سرانجام به سوی ما باز می گردد و اگر از این فرآیند آگاه باشیم، فرافکنی طلای درون، بهترین فرصت برای ارتقا آگاهی ما نسبت به وجود خودمان است.

تبادل طلا (فرافکنی کردن صفات ارزشمند وجود خود که هنوز به آگاهی در نیامده اند به دیگری و سپس باز پس گیری آن به شکل تجلی آن صفات در خودآگاه خودمان) روند اسرار آمیزی است. طلای نهفته در ناخودآگاه ما آنقدر بزرگ و سنگین و درخشان است که ما در ابتدا نمی توانیم به تنهایی آن را حمل کنیم و از عهده مسئولیت آن بر بیاییم، برای همین نیاز داریم تا مدتی از کسی برای حمل آن کمک بگیریم.

زمانی که چنین شخصی را می یابیم و طلای خود را به او می سپاریم، چنان مجذوبش می شویم که مایلیم همه جا او را تعقیب کنیم و آنقدر به او وابسته می شویم که احساس می کنیم” لبخند او می تواند ما را به عرش اعلی ببرد و اخم و ناراحتی او ما را به اعماق دوزخ می رساند.”

اما باید به یاد داشته باشیم، ما تا زمانی طلای خود را به دیگری می سپاریم که خودمان قادر شویم آن را در اختیار بگیریم. این تبادل طلا در زندگی گاهی به شکل قهرمان پرستی نمود پیدا می کند، این ویژگی را می توان در کودکان و نوجوانان به خوبی مشاهده کرد.

زمانی که یک نوجوان شیفته کسی بزرگ تر از خودش می شود و صفاتی را در او می ستاید، در واقع دارد طلایی که در اعماق ناخودآگاه خودش شروع به درخشیدن کرده است را به سوی دیگری فرافکن می کند و زمانی که شروع به تقلید از او می کند به تدریج ویژگی هایی را کسب می کند که قهرمانش داشته است و پس از آن آغاز فرافکنی جدیدی است به سوی قهرمانانی بزرگ تر؛ “درست همانطور که کوهنوردان برای صعود از کوهی بلند، میخ را پرت کرده و می کوبند، طناب را محکم کرده و خود را بالا می کشند و به میخ می رسانند، ما این چنین رشد می کنیم و هرکس عاقبت از راه تبادل طلای درون به جایی می رسد که امروز رسیده است.”به قول مولانا:

همچو موج از خود برآوردیم سر

باز هم در خود تماشا می‌رویم

عشق و ازدواج

در ذهن بسیاری از ما، فرافکنی متقابل طلای درون (عشق دو طرفه) به عنوان پیش شرط ازدواج شناخته می شود و این را بدیهی می دانیم که زمانی که عاشق کسی شدیم بخواهیم با او ازدواج کنیم، اما واقعیت این است که عاشق بودن تضمینی برای یک ازدواج موفق نیست.

وقتی شما عاشق کسی می شوید، طلای خودتان یعنی عمیق ترین ارزش درونی خودتان را  به شخص دیگری فرافکن می کنید. شما آن را در اختیار او قرار می دهید تا برای مدتی نگه دارد، و هنگامی که آماده بودید آن را به شما برگرداند، متاسفانه این باز پس گیری طلا برای هر دو طرف با دلسردی همراه است، یک طرف احساس می کند “معشوقش آن کسی نبود که در آغاز می اندیشید” و دیگری احساس طرد شدن و رانده شدن را تجربه می کند…

اما باید بیاموزیم، چند سال بعد از آغاز عاشقی، زمانی که دیگر این رابطه کارایی سابق را ندارد، وقت آن رسیده است که از فرافکنی دست برداریم و عملا با خود آن دیگری؛ شریک یا همسر خود، ارتباط برقرار کنیم.

