سالهای بسیار دور، گذشتگان ما، گردِ آتش می نشستند و برای یکدیگر قصه و افسانه می گفتند، وقتی که ما کودک بودیم، قصه های بسیاری شنیدیم، ما آنها را درونی می کردیم، و خودمان را جای قهرمانان داستان ها می گذاشتیم و یا سعی می کردیم، برای کمتر خطا کردن شبیه آن ها نشویم. مثلا وقتی داستان شنل قرمزی را می شنیدیم، سعی می کردیم، مثل او نباشیم و از خودمان مراقبت کنیم، تا روزی، فریب گرگ حیله گر را نخوریم. شنل قرمزی یک الگوی بی ادبی، برای ما بود که ادب را از او بیاموزیم. اما واقعا چه چیزی در این قصه است که روان ما را تا این میزان درگیر خود می کند؟

بیایید برای پاسخ به سوالی که ذکر شد چند داستان را مرور کنیم. از داستان شنل قرمزی شروع می کنیم. داستان شنل قرمزی خیلی شبیه داستان پرسفون است. اما داستان شنل قرمزی یک قصه است، ولی داستان پرسفون یک اسطوره است. در اسطوره پرسفون شخصیت پرسفون شبیه شخصیت شنل قرمزی است، پرسفون دختر سرخوشی است، که به همراه دوستانش مشغول گل چیدن است، که هادس او را می رباید و به جهان زیرین می برد.
شنل قرمزی هم، گرگ حیله گر، او را به سرخوشی و گل چیدن وا می دارد و در پایان داستان، سرانجام، او را می خورد. هردو خوش بین هستند. دنیا برای هردوی آنها امن است، پرسفون کودکی است که در بی خبری و سرخوشی بسر می برد. شنل قرمزی، هیچ ترسی از گرگ ندارد و به او بدبین نیست و حتی با اوگفتگو می کند. پرسفون یک دوشیزه است و مانند یک معصوم، باکره و پاک است و کودک وار سرخوش و بازیگوش است.
هر دو وارد یک تاریکی می شوند، پرسفون به جهان زیرین برده می شود و شنل قرمزی درون شکم گرگ، می رود و خورده می شود، هر دو شخصیت، مانند یک کودک هستند. یا در داستان سیندرلا می خوانیم که سیندرلا دختری مهربان، خوش بین، مثبت اندیش و در عین حال زودباور است، به دنیا و دیگران کاملا اعتماد دارد، اما زندگی و انسانها را دست کم می گیرد، بنابراین مورد سواستفاده قرار می گیرد.

در اکثر قصه ها، افسانه ها و اسطوره ها یا حتی داستان فیلم ها، به جادوگران بر می خوریم. جادوگر می تواند در قالب یک کاهن، حکیم قبیله و یا مخترع نشان داده شود: مثلا در داستان فیلم ارباب حلقه ها جادوگر وجود دارد، که دارای دانش و خرد است و قدرت تغییر دارد و رهبری، الهام بخش است. در اسطوره هرمس نیز، او یک شخصیت اسطوره ای است که پیام آور خدایان بود و شخصی بود که استاد تغییر واقعیت بود.
کسی شد که می توانست بین قلمروها و بعدهای مختلف سفرکند. همچنین در داستان هری پاتر، قهرمان داستان به مدرسه جادوگری می رود و معلمان او جادوگران هستند و دشمن او فردی است که جادوگر است. در افسانه زیبای خفته، یا در قصه هانسل و گرتل یا در داستان جادوگر شهر از نیز، به جادوگران برمی خوریم.

