نام هزار و یکشب به گوش شما خورده؟ داستانی که به عنوان روایتی عربی معروف شده و درباره خلیفه ای است که پس از خیانتی که از جانب همسر خود میبیند تصمیم میگیرد که هرشب پس از همخوابی با یک دختر باکره به او تجاوز کند و این روال خونین تا جایی که پای شهرزاد به حجله خلیفه باز میشود، ادامه دارد. شهرزاد، برای نجات جان خود چاره ای زنانه می اندیشد او برای خریدن وقت بیشتر و به تعویق انداختن زمان مرگش با خلیفه قراری میگذارد که بگذارد قبل از مرگ داستانی را برای او تعریف کرده و به انتها برساند و اینگونه درازای عمرش را به پایان قصه شبانه گره میزند.
شهرزاد قصه را با کلام شیوا و مهرانگیزش آغاز میکند و این قصه گویی همچون نسیمی مهربان که حکایت از امنیت و عشق دارد خلیفه را کم کم به خواب میبرد و ادامه داستان به شب بعد میکشد اما گره این کلاف قصه، در شب بعد هم باز نمیشود و همان ماجرای شب گذشته تکرار میشود تا آنکه هزار و یک شب بعد بالاخره شهرزاد لب از سخن باز میدارد و نقطه پایان قصه اش را میگذارد و اینک نوبت اجرای حکم است اما دیگر نه خلیفه ذره ای تمایل به تجاوز و قتل او دارد و نه شهرزاد خلیفه را به چشم دیوی ظالم و خونخوار میبیند و عشق شکل گرفته در این شب های طولانی به ازدواج این دو و نجات جان دیگر دختران سرزمین منجر میشود.

لایه رویی این داستان اینجا کارش را تمام میکند اما کمی عمیق تر شویم دو نکته مهم به چشممان میخورد؛ یکی ماهیت خشونتی که از خلیفه میبینیم و دو مرهمی که شهرزاد برای این خشونت داشت. خشم نقابی است که از ترسی پنهان محافظت میکند. در خلیفه این ترس از زنانگی و آسیب خوردن از زنان است که به شکل حد اعلای خشونت در او ابراز میشود. او محتاج عشق و محبتی زنانه است اما نه توان شناخت این نیاز را دارد و نه بلد است که آن را چگونه باید ابراز کرد. پس از مسکنی موقت استفاده میکند و با کشتن دختران، این فریاد طلب عشق را خاموش میکند .
اما چرا و چطور شهرزاد توانست از این سد عبور کند؟
شهرزاد و خلیفه نماینده زن و مرد در بغدادی هستند که جنایت ، فتوحات جنگی و نتایج لشکرگشی ها مرزهای سرزمین را تعیین و از آن حفاظت میکردند. این خشوت فراگیر که به خصوص در دربار خلیفه به اوج خود رسیده بود، خبر از قربانی شدن عناصری همچون نرمش، پذیرش، روایتگری و مهرجویی میدهد . زنان از تجاوز و کشته شدن به دست مردان وحشت دارند و مردان از تنهایی و فقدان یک آغوش پرمهر و سخنان لطیف زنانه و ظهور گوهری همچون شهرزاد قصه گو در این دیار، اثبات میکند که همیشه روایت بر جنایت و تدبیر بر شمشیر پیروز اند.
اما متاسفانه هرچه در تاریخ جلو آمده ایم این جنس از ستیز زن که اتفاقا در دل خود عطوفتی عمیق و احساساتی غلیظ را حمل میکند و به مرد اجازه ابراز ضعف ها ، ترس ها و پناه بردن به آغوش ظریفش را میدهد، کم ارج تر شده تا جایی که عمده دختران ما شاید از علو م زمانه سرشار باشند اما جادوی خردورزانه وجودی خود را به کلی فراموش کرده اند و نهایتا آن را در اسطوره ها جستجو کنند.