نکته کلیدی این است که زمانی که ما عاشق می شویم و طلای درون خود را به به شخص دیگر می سپاریم، این کار او را به عنوان یک فرد در نظر ما، محو می کند و در این صورت دیگر جایی برای ارتباط واقعی باقی نمی ماند. بر خلاف عشق، مهر ورزیدن یک توانایی انسانی است و ما  هر انسان را به خاطر آن چیزی که واقعا هست، دوست می داریم، اما عشق رمانتیک، در واقع نوعی عشق الهی است و ما شخص دیگر را به مقام خدایی می رسانیم و بی آنکه بدانیم از او می خواهیم تجسم خدا برای ما باشد.

“عاشق بودن در واقع یک تجربه عمیق مذهبی است و برای بسیاری از افراد تنها تجربه مذهبی که در تمام عمر خود داشته اند، آخرین فرصتی که خدا در اختیار آنها گذاشته تا او را به درستی بشناسند.”

یکی از دلایلی که ما در حمل طلای خود تردید داریم، این است که به طور ناخودآگاه می دانیم که این طلا به طرز خطرناکی شبیه به صفات الهی است و تاب آوردن وزن آن برایمان دشوار است، پس باید حواسمان باشد زمانی که از دیگری می خواهیم که تجسم این صفات الهی برایمان باشد، نباید او را بستوه بیاوریم و هر گز نباید وظیفه سنگین تری بر دوش او بگذاریم.

طلای کیمیایی عنصری کامل و مجزاست و نباید با هیچ چیز دیگر مخلوط شود. دوستی، رفاقت، زندگی خانوادگی، تفریح و کار همگی می توانند روابط خوبی باشند، اما زمانی که با طلای کیمیایی آغشته می شوند، آشفتگی به بار می آورند.

فرافکنی در رابطه

فرآیند فرافکنی در روابط عاشقانه

مطابق تئوری یونگ فرآیند فرافکنی در روابط پنج مرحله دارد:

مرحله اول

در ابتدا فرد به این نتیجه می‌رسد که تجربه درونی‌اش(احساسی که در درون خودش دارد) واقعیت دارد، به این دلیل که در بیرون هم در حال تجربه کردن آن است. مثلا ممکن است عمیقا عاشق کسی شود یا شدیدا به طرف مقابلش شک کند و یا به دنبال کنترل کردن او باشد.

مرحله دوم

در دومین مرحله فرافکنی، تناقضی بین واقعیت و تجربه درونی نظر ما را به خود جلب می‌کند یعنی  بین تصوری که از دیگری داشتیم و تجربه ملموس ما از او یعنی چیزی که واقعا هست، یک تفاوت آشکار مشاهده می شود. این تفاوت که اتفاقا در حال گسترش هم هست باعث می شود مدام سوالاتی مثل:  چرا او به من بی احترامی می‌کند؟  چرا فقط مال من نیست؟ چرا گاهی رام نشدی بنظر می آید؟ و.. را از خودمان بپرسیم.

این سوالات کم کم به شبهات و تردیدهای عمیق تر در رابطه  تبدیل می‌شوند و این ما را آشفته و گیج می‌کند. در نهایت کار به جایی میرسد که ما واقعیت دیگری را مورد سوال قرار می‌دهیم. این مرحله بسیار آزار دهنده، دردناک و حتی ناامید کننده است، اما در واقع توضیحی است برای این واقعیت که چرا خیلی از زوجین از ارتباط صمیمانه و قوی به سمت جنگ تن به تن بر سر قدرت حرکت می کنند.

در این مرحله ممکن است سوالاتی مثل آیا او عوض شده است؟ آیا من اشتباه کردم؟و… را از خودمان بپرسیم. در واقع در این زمان ما در حال آگاه شدن از چیزی که دیگری واقعا هست، هستیم و همان طور که گفته شد فرو ریختن دیواری از تصورات، که ساخته ذهن خودمان از دیگری بوده است، احتمالا وضعیت روحی ناخوشایندی برای ما ایجاد نماید. معمولا در این زمان است که بعضی افراد  به بن بستی ذهنی می‌رسند و برای پیدا کردن راه حل به درمانگر متوسل می‌شوند.

