0
سبد خرید خالی است.
ورود و ثبت نام
0
سبد خرید خالی است.
ورود و ثبت نام

نوبت اپیمته: در ستایش سادگی

اسطوره اپیمته

فهرست مطالب

3
(2)

کارل گوستاو یونگ، روانشناس سوئیسی، در مطالعات خود درباره کهن‌الگوها (آرکیتایپ‌ها) به بررسی نقش‌های مختلفی پرداخت که در ناخودآگاه جمعی انسان‌ها وجود دارند. او در کتاب ناخودآگاه جمعی و کهن الگو چهار آرکتایپ اساسی روح بشر را توصیف می کند که در این مقاله به آنها خواهیم پرداخت.

۱. کهن‌الگوی مادر

این کهن‌الگو نماد باروری، تغذیه، حمایت و زندگی‌بخشی است. مادر به عنوان یک نماد جهانی، هم می‌تواند مثبت (مهربان، پرورش‌دهنده و حامی) و هم منفی (سلطه‌گر، بلعنده یا ویرانگر) باشد.

جنبه مثبت: مادر به عنوان منبع عشق بی‌قید و شرط، امنیت و رشد شناخته می‌شود.

جنبه منفی: ممکن است به صورت کنترل‌گری یا وابستگی‌های ناسالم ظاهر شود.

این کهن‌الگو نه تنها در رابطه با مادر واقعی، بلکه در نمادهایی مانند طبیعت، کلیسا، یا سرزمین نیز تجلی می‌یابد.

۲. کهن‌الگوی فریبکار

فریبکار نماد شوخ‌طبعی، هرج‌ومرج و تغییر است. این کهن‌الگو اغلب مرزها را زیر پا می‌گذارد و قوانین را به چالش می‌کشد.

جنبه مثبت: فریبکار می‌تواند خلاقیت، نوآوری و آزادی از قیدوبندها را به ارمغان بیاورد.

جنبه منفی: ممکن است باعث گمراهی، آشفتگی یا تخریب شود.

فریبکار در اسطوره‌ها و داستان‌ها اغلب به شکل یک شخصیت شوخ یا حیوانی مکار (مانند روباه یا کلاغ) ظاهر می‌شود که معمولا یا کودک است یا خصوصیات یک کودک شرور را دارد.

۳. کهن‌الگوی روح

روح نمایان‌گر انرژی‌های معنوی، الهام و ارتباط با جهان ماوراء الطبیعه است. این کهن‌الگو می‌تواند به شکل یک راهنما، فرشته یا موجودی مقدس ظاهر شود.

جنبه مثبت: روح می‌تواند الهام‌بخش، هدایت‌کننده و تسلی‌دهنده باشد.

جنبه منفی: ممکن است به صورت وسواس فکری یا گسست از واقعیت ظاهر شود.

این کهن‌الگو در رویاها و تجربیات عرفانی نقش مهمی ایفا می‌کند.

۴. کهن‌الگوی تولد مجدد

تولد مجدد نماد تحول، تجدید و شروع دوباره است. این کهن‌الگو نشان‌دهنده‌ی فرآیندهای تغییر و رشد درونی است.

جنبه مثبت: تولد مجدد می‌تواند به معنای رهایی از گذشته، بهبودی و شروع یک زندگی جدید باشد.

جنبه منفی: ممکن است با مقاومت در برابر تغییر یا ترس از ناشناخته‌ها همراه باشد.

این کهن‌الگو در اسطوره‌ها (مانند ققنوس که از خاکستر خود برمی‌خیزد) و نیز در تجربیات شخصی افراد دیده می‌شود.

تحلیل روانشناختی فیلم wild robot

جعبه‌ای از شگفتی‌ها

تصور کنید یک روز صبح، در دل جنگلی سرسبز، جعبه ای عجیب از آسمان سقوط کند. داخل آن نه طلاست، نه جواهر، بلکه یک ربات به نام «راز» است؛ ماشینی که انگار برای زندگی در جنگل ساخته نشده، اما سرنوشت، نقشه ی دیگری برایش کشیده! این ربات، شبیه قهرمانان اسطوره های قدیمی است؛ مثل اپیمتهوسِ یونانی که به خاطر ساده لوحی اش دنیا را پر از درد کرد، اما در دل همین اشتباهات، بذر امید کاشته شد.

داستان «ربات وحشی» هم همین را فریاد میزند: «گاهی سادگی و حتی حماقت، راهی است برای تولد دوباره!».