احساسات ناب زنانه به ماه شباهت دارد .نمیدانم ماه را چقدر رصد کرده اید. اویی که منعطف ترین سیاره آسمان ماست. گاهی کامل است و گاهی نیست، گاهی بدر است و گاهی هلال؛ بدون آنکه نوری داشته باشد ، روشنی بخش شب های ماست و با رفتن در هر خانه در زودیاک احساسات و عواطف ما را زیر و رو میکند.
بسیار شبیه به زنی خردمند، مهربان و پذیرا که نه با مکر و حیله که با مهر ورزی هوشمندانه و اصیل خود توان سر به راه کردن متجاوز و تزریق عشق به زندگی ترسناک و پرآشوب او را دارد.؛ ترکیبی جذاب و رازورزانه از احساس و جادو و خرد ؛ همان چیزی که در کهن الگوی هکاته هم میبینیم.
هکاته نگهبان پرده میان دنیاها، محافظ دروازه های دنیای زیرین، الهه سه سری که تمامی رازهای زمین و زمان نزد اوست. زنی که می داند اما نمی گوید. مثل ماه که می تابد اما روشن نمی کند. بازیگر نقش پیرزن خردمند در داستان درامای بین دیمیتر و پرسفون که با خرد زنانه خود سرنوشت این دو الهه را تغییر داد و زبان به سکوت بست. کهن الگوی هکاته بیدار گر نوعی خرد در انسان هاست که شهود و احساسات زنانه را به قدرتمند ترین شکل ممکن به جریان میاندازد و این قدرت در ساختاری لطیف و دلنشین پادزهر خشونت ، سلطه گری در جهانی میشود که زنان و مردانش محتاج نرمش و پذیرش زنانه اند.
سه سر بودن هکاته نقطه ای مرکزی بین سه پادشاه المپ یعنی زئوس، پوزیدون و هادس است. هکاته در غیبت شب مهتابی مبهم. هر سه زمان و سرزمین وجهت را کنترل میکند و درواقع میتوان این را به صورت مثالی تعمیم داد و گفت هر زنی نقطه مرکزی زندگی سه مرد است؛ پدر همسر و پسر و کنترل سرزمین هرسه این مردان به دست هکاته و این قدرت با افسانه و قصه ست. کاری که شهرزاد هم با شهریار میکرد. نجوایی شبانه که شبیه به هیچ کاری نکردن است. هکاته هم هیچ کاری نمیکند و این اوج قدرت و تسلط اوست.

برای درک بهتر میتوان شخصیت های داستان شهرزاد را به درون روان برد و آن وقت دید که چگونه آسیب مردانگی روان، زنانه زیستن را دشوار میکند و زنانگی زخم خورده، چطور تعریف مردانگی را از حمایت ، شهامت، اقتدار و اعمال اندیشه به سمت ترس، خشم و بی کفایتی میبرد.
کمال این ماجرا را میتوان در ارتباط داستان شهرزاد و آرش کمانگیر دید که متناظر با دو برج سرطان(تیر ماه) و آذر( کماندار) است. نرمش خردمندانه شهرزاد همان تیر سرنوشت سازی است که آرش در کمان خود میگذارد و با آن مرزهای این سرزمین را تعیین میکند. این نوع از پذیرش نوعی قدرت نامرئی و در عین حال مستحکم است که پشتیبان اقدام و تفکر مردانه میشود و این شکوه آنیما و آنیموس در کنار یکد یگر به راستی دیدنی ست که درون یک فرد با هم نشینی احساس ، شهود خرد رقم میخورد که به شکل نمادین در اسطوره هکاته به آن اشاره کردیم و در داستان شهرزاد به خصوص آن را بیشتر به شکل تلفیقی مهرورزانه از احساس و اقدام است و میبینیم که اتفاقا نظایر بسیار ی نیز در جهان قصه ها دارد.

جایی در سوی دیگر کره خاکی در یونان باستان، اسطوره ی دختری به نام سایکی را میخوانیم که گرچه با ذوق و اشتیاق فراوان به همسری عشق ( بله خود خود جناب عشق یا همان اروس ) در می آید اما بخل خواهران و کنجکاوی کودکانه اش، نه تنها همسرش را از او میگیرد، بلکه او را در مسیر حل معماها و عبور از آزمون هایی قرار میدهد که حاصل خشم بی روای مادر شوهر حسودش آفرودیت است.
محتوای آزمون های درنظر گرفته شده برای این دختر یکی از یکی بی رحمانه تر است. مادرشوهر به سایکی دستور داد که یک کوه عظیم از دانههای مختلف (گندم، جو، عدس و…) را در یک شب مرتب کند، پشم طلایی قوچهای وحشی را بیاورد، از رودخانهی مرگبار استوکس مقداری آب بیاورد و حتی برای آوردن جعبه زیبایی پرسفون به جهان مردگان سفر کند. وظایفی که هر یک به تنهایی ابهام و دشواری زیادی دارند اما چاره کار چیست ؟
سایکی به روش خود عمل میکند. فاعلیتی به سبک و سیاق همان مواجهه نرم و بدون خشونت و زنانه ای که به داد شهرزاد هم رسید.
سایکی در بی عملی هوشیارانه خود باقی میماند چون میداند که در مقابله مستقیم با هیچ یک از آزمون ها شانسی برای پیروزی ندارد. نه زورش به نبرد با قوچ وحشی میرسد، نه در برابر سفر مرگ میتواند تدبیری بیندیشد و نه جداسازی یک کوه غلات مختلف از هم کاری در قواره توان اوست.
پس از تنها ابزار خود بهره میگیرد؛ مشاهده، صبر و در نهایت اقدامی محتاطانه و از همه مهمتر آماده برای رویارویی با هر آنچه که در مسیر او تغییر خواهد کرد. پس امدادها کم کم به سراغش می آیند و مراحل را به شکل معجزه ای که پاداش نرمش، پذیرش و حفظ زنانگی ست، بالاخره پشت سر میگذارد.