مرحله سوم

سومین مرحله فرافکنی که ممکن است در طول دوره روان درمانی یا خارج از آن رخ دهد زمانی است که نیاز داریم به یک درک جدید از دیگری برسیم. یعنی وقت آن رسیده که طرف مقابل را با یک دید کاملا جدید مشاهده نماییم، آنچه که واقعا هست، نه آنچه که ما دوست داریم باشد و از خود بپرسیم چه چیزی بین ما و او در حال رخ دادن است ؟ او واقعا کیست؟ در این مرحله توان جدا کردن  این تصاویر از هم (تصویری که از فرد مقابل در درون خودمان ساختیم با آنچه که او واقعا هست) ، می تواند به ما کمک زیادی در طی کردن مراحل بعدی آگاهی کند.

مرحله چهارم

حالا در چهارمین مرحله فرافکنی، کم کم تشخیص می‌دهیم چیزی که که قبلا درک کرده بودیم، در واقع حقیقت نبوده است!. در واقع به این نکته آگاه می‌شویم که دیگری را به همان صورت که واقعا هست تجربه و درک نمی‌کردیم، بلکه در حال تجربه او در درون خودمان بودیم و با تصویر تحریف شده در رابطه بوده ایم. این مرحله،  بسیار مهم و ارزشمند است به دلیل اینکه نشان دهنده یک اقدام اخلاقی و شجاعانه است. آن اقدام شجاعانه برداشتن بار بزرگ فرافکنی مان از شانه های “دیگری” است، به این ترتیب می‌توانیم به او اجازه دهیم یک انسان با ویژگیهای مربوط به خودش باشد و نه مسئول حمل فرافکنی های ما!.

رابرت الکس جانسون می‌نویسد:« دربازپس گیری فرافکنی، ما با وظیفه مواجهه با همه بی انصافی ها و رفتارهای پلیدی روبرو می‌شویم که به دیگران نسبت داده بودیم.»

مرحله پنجم

در پنجمین و آخرین مرحله از فرافکنی ما نیاز داریم برای یافتن معنای فرافکنی به جستجوی منشا انرژی که از ناخودآگاه مان روی طرف مقابل فرافکنی شده،  درون خود را بکاویم و این یعنی پرسیدن معنای فرافکنی از خودمان، سوالاتی مثل: کدام بخش از من هدف این فرافکنی بود؟ هدفم از این کار چه بود؟ چه چیز در طرف مقابل برایم جذاب بود؟ و…. در واقع محتوای هر فرافکنی جنبه ای از خودمان است، شاید این حرف خنده دار به نظر برسد اما حقیقت دارد.

در این جا ما به دنبال علت جذب شدن به دیگری را  نه در ویژگی های آن فرد، بلکه در ساختار روانی خود جستجو می‌کنیم. چه نیازی و به چه علتی برای ما تامین نشده که حالا به دنبال تامین آن در رابطه هستیم؟

در صورتیکه که این پنج مرحله به هر شکلی درست طی شوند، می‌توانیم امیدوار باشیم که در یک زمان معقول و البته بسته به شدت فرافکنی بتوانیم به تدریج آن بخش فرافکن شده از ناخودگاهمان را در روانمان را جذب کنیم و مسئولیت آن را خودمان به عهده بگیریم و بعد از آن به این روند و نحوه عملکرد فرافکنی بر دیگران آگاه باشیم.

باز پس گیری طلای درون

زمانی که تبادل طلا به خوبی انجام می شود، پس از مدتی توانایی این را پیدا می کنید که طلای خود را پس بگیرید. اگر این کار آگاهانه انجام نشود، باز پس گیری طلا می تواند دردناک و ناراحت کننده باشد و ممکن است فرد مقابل را دچار سو تفاهم کند و او احساس کند به یکباره از جایگاه “شاهزاده رویاها” به زیر کشیده شده است و تاج و تختش بر باد رفته است.

