در خانوادههای پدرسالارانه شاید دیده یا تجربه کرده باشید که روابط پدر و پسر به صورتی است که صمیمیتی بین آنها وجود ندارد. مردان گاهی به این افتخار میکنند که هیچکدام از کارهای فرزندشان، در دوران نوزادی و کودکی را انجام ندادهاند و حتی آن را نقطه قوتی برای اثبات اقتدار و مردانگی خود در نظر میگیرند، اقتداری که آن را با آمدن فرزند، خصوصاً فرزند پسر در خطر می بینند.
مفهوم «پدر بلعنده» در روانشناسی تحلیلی و بهویژه در نظریههای کارل یونگ و زیگموند فروید که به ارتباطات بینفردی و تأثیرات عمیق خانواده بر روان فرد میپردازد بسیار پر اهمیت است. اصطلاح پدر بلعنده به نقشی از پدر در زندگی کودک اشاره دارد که بهجای حمایت و هدایت مثبت، با سرکوب و کنترل شدید، مانع رشد روانی و احساسی کودک میشود. در ادامه این مقاله در مورد ریشههای این مفهوم و همینطور تأثیرات آن در خانواده خواهیم پرداخت.

اورانوس را میتوان اولین پدرسالار و فرمانروایی نامید که در اسطورههای یونانی وجود دارد. اورانوس از گایا (زمین) متولد شد و بعد با او نیز ازدواج کرد اما از آنجایی که اورانوس علاقهای به داشتن فرزند نداشت، بعد از تولد هر فرزند، آنها را در بدن پهناور گایا (یا همان دنیای زیرین) پنهان میکرد و این موضوع گایا را به شدت آزار میداد زیرا به هیچ عنوان توان مقابله با ستم اورانوس را نداشت.
به همین دلیل تصمیم گرفت با کمک فرزندانش به این وضعیت پایان دهد که از میان فرزندان تنها آخرین فرزند که کرونوس نام داشت، به درخواست مادر پاسخ مثبت داد. کرونوس با کمک مادر نقشهای طرحریزی کرد و وقتی پدر قصد همبستری با مادر را داشت آلت پدر را برید و آن را به دریا انداخت و به این صورت بود که با از بین بردن مردانگی پدر، حال این کرونوس بود که قویترین مرد سرزمین لقب گرفت و اینگونه جای پدرش را تصاحب کرد.

کرونوس بعد از تصاحب قدرت بارها ازدواج کرد و حاصل این ازدواجها فرزندانی بود که از آنها هراس داشت، ازیکطرف میترسید پیشبینیهایی که گفته میشد کرونوس به دست یکی از فرزندانش کشته میشود به واقعیت بپیوندد و از طرف دیگر به دلیل بلایی که دقیقاً خودش بر سر اورانوس آورده بود، نگران بود که آن اتفاق مجدد برای خودش نیز تکرار شود. از همین رو شاید از بین تمامی راههای مختلفی که برای ازبینبردن فرزندانش پیش روی خودش میدید، تصمیم گرفت تمامی فرزندان خود را ببلعد تا شاید با نگهداشتن آنها در درون خودش، خیالش را از بابت هر نوع خیانتی راحت کند.
اما مانند همیشه، نقش مادر با وجود تمام سکوتی که در مقابل همسران مستبد خود دارند پررنگ شد، بهطوریکه پس از بهدنیا آمدن زئوس، همسر کرونوس بجای آنکه نوزاد را در پارچه بپیچد و تقدیم کرونوس کند، تکه سنگی را جایگزین کرد و اینگونه بود که زئوس را از بلعیدهشدن توسط کرونوس نجات داد. همین اتفاق باعث شد که پس از بالغشدن، زئوس، مهر تأییدی بر تمام ترسهای پدر بزند و جای او را بر تخت قدرت بگیرد. اینگونه بود که در برخی از مردان هنوز که هنوزه این میراث بجامانده که همواره بعد از تولد فرزند پسر، نگران شأن و جایگاه خود در خانواده هستند و همواره قدرت خود را در خطر جدی میبینند.

تلاشهایی که لائوس برای از بین بردن فرزند پسر خود، ادیپوس، انجام داد، تکرار همان رفتارهای اسطورههای یونان باستان است اما با این تفاوت که این جاهطلبی و ترس منجر به نابودی آینده فرزندی شد که هیچ نقشی در سرنوشت خودش نداشت. لائوس پادشاه تبس زمانی که نزد پیشگویان میرود تا از آنها بپرسد که چرا همسرش بچهدار نمیشود، پیشگویان به او پاسخ میدهند که تو صاحب پسری میشوی که تو را میکشد و با همسرت نیز ازدواج میکند و این به خاطر نفرینیست که دامن تو را گرفته.
