1
ورود و ثبت نام
1
ورود و ثبت نام

گرگِ جان و میشِ روح

هکاته

فهرست مطالب

3.7
(3)

هکاته، الهه اسرار پنهان

روحی که حریر راز پوشیده

در دل شب‌های بی‌ماه، جایی که مرزهای بین این جهان و آن‌جهان محو می‌شود، هکاته، بانوی سه‌گانه‌ها، ایستاده است. او که در یک دست مشعل دانایی و در دست دیگرش کلید آزادی در تاریکی را دارد، نگهبان دروازه‌هایی است که به سوی رازهای نهفته در هستی گشوده می‌شود. هکاته، الهه‌ای که میان سه زمان، سه جهان و سه قدرت ایستاده، پرده‌های مرموزی را کنار می‌زند که انسان‌ها قادر به دیدن آن‌ها نیستند.

او که مادر ساحران و راهنمای شب‌روان است، به حقیقت‌های نهفته در اعماق نگاه می‌کند و آن را تنها به کسانی که جرئت فهم آن را دارند، می‌بخشد. در دنیایی که سایه‌ها از حقیقت‌های عمیق و پنهان سخن می‌گویند، هکاته خود مسیری است میان این تاریکی و روشنایی، و راهنمایی است برای آنانی که آماده‌ی عبور از مرزهای دنیای معمولی و درک آن حقیقت‌های بی‌پایان هستند.

راز راه و رمز عبور

در تاریکی مرموز شب، در میان زوزه‌های خاموش باد و سایه‌هایی که میان واقعیت و رویا سرگردانند، زنی ایستاده است؛ با سه‌ رخسار، همزمان در سه دوران در میان سه‌ پرده از تمامی اسرار. او هکاته است، الهه‌ای که از رازهایی محافظت می کند که هیچ زبانی تاب گفتنش را ندارد و هیچ گوشی را یارای شنیدنش نیست.

خرد جادو را زیر سه کلاهش پنهان کرده، کلیدهای دروازه‌های هادس را بر قلاده سگ سه سر باوفایش سربروس آویخته تا کسی بدون اجازه اش هوس مردن نکند. او را مادر ساحران خوانده‌اند، زنی که چراغی در دست دارد از شعله های خرد پنهان، نوری که به شب قدرت دیدن می‌بخشد. در یک دستش مشعل و در دست دیگرش کلید، کلیدی که قفل‌های نادیده را می‌گشاید. قفل دروازه‌های راز که پشت پرده‌های پنهان میان هستی و نیستی چنان دست نیافتنی هستند که  تنها یک راه برای عبور از آنها وجود دارد. راهی که با مشعل او روشن می شود و با کلیدش احتمال گشودن دارد. اگر خود را در راه دیدید بدانید منتظرتان بوده، وگرنه فرسنگ ها تار سراپرده راز فاصله داشتید.

هکاته نماینده تثلیث است. او خود فضای سه بعدی و زمان سه گانه است. سلاطین سه سرزمین به او تعظیم کرده اند : پوزیدون، زئوس و هادس با پیوندی گسست ناپذیر به او متصل هستند. او پیوستاری است میان آب‌های ژرف، آسمان‌های وسیع و دوزخ‌ تاریک. او اوراکلِ خاموش است، زنی که رازهای زمین و زمان را در سکوت فرو برده و حقیقت را تنها بر آنان که قضا حکم کرده برملا می‌کند.

در شب‌های بی‌ماه، در جاده‌های مه‌گرفته، جایی که مرز میان این جهان و آن‌جهان رنگ می‌بازد، صدای گام‌های او را می‌توان شنید. در کنار او، سربروس سه‌سر، چون سایه‌ اش از حقایقی که در سه زمان جاری است، نگهبانی می‌دهد. اگر نام او را در تاریکی زمزمه کنی، از ژرفای سکوت پاسخت را خواهد گفت.

