آن چیزی است که از خود میشناسی ولی خودت نیستی! تصویری است که یاد گرفتهای به دیگران نشان بدهی، چون آنها تو را اینطور میبینند. بهتدریج خودت هم باورت شده و روی صورتت خشکیده. این شخصیت با تمام پیچیدگیهایش، بازتاب مشاهدهی خودت در نگاه دیگران است. مثل یک پازلِ قطعهقطعهی خودیِ برساختی که سرشار از دروغ و نیرنگ است. هیچکس را بیشتر از خودت گول نزدهای. بزرگترین بازندهی این بازی خود تویی، چون خودت را گم کردهای و حتی نمیدانی کی، کجا و چطور. میخواهی خودت را بشناسی؟ هرچه دربارهی خودت میدانی را فراموش کن و مجدداً خودت را مشاهده کن.
بخشهایی از تو هستند که پشت نقاب پنهان شدهاند. هرآنچه آموختهای که باید از دیگران پنهان کنی، بنابراین چشمانت را به روی آنها بستهای تا نبینی، که مبادا خودت را لو بدهی؛ غافل از اینکه دیگران میبینند. سایه ابعاد تاریک وجود توست که نور آگاهی را از رویشان برداشتهای، بهخاطر اینکه تو را از آنها ترساندهاند. گفتهاند بد است، ترسناک است، خطرناک است و تو هم چشمبسته پذیرفتهای و دیگر سراغشان را نگرفتهای. رویت را برگردان، ببین نظر خودت دربارهی آنها چیست؟ چرا ترسناکند؟ چه خطری دارند؟ نیازی نیست به کسی نشانشان بدهی، ولی لازم است که خودت ببینی، چراکه آنها بخشهایی از تو هستند. بدون آنها، تو نمیتوانی کاملاً تو باشی.
وحدت وجود که بهصورت تراکنشِ همه و هیچ، گاهی متحد میکند و گاه میپراکند. نقطهای در مرکز فضا و زمان و روان، که میان ازل و ابد بدون صرفِ زمان در نوسان است. مختصاتِ چیزی که هستی و مسیری که طی میکنی، همگی در آن خلاصه شدهاند. برای همه یکی است، اما برای هرکسی منحصربهفرد تجربه میشود. هم خالق است و هم مخلوق، هم مجموعهی اجزاست، هم یک کل واحد. مبدأ است و مقصد، درعینحال متغیر است و ناپایدار و تنها از راه درکِ ارتباطِ روحی که سرشار از عواطف و اطلاعات است، میتوان تسلیمِ ارادهی نامتناهیاش شد.
عنصر مادینهی هستی که حاملِ ویژگیهایی است که موجب پذیرش و گشودگی و انعطاف میشوند. مثل آب، مثل خاک، مثل روح. ظرفی است آمادهی پُر شدن؛ خلائی است که در برابرِ نفوذ، هیچ جریانی مقاومتی ندارد. جذبکننده است و نگهدارنده، درعینحال مبهم و پراکنده و ناپایدار. در روان مرد، بهعنوان عامل ایجاد لطافت و نرمی، از ضمیر ناهشیار، موجبات تعادلِ تیزی و سختیِ ذهن را فراهم میکند.
توانایی، اراده، اقتدار، انضباط، ساختارمندی، پویایی، شفافیت، استحکام، عاملیت و هر ویژگیِ نرینهی دیگری که در هر موجودی در پهنهی وجود حضور دارد را میتوان بهعنوان روح مذکر یا آنیموس شناخت. آسمان، خورشید، آذرخش و هر آنچه که عامل ایجاد است و نفوذکننده و جریانساز است. در ضمیر ناهشیار زن، بهصورتِ عوامل ایجاد احساس امنیت، به واسطهی احساس توانمندی، تجربه میشود.