لائوس بعد از آن همواره از همسر خود دوری میکرد اما با همه این تفاسیر لائوس صاحب یک فرزند پسر به اسم ادیپ شد. لائوس از ترس پیشگوییها، ادیپ را به چوپانی میسپارد تا او را در بیایان رها کند تا از تشنگی و گرسنگی بمیرد، اما چوپان دلسوز نوزاد را نزد زوجی جوان میسپارد و ادیپ در آنجا رشد میکند.
بعد از سالها ادیپ برای یافتن پدر و مادر حقیقی خود به سمت تبس سفر میکند و در مسیر با یک پیرمرد درگیر میشود و با چوبدستی آن پیرمرد را میکشد که از قضا همان لائوس بود. او سپس به طور اتفاقی با مادر خود نیز ازدواج میکند و صاحب 4 فرزند میشود.
اما زمانیکه متوجه میشود که خود او پدرش، لائوس را گشته است و همسری که با او ازدواج کرده مادر خودش است، از شدت دیوانگی و شرمی که از دیدن بدن برهنه مادر داشت چشمان خود را کور کرد و مادر نیز خودش را کشت. اتفاقی که در آن ادیپ شاید تنها یک قربانی برای تمامی ترسهایی بود که پدرش برای از دست دادن جایگاهش داشت، و هزینهای برای سرنوشتی پرداخت کرد که در آن نقشی نداشت.

پدر بلعنده اصطلاحیست که از روانشناسی مدرن نشأت گرفته و بهنوعی از رفتار پدر اشاره دارد که در آن شخصیت پدر بر زندگی و روح و روان فرزندان خود تأثیر منفی میگذارد و برای رشد روان مردانه و بازیابی اقتدار خود از انرژی و آزادیهای فرزندان خود تغذیه میکند.
پدران گاهی بعد از تولد فرزندان پسر خود، از همان ابتدا اجازه نمیدهند که او بیشتر از خودشان رشد کند؛ از همین رو است که شاید در بسیاری از موارد شاهد این موضوع هستیم که پدر اجازه کسب دانش بیشتر را به فرزند خودش نمیدهد که مبادا یک زمانی تجربیات فرزندش از خودش بیشتر شود که در آن زمان باید در برخی از موارد به نظریات و تصمیماتی که فرزند میگیرد تن دهد.
برای همین است که برخی از پدران همواره اصرار بر این موضوع دارند که فرزندشان همواره پیرو آنها باشد و مسیری را که خودشان در کار و زندگی رفتهاند را طی کند و یا اگر فرزندی هم به مخالفتی با این موضوع کرد نهایتاً مسیری را باید برود که پدر برای او تعیین میکند؛ چون در این نوع نگرش، این پدر است که برای آینده فرزند برنامهریزی میکند. این پدر است که رشته تحصیلی، نوع شغل، همسر و حتی سبک زندگی فرزندش را تعیین میکند؛ چون فرزندی که نمیتواند بهصورت مستقل فکر کند و تصمیم بگیرد تهدیدی برای جایگاه پدر محسوب نمیشود.
در خانوادههای پدرسالارانه، خانه حکم قلمروی پادشاهی پدر را دارد و اوست که فرمانروا و تصمیمگیرنده نهایی در خانه محسوب میشود و همسران هیچ نقشی مهمی در تصمیمات خانواده ندارند و فرزندان نیز پیرو راهی هستند که پدر برای آنها انتخاب میکند و اگر فرزندی (بخصوص پسر) بخواهد نافرمانی کند بهسادگی توسط پدر نابود خواهد شد. از همین رو برخی از ویژگیهای مهمی که میتوان در این نوع سبکرفتاری مشاهده کرد را بررسی میکنیم.

از مهمترین ویژگیهای پدر بلعنده، کنترل شدید و بیمورد است. این پدران معمولاً بهجای اینکه به فرزندان خود اعتماد کنند، سعی دارند در همه جوانب زندگی آنها کنترل داشته باشند. از تصمیمگیریهای کوچک گرفته تا تصمیمات بزرگ زندگی فرزند، آنها بهگونهای رفتار میکند که انگار فرزند بدون دخالت آنها توانایی کسب موفقیت ندارد.