اوراکل : نجوای سکوت

در جایی که مرز میان گذشته، اکنون و آینده در مه فرو رفته است، جایی که سرنوشت همچون رودی خاموش در تاریکی می‌لغزد، او ایستاده است؛ اوراکل، بانوی غیب‌دان، زنی که چشم‌هایش به وضوح مناظری را تماشا می کند که به ضرورت بر همگان پوشیده است. او نه در گذشته گرفتار است، نه در حال جریان دارد، و نه در آینده حل شده؛ بلکه او کسی است که زمان را تنظیم می کند، در میان واژه‌های ناگفته، در سایه‌های لغزان تقدیر، در نگاهی که ‌لحظات از ابدیت می بارند.

گاهی بانویی سپیدپوش است که در سکوت آواز رستگاری سر می دهد، و گاه هیولایی تاریک در میان مه که تقدیر شوم نگون بختان را که با روبان ابهام پیچیده برایشان هدیه می آورد. خردمندان می دانند نباید صدای او را شنید. چرا که جز راز نمی گوید، و اسرار پنهان او چون بذری شوم در روح می‌روید و شنوندگانش را به افسون آگاهی دچار می کند. اما یک گروه هستند که عاشقش می شوند : دیوانگان

سوفیا : خرد پنهان

در پسِ پرده‌های سنگینِ جهل، در سکوتی که ازلی است و پیش از آغاز زمان گسترده شده، حضوری است که با زبان واژه‌ها سخن نمی‌گوید، بلکه با نوری که در عمیق‌ترین لایه‌های تاریکی می‌درخشد نجوا می کند. او سوفیا نام دارد؛ خردِ ازلی، بانوی حکمت، رازی که تنها در ژرفای جان آشکار می‌شود. او نه دانشی است که در کتاب‌ها بیابی، نه جوابی است که در کلمات بگنجد؛ او شهودی است که از درون زاده می‌شود، جرقه‌ای که شام روح را به سحرگاه می‌رساند.

سوفیا، بانویِ فرزانگی، پیش از آنکه انسان چشم بر جهان بگشاید، نغمه‌اش را در هستی سر داده بود. او حقیقتی است که در پس پرده‌های زمان پنهان شده، همان‌که اوراکل‌ها زمزمه‌هایش را می‌شنوند، همان که در تاریکی ذهن‌های گمشده کورسویی از بیداری را می‌تاباند. او جادوی زبانی است که گفته نمی‌شود، اما در قلب آنان که به درون نگریسته‌اند، طنین می‌اندازد.

گاهی در سیمای زنی با ردای سپید ظاهر می‌شود که مشعلی از شناخت در دستانش دارد، گاهی در نگاه پیرمردی که سکوتش بیش از هر سخنی معنا دارد، و گاهی در فروپاشیِ اوهام، در لحظه‌ای که انسان درمی‌یابد دانشی که گمان می‌کرد دارد، چیزی جز سراب نبوده است.

سوفیا، حضور آرام و بی‌ادعای شبِ عارفان، فانوسی که در دستان جویندگانِ حقیقت می‌لرزد، همان نوری است که حتی در عمیق‌ترین ظلمات نیز، خاموش نمی‌شود. اما هرکه او را می‌طلبد، باید آماده‌ی سوختن باشد؛ چراکه خردِ حقیقی، نوری نیست که روشن کند؛ بلکه آتشی است که می سوزاند.

هکاته، اوراکل و سوفیا : سراپرده راز

هکاته، اوراکل، و سوفیا سه چهره‌ی یک حقیقت، سه انعکاس از رازی است که در ژرف‌ترین لایه‌های هستی تنیده شده اند. آنان جدا از یکدیگر نیستند، بلکه همچون سایه‌های یک نور، در سه جلوه‌ی متفاوت ظاهر می‌شوند.