در واقع او درک نمی کند که زمانی مسوولیت حمل طلای شما به او سپرده شده بود و امروز که توانایی باز پس گیری طلای خود را دارید، نباید از باز گرداندن آن خودداری کند. در واقع باز پس گیری طلا ممکن است به شکل توقف فرافکنی ها و تمجیدهای عاشقانه و قهرمان پرستانه باشد و چنانچه فرد به این روند آگاه نباشد، از دست دادن این گونه توجهات همراه با تحسین می تواند برایش بسیار دردناک باشد.

اما باید بدانید تنها زمانی که طلای خود را باز پس می گیرید، آمادگی این را خواهید داشت که طلای افراد دیگر را به امانت نگهدارید. هنگامی که زمان مناسب فرارسید و شما آمادگی لازم را داشتید باید، طلای خودتان را پس بگیرید و خودتان آن را حمل کنید و در صورتی که بتوانید این کار را با احترام و ملاحظه انجام دهید بسیار عالی خواهد بود، اما به هر حال باید آن را پس بگیرید.

“همچنین حمل طلای دیگری، هنری ظریف و مسوولیتی سنگین است. اگر شما دریافت کننده طلای کسی هستید، باید بدانید که روزی که او به آمادگی کافی برای باز پس گیری طلای درونش رسید باید بلافاصله و بدون دلخوری، طلایش را پس دهید. متاسفانه افرادی هستند که طلا را جمع می کنند و از باز گرداندن آن خود داری می کنند، این کار نوعی جنایت است. آن ها گروهی از پیروان گرد می آورند و از آن ها بهره کشی می کنند.”

در تبادل طلای درون، ما به ندرت آگاه هستیم که چه اتفاقی در حال وقوع است و طلای ما همه جا، خارج از کنترل، در حال پخش شدن است. طلای کیمیایی درون، یعنی ارزشمند ترین دارایی ما، کف خیابان جاری شده است.

ما به سختی می توانیم درک کنیم بخش اعظم آنچه در دیگران و در دنیای بیرون تصور می کنیم، عملا بخشی از وجود خود ماست و “درونی کردن آنچه درونی است” هنری بزرگ است و یکی از قدرتمند ترین چیز هایی که می توانیم درک کنیم این است که تشخیص بدهیم تمام تاثرات ما؛ عشق، نفرت، خشم و . . . ریشه ای در درون ما دارد و باید به صورت درونی درک شده و روی آن کار شود.

با فراکنی چه کنیم؟

با ادامه فرافکنی ها چه کنیم؟

از آنجاییکه فرافکنی ها اصولا بر اساس تعاریف ناخودآگاه صورت می‌گیرند، حتی با وجود اگاهی از عملکرد ناخوداگاه هرگز نمی‌توانیم به طور کامل از فرافکنی اجتناب کنیم. ما در عمرمان با هزاران نفر ملاقات می‌کنیم و ممکن است با آنها رابطه شخصی داشته باشیم اما درصد خیلی کمی از آنها این قابلیت را دارند که انگاره های ناخودآگاه ما را فعال کنند. چون اصولا ما با همه انسان ها به اندازه ای صمیمی نخواهیم شد که بازتاب روان خود را در وجود آن ها مشاهده کنیم.

بنابراین شاید تنها زمانی بتوانیم در دام انواع تکراری از فرافکنی ها نیافتیم که تلاش کنیم متوجه تفاوت ها و تناقضات بین خودمان و “دیگری” شویم و فهم تفاوت بین آنچه تصور می‌کردیم و آنچه واقعا هست را تاب بیاوریم. با تاب آوری در تحمل درد این تناقضات و اختلافات و اجازه دادن به “دیگری” که “دیگری” باقی بماند و تبدیل به نسخه ذهنی که ما از او در ذهن داریم نشود، شاید بتوانیم بتدریج نسبت به فرافکنی هایمان آگاهی بیشتری پیدا کنیم.