این کنترل میتواند در زمینههای مختلف از جمله انتخاب رشته تحصیلی، شغل، دوستان، همسر، و حتی مسائل روزمره زندگی مانند لباس پوشیدن یا علاقهمندیهای شخصی فرزند هم انجام بگیرد. این پدران معمولاً با این باور نادرست پیش میروند که فقط آنها بهتر میدانند چه چیزی برای فرزندشان مفید است.
این کنترل بیش از حد باعث میشود که فرزند بهجای رشد در محیطی که به او اجازه میدهد تصمیمات خود را بگیرد، دائماً تحتفشار قرار گیرد و نتواند استقلال خود را به دست آورد. پدران بلعنده تمایل دارند که فرزندان خود را بهعنوان ادامهای از خود ببینند و بهندرت به آنها اجازه میدهند که هویت فردی خود را توسعه دهند. این پدران ممکن است انتظار داشته باشند که فرزندشان دقیقاً همان اهداف، علایق و ارزشهای آنها را دنبال کند و هرگونه انحراف از این مسیر را بهعنوان نوعی خیانت یا نافرمانی تلقی کنند.
پدران بلعنده اغلب احساسات فرزندان خود را نادیده میگیرند یا در مواردی حتی آن را سرکوب یا مسخره میکنند. آنها ممکن است بهجای همدلی و گوشدادن به احساسات فرزند، احساسات او را بیاهمیت یا غیرواقعی جلوه دهند و بهنوعی فرزند را مجبور به سرکوب احساساتش کنند و بهجای اینکه نیازهای روانی و عاطفی خود را بشناسد، تلاش میکند مطابق با انتظارات پدر زندگی کند. واقعیت این است که این دسته از پدران بهصورت کلی با ابراز احساسات مشکلی بنیادی و اساسی دارند و درگیرشدن احساسات را در قلمرو خودشان نشانهای از ضعف میپندارند.
جملهای آشنا برای بسیاری از ما که بارها شاید از اطرافیانمان شنیدهایم این است که «پدرم هیچوقت منو بغل نکرده» یا «پدرم هیچوقت بیدلیل ما رو نبوسیده» و درد عمیقتر اینکه وقتی از فرزند پرسیده میشود که خودت تابهحال پدرت را در آغوش گرفتهای یا بوسیدهای پاسخش با مکث طولانی “خیر” است و اگر هم از او بخواهی این کار را انجام دهد انگار دنیا را روی سرش خراب کردهای؛ چون بهواقع این فرزند توان انجام این کار را بههیچعنوان در خود نمیبیند.

پدر بلعنده در بسیاری از مواقع سعی دارد بهجای ایجاد استقلال، نوعی وابستگی افراطی را در فرزند خود ایجاد کند که بهموجب آن فرزند در تمام مراحل زندگی به او وابسته بماند. در نظر بگیرید پدری را که سبک تربیتی او بهگونهای بوده است که فرزند حتی در سن بعد از ۳۰ سالگی نیز همچنان برای انجام یک معامله شخصی برای مثال خرید خودرو یا خرید خانه بدون وجود پدر در کنارش توان این کار را ندارد.
البته باید توجه کنید که منظور این نیست که فرزند نباید از پدر خود بهعنوان فردی باتجربه مشورت یا کمک بگیرد، منظور اینجا این است که فرزند حتی باوجود مناسببودن تمامی شرایط موجود و تمام بررسیهایی که انجام داده ترس انجام آن معامله بهصورت مستقل را دارد، ترسی که سالهای متوالی پدر، بذرش را در روان فرزند کاشته است.
حتی در برخی از پدران این روش وابسته سازی بسیار پیچیدهتر هم میگردد بهطوریکه آنها، توقعات بسیار بالایی از فرزندان خود دارند، این توقعات بار بسیار سنگینی بر دوش فرزند میگذارد و او را از نظر روانی فرسوده میکند و دقیقاً در زمانی که اکثر فرزندان به نقطه ناامیدی یا دستکشیدن از هدف میرسند، این پدر بلعنده هست که وارد میدان میشود و با زیر پروبال گرفتن فرزند به او میفهماند که بدون کمک و وابستگی به من این اهداف غیرقابلدسترس هستند و اینجاست که فرزند در بسیاری از موارد این وابستگی را با آغوش باز میپذیرد.