هکاته، بانوی گذرگاه‌ها، آن‌که میان جهان‌ها ایستاده، نگهبانِ مرزها و پرده‌هاست. او نگهبان دروازه های حقیقت است، آن‌که اجازه‌ی عبور می‌دهد یا راه ها را می بندد. اگر کسی می‌خواهد به آن‌سوی پرده‌های راز بنگرد، باید از آزمون‌های او بگذرد، چراکه هکاته تنها آنان را که شایسته‌ی دانش‌اند، از دروازه‌ی خویش عبور می‌دهد. این پرده‌ها، پرده‌هایی از رازهای پنهان و آموزه‌های باطنی هستند که تنها در دست کسانی که آماده‌اند تا حقایق نهفته را درک کنند، گشوده می‌شوند.

اوراکل، زنی است که زمزمه‌های تقدیر را می‌شنود و با صدایی که از اعماق تاریکی برخاسته، حقیقت را بازمی‌گوید. اما حقیقت همیشه روشن و دلنشین نیست؛ گاه در هاله‌ای از ابهام و ترس پیچیده می‌شود، گاه همچون خنجری روح را می‌شکافد. اوراکل، زبانِ رازهای پنهان است، اما او تنها بازگوکننده است، نه داور و نه هدایت‌گر. او سرنخ را نشان می دهد و به عبور از هزار تو دعوتت می کند.

و سوفیا، کسی است که در انتهای مسیر انتظار می‌کشد. او خردِ ازلی، روشنایی پنهان در پس پرده‌هاست. اگر هکاته دروازه را نگهبانی می‌کند و اوراکل حقیقت را به گوش‌ها می‌رساند، سوفیا همان گنجی است که در قلبِ رازها مدفون شده، فروزش بی پایان نور حقیقت، که پشت پرده‌های راز پنهان شده، و تنها کسانی که مجوز عبور را از هکاته گرفته اند، فروغش را خواهند دید.

این سه بانوی اثیری مسیر سفر روشن ضمیرانند : هکاته راز است، اوراکل صداست، و سوفیا پاسخ. هر جوینده‌ای که رهسپار تاریکی می شود، با این سه گانه جادویی همسفر است.

سه گانگی مسیر فردیت و تمامیت

هکاته، نگهبان دروازه‌ها و پرده‌های میستری، در دل اساطیر یونانی تجسمی است از تثلیثی بی‌زمان و بی‌مکان. یونگ که از مشاهده هوشمندانه اساطیر و ادیان شاه راه های ذهن و روان را کشف کرد و نقشه روح را ترسیم کرد دریافت مسیر تثلیثی است که به تربیع می رسد. یعنی سالک یا قهرمان (ایگو) از مبدا تا مقصد با مسیری مواجه است که سه رکن اصلی دارد : آنیما (برای مرد) یا آنیموس (برای زن)، سایه و سلف.

فرآیند فردیت مسیر خودشناسی و تشخص یابی است: سفر قهرمان، که در آن هویت فردی (ایگو) از مسیر روح جمعی (آنیما/آنیموس) که در سرزمین تاریکی (سایه) است عبور می کند و به مقصد هویتی ازلی (سلف) می رسد. اگر ایگو یا قهرمان کسی باشد که سفر می کند، هکاته کیست؟ مسیر، سرزمین و مقصد. روحی که در امتداد تاریکی و روشنایی چون پرده ای لطیف کشیده شده.

تنها دیوانگان عاشق او می شوند.

 

نویسنده: سارا نصیری

ویرایش: رسول ماجانی

گوینده: گلناز لطفی پور

کمترین -----> بیشترین

میانگین امتیاز: 3.7 / 5. تعداد نظرات: 3

اولین نفری باشید که امتیاز میدهید 🙂

اشتراک گذاری
نظرات کاربـــران
فاقد دیدگاه
دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است. اولین دیدگاه را شما بنویسید.
ثبت دیدگاه
captcha