در نهایت چیزی که به وضوح قایل مشاهده ست این است که از تاج و تخت و قدرت و و غنائم جنگی خلیفه چیز زیادی باقی نمانده اما هزار و یک داستان به جا مانده از شهرزاد همچنان محل فیض و خردآموزی و لذت ناب آنیمایی است.
این ماندگاری و برتری فرهنگ نسبت به تمدن است. فرهنگ میراث مادران یک سرزمین است. هزار و یکشب کنونی حاصل نجوای هزاران هزار بار مادر در گوش فرزندان است که سینه به سینه و نسل به نسل به اکنون غنیمت رسیده است اما کسی نمیداند که سپاهیان شمشیر به دست عرب چه شعاری برای نبردهای خود داشتند و حتی اگر روایتی ازجنگ ها و خونریزی ها به جا مانده بازهم مدیون جاری شدن احساسات آنیمایی در بیان آنیموسی است و بازهم عنصر فرهنگ که مادرانگی محض است، ماندگار ی و اصالت آن را رقم زده است.
دهندگی و نوازش در ذات مادر است. از مادر زمین گایا گرفته که مهربانانه زندانبانی فرزندان بی گناهش را میکند تا زمان شورش آنها برسد و سیر خلقت و خلق متوقف نشود تا مام وطن که شاهد قتل و خون ریزی و غارت و جنایت و وقاحت های بسیار میشود و درعین حال بانی و حافظ فرهنگ پر رنگ و لعاب مردمان خود بوده و هست و از زبان و گویش و لهجه و آداب و رسوم گرفته تا باورها، ارزشها، رفتارها و نمادهایی که هویت جمعی مردم آن کشور را میسازند را خلق کرده و با صبر زنانه خویش پرورش داده است.
شهرزاد همچون یک کهن الگو در ناخودآگاه جمعی ما حضور دارد و با گذشت سال های بسیار زیاد از اوج قدرت و افسون سرزمینش بغداد هنوز هم ما شاهد درخشش سندباد ها و علی بابا ها در فیلم ها و کارتون های غربی هستیم و آن ها را میشناسیم و این ثبات فرهنگی دسترنج شهرزادهایی است که در کالبد زنا ن و مردان مختلف ، راوی حکایت های هزار و یک شب برای فرزندان خود بوده اند و راستش را بخواهید چندان فرقی ندارد که اولین نسخه این داستان دقیقا متعلق به چه بازه زمانی و به چه زبانی است .
چیزی که اهمیت دارد، مفهوم روایت و روایتگری است که شوربختانه به مرور زمان و با تحریف مفاهیم مردانگی و زنانگی و کم ار ج شدن ارزش های طبیعی و جمعی، به بایگانی موهبت های زنان افسانه ای رانده شد و در نتیجه در عصر ما قصه خوان کم و قصه گو از آن هم کمتر داریم.
در انتها من دوست دارم هزار افسان را جایی بنامم که در آنجا احساس زنانه و بیان مردانه(آنیموس) آمیختگی ابدی دارند و هزاران هزار قصه متولد شده از این آمیزش جادویی، دچار انسداد و سرکوب و خفقان نشوند.
ای لولیِ بَربَطزن تو مستتری یا من؟
ای پیشِ چو تو مستی، افسونِ من افسانه
کمترین -----> بیشترین
میانگین امتیاز: 5 / 5. تعداد نظرات: 1
اولین نفری باشید که امتیاز میدهید 🙂
jungnegar@
jungnegar@