امید همه به اوست. با ولع در پی تجربههایی است که دیگران از آنها گریزانند. برای پیروزی آمده است. به هر قیمتی که شده. همین که شانسِ تجربهی یک چالش جدید را دارد، برایش کافی است. نه تشویق میخواهد و نه از تنبیه هراسی دارد. نیاز مبرمش به انجامِ ناممکنها، محرک حضورش در نبرد مرگ و زندگی است. فرقی ندارد که چه میشود؛ مهم این است که مسیری برای پیمودن یا دلیلی برای جنگیدن دارد. نه برای بودن و نه داشتن و نه ماندن، بلکه فقط برای رفتن است که حضور دارد. متوقف شود، میپوسد. هرچه بگویید، میپذیرد، فقط دست و پایش را باز بگذارید. اگر نتواند ساختارها را بشکند و قوانین را نقض کند، که میشود یکی مثل همهی بازندههای دیگر. نه، او قرار نیست ببازد.
عامل، بستر، محافظ و ضامنِ زندگی است. مراقبت، پرورش، پذیرش، ایثار، بخشش و هرآنچه برای گسترش نیروی حیات لازم است را در خود دارد و تمایلی زائدالوصف به انتقال آنها در او موج میزند. عشق، به معنای صحیحِ کلمه، به خالصترین شکل، در او جریان دارد. بزرگترین نیازش، داشتن کسانی است که نیاز به مراقبت دارند و به او اجازه میدهند که خودش را وقف آنها کند. همانند زمین، بدون هیچ توقعی هرچه دارد میبخشد و از اینکه امکان بخشش دارد، خرسند است.
هویت خود را در مراقبت و حمایتی مشروط از دیگرانی مییابد که اجازه میدهند مسئولیت آنها را بپذیرد. میتوانی تا پای جان روی او حساب کنی، مادامی که چتر حمایتیاش را تحسین کنی. رویکردش دافعه است. حمایتش به گونهای است که در جهت رشد و توسعه و استقلال، پرورشت میدهد. چیزی برای خودش نمیخواهد. هرچه دارد، میدهد. تنها یک انتظار دارد: احترام. تمام مسئولیتها را میپذیرد، از مخاطرات استقبال میکند، سپر میشود تا آسیبها راهشان را به فرزندانش پیدا نکنند؛ بهشرطی که بداند قدردانش هستند.
مقاومتی مزمن به بلوغ روانی دارد. چنان حضور کودکانهای در هستی دارد که سختگیرترین اساتید هم نمیتوانند او را سر به راه کنند. اصلاً آمده است تا به دیگران درس رهایی بدهد؛ رهایی از هرگونه بند، هر باید و نباید، هرگونه آداب و ترتیب. او هر کاری که دلش بخواهد، میکند. گذشته برایش صرفاً یادوارهای سرگرمکننده است و آینده، احتمالاتی هیجانانگیز. اکنون اما بستر حضور اوست. همینجا، همین حالا، هرچه هست نیکوست. دلیل؟ نیازی نیست. احتیاط؟ حوصلهسربر است. تا با تهدیدی جدی روبهرو نشود، تدبیری نمیاندیشد. اگر هم پیش بیاید، واکنشی طبیعی نشان میدهد: میترسد. همین. برای اینکه پیر شود، نیاز به مراقبت دارد.
اقتداری بیرحمانه در آموزگاری تلخ و سختگیر که تأثیرگذاری ویژهای بهواسطهی جذابیت تاریکش دارد و با تسلطش بر قوانین جادوییِ ماوراءالطبیعه، نفوذناپذیر به نظر میرسد را در نظر بگیر. این کهنالگو را سِنِکس مینامند. والد سرزنشگری که یک جادوگر سیاه است. به بند میکشد، تسخیر میکند، تحقیر میکند. منتقدی است عاری از انعطاف. کوچکترین خطایی را با شدیدترین اخطار پاسخ میدهد. مشمئزکننده است؟ اگر بدانی چگونه زیسته و زندگی را چطور تجربه میکند، دلت برایش میسوزد. اگر اینچنینی هستی، تنها یک راه برای آشتی با زندگی داری: پذیرشِ هرآنچه که هست، همانگونه که هست.