فرشته ها در اکثر قصه های پریان، در افسانه ها، در اسطوره ها وجود دارند، حتی در متون مذهبی به وفور به آن برمی خوریم، مثل فرشته نگهبان، فرشته اوریل، که با یعقوب پیکار کرد. گابریل یا جبرییل لوسیفر و ابلیس در مسیحیت، فروشا، فرشته نگهبانِ زرتشتی ها در اسطوره آتنا، الهه یونان که در حماسه”اودیسه”چندین بار به کمک اودیسه می آید. در قصه پینوکیو فرشته مهربان، که کمک پینوکیو است. فرشته در داستان سیندرلا و فرشته در هزاران افسانه ها و قصه ها. رفتار فرشته، رفتاری مهربانانه است و مثل یک مادرخوانده مهربان یا پدرخوانده مهربان رفتار می کند.
وقتی به داستانها و افسانه ها و همچنین اسطوره ها نگاه می کنیم، متوجه می شویم که همه آنها به یک شکلی شبیه به هم هستند و از یک سری الگوهای مشابه پیروی می کنند. این الگوهای تکرار شونده که درقصه ها و افسانه ها و اسطوره ها وجود دارند و از قدیم و از عصر باستان باقی مانده اند، توسط اندیشمندان، کهن الگو نامیده شده اند.
به گفته برخی از روانشناسان، این کهن الگو ها تنها در اسطوره ها یا افسانه ها دیده نمی شوند، بلکه در خود روان ما نیز وجود دارندکه از روان اجداد ما به ما، ارث رسیده است، و ممکن است در موقعیتهای مختلف در ما فعال شوند. مثلا به کهن الگویی که در داستان شنل قرمزی، سیندرلا و اسطوره پرسفون برمیخوریم، کهن الگوی کودک معصوم است که ممکن است، درمرحله ای از شکست در زندگی، درشرایطی که ساده لوح هستیم و فریب خورده ایم، فعال شود، و مانند این شخصیت ها، خود را در یک تاریکی و غم حس کنیم و به درون می رویم، تا خود را بکاویم و به اصلاح اشتباه خودمان می پردازیم.
فرشته، یک کهن الگوست، که در زندگی شخصی ما ممکن است، فعال شود به مانند، فردی که به کمک محتاجان می رود یا مانند فردی که سرپرستی یک یتیم را بعهده می گیرد و به دلیل خصوصیات دوست داشتنی اش فرشته خوانده می شود. یا زمانی که کهن الگو جادوگر در ما فعال می شود، توانایی تحلیل برداشت و استنباط از شرایط و تشخیص حقیقت در ما افزایش پیدا می کند. کهن الگوی جادوگر در پی دستکاری جهان است.
همچنین کهن الگو هرمس کهن الگوی کیمیاگر یا ساحر است. وجه مشترک این کهن الگوها، بیانگر این است که فرد شکلی از ماده را تغییر وتبدیل به شکلی متفاوت می کند و کارهایی بیرون از قواعد عادی، انجام می دهد. افرادی که رویاها و آرزوهایشان محقق می شود، ما آنان را شبیه جادوگران می دانیم.

انسان موجود داستانسرایی است. صحبتهای مردم اغلب، در مجالس، رستورانها و در سایر اماکن به شکل داستان مطرح میشود. ما با تعریف کردن این حکایتها با یکدیگر ارتباط برقرار می کنیم. آشنایی با داستان های زندگیمان باعث می شود که خودمان را بهتر بشناسیم. قصه زندگی ما حکایتی درباره چیزهایی است که به دست آورده ایم، تجربه کرده ایم، می خواهیم به دست آوریم و آنچه می توانیم یا نمی توانیم انجام دهیم.
ما با قهرمانان داستانها در اکثر مواقع همذات پنداری می کنیم. هر یک از ما درون خود، هزاران تصویر و رفتار باستانی را به همراه دارد. قهرمان این داستانها در روان مشترک همه ما جای دارند و به همین دلیل برای ما جذاب هستند، چه بصورت افسانه باشند چه به شکل قصه چه به شکل اسطوره و چه بصورت داستان یک فیلم. این انرژی ها، میراث گذشتگان ماست، در تمامی روان افراد بشر وجود دارند و غریزی هستند، به همین خاطر ما با این داستانها احساس آشنایی و نزدیکی داریم.
همه ما رویاهای مشترکی داریم که شبیه رویاهای جوامع ابتدایی است که در داستان ها نمود دارند و این نمایانگر این است که مضامین این داستانها برای ما تازگی ندارند و براحتی می توانیم با داستان ها ارتباط بگیریم و آنها را درونی کنیم.
ما گاهی، دلیل رفتار و منش و واکنش های خود را نمی دانیم، که در واقع علت آن تاثیرکهن الگوها در روان ماست، گاهی بصورت خودکار از دیدگاه یک کهن الگو نسبت به وقایع واکنش نشان می دهیم. این کهن الگو ممکن است، دیگر برای ما کارایی نداشته باشد و انتخاب هایمان را محدود کند.
این انرژی ها یا به عبارتی این کهن الگوها، در روان هر انسانی جای گرفته اند و او را از درون شکل می دهند. این انرژی ها اثرگذار و نامرئی هستند و شخصیت، کار و روابط ما را تحت تاثیر قرارمی دهند. این انرژی ها، روی عواطف، هیجان، فکر، احساس و نگرش ما اثر می گذارند و انتخابهای ما را تحت تاثیر قرار می دهند. کهن الگوها می توانند مهم ترین نیازها و خواسته های ما را مطرح کنند، درک کردن آن ها ما را با استعدادهای نهفته مان آشنا می کند، دلیل اصلی زندگی مان را به ما نشان می دهند و به میزان همدردی و همدلی ما نسبت به دیگران می افزاید.
ما می توانیم با مشکلات زندگی مان به شکل واقعی مواجه شویم، کهن الگویی که در ما فعال است، گرایش ها، سبک و مسیرزندگی مان را شکل می دهد. وقتی حضور این کهن الگو، در وجود خود احساس می کنیم، از مزایا و توانایی های آن استفاده می کنیم، درکوتاه سخن، می توانیم بگوییم که، تمام این محتویات روانی به شکل الگوهای باستانی، برای پاسخگویی و واکنش ما در برابر زندگی بیرونی، به سطح خودآگاهی ما نفوذ می کنند، و در این موقعیت، شرایط زیستی آنها فراهم می شود. کهن الگو، همچون الگویی از پیش موجود، بر چگونگی رفتار و واکنش هایمان نسبت به دیگران اثر گذار است و می تواند عقاید و باورهای ما را تحت نفوذ خود قرار دهد.