نکته بسیار مهم دیگر این است که احتمال فرافکنی را همیشه در ذهنمان داشته باشیم؛ این احتمال از یک طرف باعث فروتنی و خودآگاهی بیشتر در ما می‌شود و از طرف دیگر ما را آماده می‌کند تا درباره نظرات، قضاوت‌ها و احساساتمان درباره هر شخص یا رویدادی کمی فکر کنیم تا بار دیگر انرژی روانی مان را برای دنبال کردن اهداف توهمی هدر ندهیم. این هدر دادن انرژی در واقع همان تلاش اسطوره ای برای بازیافتن باغ بهشت است که در عمق وجود انسان ها وجود دارد.

اما واقعیت این است که هرچه بیشتر آن را در دیگران دنبال می‌کنیم دورتر از دسترسمان قرار می‌گیرد در حالی که اگر به فرافکنی هایمان به عنوان مسیری در جهت آگاه شدن و پیدا کردن تکه های فراموش شده و گم شده وجودمان که در دیگری منعکس شده نگاه کنیم، هنگام نسبت دادن آن  به طرف مقابل و بازگشت به سمت خودمان نوعی آشناپنداری را تجربه خواهیم کرد چیزی شبیه  حس به کمال رسدن یا بهتر بگویم به کمال نزدیک شدن ؛ این شناخت ، می‌تواند نوعی بازگشت به خانه(اصالت خود) باشد. دوباره به خودمان متصل می شویم و حتی بتدریج می‌توانیم عاشق خودمان شویم!.

گوته، شاعر و فیلسوف بزرگ آلمانی می‌گوید:

«انسانتا جایی خود را می‌شناسد که دنیا را می‌شناسد؛ انسان فقط در درون دنیا از خود آگاه می‌شود و فقط در درون خود از دنیا آگاه می‌شود. هر شی جدیدی اگر خوب دیده شود، عضو ادراکی جدیدی در درون ما ایجاد میکند.»

در اینجا گوته به زیبایی به بازپس گیری فرافکنی ها اشاره می‌کند. اینکه اگر توان مرزگذاری و  ایجاد فاصله لازم بین خود و جهان را داشته باشیم و در عین حال از تعامل به جای با آن فرار نکنیم، می‌توانیم درک درستی از پیرامون خود که شامل آدم‌ها، اشیا و طبیعت است، داشته باشیم.

منابع:

فروید نوشته جاناتان لیر

روح و زندگی نوشته کارل گوستاو یونگ

مجله روان درمانی پویشی

کتاب دروغ هایی که به خود می‌گوییم نوشته جان فردریکسون

طلای درون نوشته رابرت الکس جانسون

 

کمترین -----> بیشترین

میانگین امتیاز: 3.5 / 5. تعداد نظرات: 11

اولین نفری باشید که امتیاز میدهید 🙂

7 دیدگاه

به گفتگوی ما بپیوندید و دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید.

  • ممنونم عالی بود خب من فکر کنم بین مرحله سوم و چهارم یه فرافکنی گیر افتادم تازگی ها یونگ، رابرت الکس جانسون و… رو خوندم مقاله شما هم بیشتر کمکم کرد 🙏🙏

  • خیلی خیلی عالی و آموزنده بود
    واقعآ از خوندنش لذت بردم. به نکات جالبی در مورد پی بردم
    از شما سپاسگزارم🙏

  • خیلی خیلی عالی و آموزنده بود
    واقعآ از خوندنش لذت بردم
    از شما سپاسگزارم🙏

دیدگاهتان را بنویسید

اشتراک گذاری در شبکه های اجتماعی
ارسال به ایمیل
https://jungnegar.ir/?p=11567