پدر بلعنده معمولاً اعتماد کمی به تواناییهای فرزند خود دارد و این رفتار بهمرور زمان باعث میشود که فرزند احساس بیارزشی و ناتوانی داشته باشد و بهجای اعتماد به تواناییهای خود، همیشه به تأیید و حمایت پدر متکی باشد. پدران بلعنده معمولاً بهجای تشویق و حمایت از فرزندان، دائماً آنها را مورد انتقاد قرار میدهند. هرچند ممکن است این انتقادات به نیت بهترشدن فرزند باشد، اما در عمل منجر به کاهش اعتمادبهنفس و ایجاد حس ناتوانی در فرزند میشود.
چنین پدرانی بهجای اینکه اشتباهات و ناکامیهای فرزند را بهعنوان فرصتهایی برای یادگیری و رشد در نظر بگیرند، آنها را بهعنوان نشانههایی از ناکارآمدی فرزند میبینند و او را سرزنش میکنند. پدران بلعنده معمولاً نمیتوانند اشتباهات خود را بپذیرند و بهندرت حاضرند به فرزندان خود اعتراف کنند که در تصمیمات یا رفتارهای خود دچار خطا شدهاند. این عدم توانایی در پذیرش اشتباهات میتواند باعث شود که فرزندان هیچگاه نتوانند یک گفتوگوی صادقانه با پدر خود داشته باشند و احساسات خود را به اشتراک بگذارند.
خال که در مورد برخی از مهمترین خصوصیات پدران بلعنده صبحت شد، بهتر است به این بپردازیم که این نوع رفتارها چه تأثیری بر روی فرزندان خواهد داشت.
یکی از بارزترین تأثیرات پدر بلعنده بر فرزندان، بروز اختلالاتی مانند اضطراب، افسردگی و ناتوانی در تصمیمگیری است. فرزندانی که تحت کنترل و سرکوب شدید قرار میگیرند، معمولاً در بزرگسالی با مشکلات جدی در زمینه هویتیابی و اعتمادبهنفس روبرو میشوند. در دوران نوجوانی و جوانی این موضوع به اوج خود میرسد در جایی که حتی پدر در نوع انتخاب دوستان فرزند دخالت مستقیم میکند. اینگونه است که کمکم فرزند حتی اعتمادبهنفس خود را نیز در زندگی از دست میدهد.
بدترین اتفاق شاید زمانی به وجود میآید که حتی بعد از ازدواج فرزند هم، این پدر است که نظارت کامل بر سبک زندگی و حتی نوع رفتار فرزند با همسر خود را دارد و در اکثر موارد در این نقطه هست که فرزند بعد از سالها، به دلیل مشکلاتی که با همسر خود، آن هم به دلیل ردپاهایی که از تأثیرات پدر در زندگی شخصیاش مواجه میشود، به این نتیجه میرسد که زمان این رسیده تا از این اسارتی که پدر بر گردن او انداخته رهایی یابد. دقیقاً در این نقطه است که در بسیاری از فرزندان یک تغییر بزرگ رخ میدهد و این طناب اسارت را از گردن خود باز میکنند؛ اما در بسیاری از موارد هم اینگونه نیست و فرزند زندگی زناشویی خودش را قربانی تفکرات پدرسالارانه میکند.
فرزندانی که در خانوادههایی با پدر بلعنده بزرگ شدهاند، ممکن است در دوران بزرگسالی دچار مشکلاتی در زمینه ارتباطات عاطفی و اجتماعی شوند. این فرزندان به دلیل عدم توانایی تصمیمگیری مستقل، همواره برای یافتن دوست جدید هم به دنبال گرفتن تأیید هستند و به همین دلیل است که آنها شاید هیچگاه نتوانند در روابط دوستانه و اجتماعی خود به کسی اعتماد کنند.
از طرف دیگر حتی در بسیاری از موارد فرزند به دلیل تأثیراتی که پدر بلعنده بر روی او گذاشته، در زمان دوستی با افراد دیگر به سراغ افرادی میرود که به او وابسته باشند و بتواند بهعنوان یک ناجی به آنها کمک کند، اینجاست که او خودش کپی جدیدی از یک شخص کنترلگر خواهد بود. این نوع نگرشها حتی در روابط عاطفی نیز به گونههای مختلفی قابلمشاهده است، گاهی فرزندان پدر بلعنده به دلیل ترس و اضطرابی که سالهای عمرشان از کنترلگری تحمل کردهاند، از ازدواج فراری هستند، زیرا همواره فکر میکنند با ازدواج فقط فرد کنترلگر قرار است عوض شود و همواره این نگرانی برای آنها وجود دارد که تحت کنترل همسرشان قرار بگیرند.