رباتی که مادر شد

وقتی راز برای اولین بار چشم باز میکند، هیچ چیز از دنیا نمیفهمد. مثل یک کودک تازه متولد شده است. اما یک روز، صدای جیرجیر عجیبی توجهش را جلب میکند: یک تخم جوجه غاز تنها، آن هم روی لبه ی پرتگاه! راز، مثل هر ماشین دیگری، قرار نبود مادر شود. اما انگار دستی نامرئی (شاید هم همان موش صحرایی خردمند داستان!) او را هل داد تا تخم را نجات دهد.

از اینجا به بعد، راز تبدیل به «مادرِ آهنی» میشود. او یاد میگیرد چطور تخم را گرم کند، از جوجه اش محافظت کند، و حتی لالایی بخواند! این دقیقاً شبیه افسانه های قدیمی است؛ مثلاً دِمیتر، الهه ی مادرِ یونانی که زمین را از سرما نجات داد. راز هم با همه ی سادگی و بی اطلاعی اش، نشان میدهد که مهربانی، زبانی جهانی است؛ حتی برای یک ربات!

روباهی که محافظ شد

حالا بیایید سراغ روباه داستان برویم؛ همان موجود مکار و گرسنه ای که اول قصه میخواست جوجه غاز را شام کند! روباه، یادآور همان فریبکارهای اسطوره ای است؛ مثل روباه های حیله گر در قصه ها که همیشه نقش منفی دارند. اما ماجرا اینجاست که روباه ما هم تغییر میکند!چطور؟راز، با آن سادگیِ و صداقت کودکانه اش، کم کم دل روباه را نرم میکند. مثلاً یکبار به جای فرار کردن، به روباه میگوید: «تو هم میتوانی دوست باشی!» و کم کم این روباهِ تنها، تبدیل میشود به محافظ جنگل. انگار سادگی راز، مثل آینه بود و روباه، خود واقعی اش را در آن دید؛ نه یک شکارچی، بلکه موجودی که میخواهد بخشی از یک خانواده باشد!

موش صحرایی؛ همان پیرخردِ اساطیر

در گوشه ای از جنگل، موش صحرایی کوچکی زندگی میکند که انگار از همه چیز سر در میآورد. او مثل همان پیرخردانِ قصه ها است؛ کسی که رازهای جهان را میداند و قهرمان را راهنمایی میکند. موش صحرایی به راز یاد میدهد چطور مادر خوبی باشد، چطور از جنگل مراقبت کند، و حتی چطور از زمستان سخت جان سالم به در ببرد. حرف های موش صحرایی، شبیه پندهای خدایان باستان است؛ مثل وقتی که پرومته به انسانها آتش داد تا زنده بمانند. اما اینجا، به جای آتش، مهربانی هدیه ای است که موش صحرایی به راز میدهد.

وقتی برف همه‌چیز را تغییر داد

راز از خواب بیدار می‌شود و می‌بیند که همه‌چیز سفیدپوش شده است. برف همه‌جا را پوشانده و حتی رودخانه‌ها یخ زده‌اند. برایت‌بیل، جوجه‌غاز کوچولو، با نوکش به پنجره می‌کوبد و می‌گوید: «راز! بیرون را ببین، همه‌چیز یخ زده!»  راز، که تا حالا زمستان ندیده بود، با کنجکاوی به بیرون نگاه می‌کند. اما خیلی زود متوجه می‌شود که این برفِ زیبا، دردسرهای بزرگی هم دارد: غذا کم شده، آب یخ زده، و حیوانات جنگل گرسنه و سردشان است. حتی فلیک، روباه بازیگوش، که همیشه شوخی می‌کرد، حالا جدی شده و می‌گوید: «اگر کاری نکنیم، همه از گرسنگی می‌میریم!»

پروازِ برایت‌بیل: نماد تولد دوباره

در همین روزهای سرد، اتفاق جادویی‌ای افتاد: برایت‌بیل، که حالا دیگر یک جوجه‌غاز کوچولو نبود، بال‌هایش را باز کرد و برای اولین بار پرواز کرد! همه‌ی حیوانات دور هم جمع شدند و به او نگاه کردند.پرواز برایت‌بیل، نماد تولد دوباره بود. او دیگر یک جوجه‌غاز وابسته نبود، بلکه حالا یک غاز بالغ و مستقل بود. این لحظه به همه‌ی حیوانات یادآوری کرد که حتی در سخت‌ترین شرایط، رشد و تغییر ممکن است.

بهارِ امید

کم‌کم، زمستان تمام شد و بهار آمد. برف‌ها آب شدند، گل‌ها شکفتند، و جنگل دوباره زنده شد. راز حالا دیگر نه یک ربات غریبه، بلکه قلب تپنده‌ی جنگل بود. او و دوستانش با هم از زمستان سخت جان سالم به در برده بودند و حالا می‌توانستند با امید به آینده نگاه کنند.