تفاوت اساسی افسانه و اسطوره و کهن الگو
آنتونیو مورنو در کتاب یونگ، خدایان و انسان مدرن مینویسد:
«اسطوره پاسخی است به معما و راز وجود انسان ابتدائی،رازی که از وقوف بر اعمال جنسی، از مرگ آگاهی، از معمای طبیعت، از وجود خیر و شر و از همه بالاتر، از تجربه امر قدسی ناشی می گردد. از این رو اسطوره همان مسائلی را مطرح و حل میکند که فلسفه؛ ولی نه به وسیله تحلیل و بررسی عقلانی از واقعیت که خاص تاملی علمی است بلکه به یاری درام و نمایش، کنش و تجربه و کشف و شهود»
به زبان ساده، اسطوره ها هم مانند داستان های دیگر نوعی از قصه پردازی هستند اما درواقع به این هدف به وجود آمده اند که هدف خلفت، پدیده های هستی، قوانین طبیعت و باورهای مذهبی را توضیح دهند. به همین دلیل است که شخصیتهای اسطورهای اغلب شامل خدایان، نیمهخدایان، پهلوانان و موجودات افسانهای هستند که نقشهایی مهم در آفرینش، نظم جهان یا جنگهای کیهانی دارند. این شخصیتها معمولاً نیروهای ماوراءطبیعی دارند و نمایانگر مفاهیم عمیق فلسفی یا دینی هستند و میتوانند یک نمونه مثالی عالی برای فهم مفهوم کهن الگو باشند.
حال که علت ارتباط خودمان را با داستانها متوجه شدیم و دریافتیم که وجه اشتراک مضامین داستانها، کهن الگوها هستند، ممکن است سوالی برای ما پیش بیاید که پس چه تفاوتی بین این داستانها در قالب اسطوره یا افسانه و قصه وجود دارد؟ مثلا چه تفاوتی در قصه شنل قرمزی و قصه سیندرلا و اسطوره پرسفون می بینیم؟
در اسطوره پرسفون او دختری است که فرزند خدایان است و در نزد یونانیان باستان مقدس بوده است. اما شنل قرمزی یا سیندرلا، فرزند خدایان نیستند. شنل قرمزی یک کودک معمولی است، همچنین سیندرلا یک انسان زمینی است. سابقه زندگی آنها مانند پرسفون اهمیت ندارد و خصوصیت و قدرت ویژه ای ندارند. اما پرسفون فرزند خدای زئوس و الهه مادر دیمیتر است. وقتی به جهان زیرین برده می شود قدرتهای دیگر پیدا میکند و ملکه جهان تاریک می شود، ولی داستان شنل قرمزی و سیندرلا صرفا در قالب پند به ما انتقال داده می شود.
برای تفاوت اسطوره و افسانه هم می توان مثالهای بی شماری پیدا کرد: مثلا افسانه هزار و یکشب و اسطوره آدم و حوا که شاملِ داستان آفرینش انسان است؛ در داستان آدم وحوا، همه ما این اسطوره را واقعی می دانیم، باور داریم که چنین چیزی وجود داشته است و درکتابهای سایر ادیان نیز گفته شده است ولی افسانه ها، محتوای غیردینی یا دنیوی دارند مانند قصه ها دروغین وخیالی هستند، ما همه افسانه هزار و یکشب را می دانیم که واقعیت ندارد، قهرمان داستان پادشاهی منفور است که هرشب زنی را می کشد، او مردی است زمینی، هیچ تقدسی ندارد، اما در اسطوره آدم وحوا، آدم از اشتباهش توبه می کند و قدسی و پیغمبر می شود. در افسانه های هزار و یکشب قهرمانان، محبوب هستند و یا منفور و زمینی هستند. معمولا موضوع اسطوره ها در مورد آفرینش، رستاخیز و مرگ است. اما اغلب موضوع افسانه ها و قصه ها در قالب پند ارائه می شود.
کمترین -----> بیشترین
میانگین امتیاز: 4.4 / 5. تعداد نظرات: 24
اولین نفری باشید که امتیاز میدهید 🙂
jungnegar@
jungnegar@
یونگ نگار راهی برای ورود به مسیر خودشناسی تا خود شکوفایی
بر اساس نظریات کارل گوستاو یونگ