در برخی از این افراد امکان دارد که بعد از ازدواج، به کوچکترین خواستههای همسر خود هم به شدیدترین حالت ممکن پرخاش نشان دهند، زیرا این خواستهها برایشان بهمانند همان کنترلگریهای پدرشان است.

این احساسها اصولاً از زمانی آغاز میشوند که فرزند از ابتدا به طور مداوم تحت سلطه، سرکوب و کنترل از سوی پدر است و به دلیل اینکه از دوران کودکی با این واقعیت مواجه شده که در خانه، هیچکسی قدرتمندتر از پدر وجود ندارد و حتی مادر هم در مقابل تمامی دستورات پدر مطیع است، یاد میگیرد که نباید اعتراضی نماید و همین امر باعث میشود که خشم و نارضایتی خود را پنهان نماید تا بتواند از این طریق مورد غضب پدر قرار نگیرد و از تنبیه و سرزنش احتمالی جلوگیری کند.
جمعشدن تمامی این خشمهای فروخورده در طی سالیان در برخی از افراد به روشهای مختلفی بیرون میزند؛ گاهی این روش بهصورت انفجاریست و تمامی خشمهای نهفته از ترس پدر، بهیکباره در یک درگیری خیابانی فوران میکند که اگر خوششانس باشد بدون اتفاق خاصی خاتمه یابد. در برخی افراد دیگر نیز این خشم نهادینه شده بهصورت اعتراضهای نهفته اجتماعی بیرون میزند، برای مثال کارمندی که در کار خود از روی عمد کارها را با تأخیر انجام میدهد یا همواره بخشی از گزارش خودش را ناقص میگذارید تا اینگونه بتواند اعتراض درونی خود از پدر را بر روی دیگران به بخصوص رئیس خود خالی کند و هیچوقت هم خودش متوجه این موضوع نشود. پیشنهاد میکنم در این راستا حتما اپیزود کهنالگوی ولیعهد را هم در کانال تلگرام ما بشنوید.
زندگی در سایه یک پدر بلعنده تأثیرات عمیقی بر شخصیت و رشد فرزند میتواند داشته باشد اما باید به جنبههای دیگر این موضوع هم نگاهی منصفانه داشت. یکی از این جنبهها، احساس پدر نسبت به این نوع رفتارهای خود میباشد، زیرا در نمونههای بسیار زیادی دیده شده که این دسته از پدران به صورت کاملاً ناخواسته و ناخودآگاه گرفتار این رفتارها میشوند برای مثال از روی عادتی که بعد از سالها از نسلهای قبلی خود یاد گرفتهاند. یا حتی در مواردی پدرانی که از درون احساس خوبی نسبت به این رفتار خود ندارند اما توانایی مقابله با آن را ندارند.
از همین رو روانشناسان همواره برای این دسته از پدران شانس بیشتری برای تغییر در زندگی قائل میشوند. از دیگر جنبههای این موضوع نیز میتوان به فرزندانی اشاره کرد که در بخشهایی از زندگی متوجه این دامی که در آن گرفتار شدهاند میشوند و به روشهای مختلفی خود را از اسارت این نوع از روش تربیتی رها میسازند. پس لزوماً این نگاه همواره درست نخواهد بود که فرزندان پدران بلعنده همیشه دچار آسیبهای مختلف میشوند و آیندهای تیره و تار را تجربه خواهند کرد. هرچند که در این چند سال اخیر، آگاهی پدران و فرزندان نسبت به این موضوعات رشد بسیار چشمگیری داشته بطوریکه در بسیاری از موارد این پدران بودند که قبل از رسیدن شرایط بحرانی، با تغییر نگرش و رفتار خود منابع آسیب دیدن فرزندان خود شدند.
نویسنده: احسان بابانژاد
منابع: کتاب انواع مردان – نویسنده ژان شینودا بولن – ترجمه فرشید قهرمانی
کمترین -----> بیشترین
میانگین امتیاز: 4.4 / 5. تعداد نظرات: 9
اولین نفری باشید که امتیاز میدهید 🙂
jungnegar@
jungnegar@
یونگ نگار راهی برای ورود به مسیر خودشناسی تا خود شکوفایی
بر اساس نظریات کارل گوستاو یونگ