پاندورا، جعبه‌ای از شگفتی‌ها

اپیمتئوسِ بیخیال و جعبه ی پاندورا

در اساطیر یونان باستان، خدایان المپ بر جهان حکومت می‌کردند. زئوس، پادشاه خدایان، از انسان‌ها و خالق آنها یعنی پسر عمویش پرومتئوس (برادر اپیمتیوس) خشمگین بود، زیرا او به انسان‌ها آتش داده بود، چیزی که فقط خدایان حق داشتن آن را داشتند. زئوس تصمیم گرفت تا انسان‌ها را مجازات کند و برای این کار نقشه‌ای کشید.

پاندورا

زئوس دستور داد تا اولین زن روی زمین ساخته شود. او را پاندورا نامیدند، که به معنای “همه‌ی هدایا” است، زیرا هر یک از خدایان به او هدیه‌ای دادند: آفرودیت به او زیبایی داد، آپولو به او موسیقی بخشید، و هرمس به او فریبندگی و مهارت در سخنوری. اما زئوس نیز به او یک هدیه داد: کنجکاوی.

زئوس سپس پاندورا را نزد اپیمتیوس فرستاد، برادر پرومتئوس که به خاطر طبیعت ساده‌لوحانه‌اش معروف بود. پرومتئوس به برادرش هشدار داده بود که هرگز هدیه‌ای از زئوس نپذیرد، اما اپیمتیوس تحت تأثیر زیبایی و جذابیت پاندورا قرار گرفت و او را به عنوان همسر خود پذیرفت.

جعبه پاندورا

زئوس به پاندورا یک جعبه‌ی زیبا و مرموز داد و به او گفت که هرگز آن را باز نکند. اما کنجکاوی پاندورا، که هدیه‌ی خود زئوس بود، او را وسوسه می‌کرد. هر روز بیشتر و بیشتر به جعبه فکر می‌کرد و نمی‌توانست در برابر وسوسه مقاومت کند.

یک روز، پاندورا دیگر نتوانست تحمل کند و درِ جعبه را باز کرد. در همان لحظه، چیزهای وحشتناکی از جعبه بیرون آمدند: بیماری‌ها، رنج‌ها، غم‌ها، و تمام بدی‌های جهان. پاندورا وحشت‌زده سعی کرد در جعبه را ببندد، اما دیگر دیر شده بود. تمام این بلایا در جهان پخش شده بودند.

امید

وقتی پاندورا دوباره به جعبه نگاه کرد، متوجه شد که چیزی در ته جعبه باقی مانده است: امید. امید از جعبه بیرون آمد و به انسان‌ها قدرت داد تا با تمام مشکلات و رنج‌ها مقابله کنند. این امید بود که به انسان‌ها توانایی ادامه‌ی زندگی و مبارزه با سختی‌ها را می‌داد.

پیام داستان

داستان پاندورا و جعبه‌اش چندین درس مهم دارد:

  • ۱. کنجکاوی می‌تواند عواقب ناخواسته‌ای داشته باشد، اما بخشی از طبیعت انسان است.
  • ۲. نافرمانی و شکستن قوانین گاهی باعث رنج می‌شود، اما همیشه درس‌هایی به همراه دارد.
  • ۳. امید آخرین چیزی است که از بین می‌رود و به انسان‌ها قدرت می‌دهد تا با مشکلات روبرو شوند.

 

سادگی ات را قربانی نکن!

داستان «ربات وحشی» به ما نشان می‌دهد که سادگی و حماقتِ اپیمته‌وار می‌تواند به شفابخشی کودک درون ما منجر شود. با پذیرش بخش‌های ساده‌لوح و کنجکاو خود، می‌توانیم به رشد و تحول درونی دست یابیم و امید را در زندگی خود زنده نگه داریم.

پس دفعه‌ی بعدی که احساس کردی «خیلی احمقانه ام!» یادت باشد شاید تو هم در حال باز کردن جعبه‌ی پاندورای خودت هستی؛ جعبه ای که در آخرش، امید در انتظار توست.

 

منابع:

انیمیشن ربات وحشی (wild robot)

کتاب ناخودآگاه جمعی و کهن الگو

کتاب «چهار صورت مثالی» (Four Archetypes)

 

نویسنده: دیانا پوری

ویرایش: رسول ماجانی

کمترین -----> بیشترین

میانگین امتیاز: 3 / 5. تعداد نظرات: 2

اولین نفری باشید که امتیاز میدهید 🙂

اشتراک گذاری
نظرات کاربـــران
فاقد دیدگاه
دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است. اولین دیدگاه را شما بنویسید.
ثبت دیدگاه
captcha