بازیگوشیاش به حیله و نیرنگ آمیخته. دستکاری اعصاب دیگران، هیجانزدهاش میکند. عبور از مرزهای اخلاقی برایش حکم سرگرمی دارد. پیمایش مسیرهای مجاز و آشنای پُرتردد، کلافهاش میکند. دوست دارد بهعنوان خُردهمجرمی ناسازگر شناخته شود. در مکر و حقه، خلاقیتی بیبدیل دارد و از ایدههای آزاردهندهی جدید هیجانزده میشود. اگر علاقهای به جلب رضایت کسی داشته باشد، احتمالاً پای یک اعتبار پلید در ساختاری شرور در میان است. کارشکنی و ایجاد آشوب و نفاق برای او آیینی مقدس است. چاره چیست؟ نوازشش کن، در آغوشش بکش، معصومانه کرنش خواهد کرد.
جایگاهی مرکزی و تعیینکننده دارد. مثل مرکز چرخ یا پرگار، نقطهی اتکایی است برای پیرامون و اطرافیانش. دلیلِ بودنِ خود را در رفعِ موانع دیگران یافته است. خودش را نادیده میگیرد، چراکه برای خدمت ساخته شده است. منافعش در گروِ تأثیرگذاری در پیوندهای عاطفیاش است و با هرآنچه برایش اهمیت دارد، در پیوند است. هادیِ رانهی زندگی است و پایداریاش مدیون همین هدایت است. اگر بر بودنِ خودش متمرکز شود، بهسرعت از معنا تهی میشود. میخواهی خوشحالَش کنی؟ با مشکلاتت نزد او برو.
دو رانهی اصلی وجود را میآفریند و بازپس میگیرد: زندگی و مرگ. در این گذار، برخی تمایل بیشتری به بودن دارند و برخی دیگر به رفتن میل میکنند. کهنالگوی قربانی، عاملی است که میل به نابودی میپراکند. قربانی، مهمترین عامل ایجاد انگیزهاش برای بودن ضعیف است: امید. اهالیِ بودن به آینده امیدوارند. قربانی اما در گذشته پایان یافته است. اگر در این بخش نمرهی بالایی آوردهای و میخواهی زنده بمانی، نیاز داری تا نیروهای برترِ طبیعت را بشناسی تا برای اهدافی متعالی قربانی شوی. در این صورت، از نیروی مرگآورِ این آرکتایپ، میتوانی سرچشمهای برای زندگی پیدا کنی.
کهنالگوها ساختارهای طبیعت روان هستند و شهرها برساختهی ذهن بشر؛ اما سازههای انسانی از طبیعت الگوبرداری شدهاند. کهنالگوی شهروند، ظرفیتِ پذیرش ساختارها و چارچوبهای ارتباط جمعی است که در بسیاری از گونههای زنده فعال است. شهروند فردی است در خدمت جمع. انگیزههای خود را از مشوقهای جمعی میگیرد. نگاهش برای کسبِ تأیید به بیرون است. توجه میکند که چطور میتواند رضایت دیگران را جلب کند و همین، مسیر زندگیاش را مشخص میکند. او با انطباق با اکثریت احساس امنیت میکند و معنای زیستنش، اعتبار اجتماعی است. اگر نظام تأییدش کند، خیالش راحت است و آسوده.
تمایل به ارتباط با ابعاد غیرفیزیکیِ طبیعت در انسان، بهواسطهی وجود این کهنالگوست. این افراد بهصورت مداوم تمایل به دریافت سیگنالهایی از میدانهای بزرگترِ آگاهی موجود در هستی از خود نشان میدهند و از طریق برقراریِ ارتباط ذهنی با ناخودآگاه جمعی، رضایت خود از حضورشان در جهان مادی را تضمین میکنند. جهانِ بدون معنا برای ایشان، زندانی شدن در بدن است. روح برایشان از تن مهمتر است.
حافظ ارتباط انسان با طبیعت است؛ با بدن، غرایز، احساسات، زمین، حیوانات و همهی عناصر طبیعت. از بیشفعالی ذهن جلوگیری میکند و میل به زیستن را زنده نگه میدارد. حضور این آرکتایپ در روانِ فرد باعث حفظِ ویژگیهای طبیعی و غریزی او میشود و انسانگونگیاش را به معنای اصیل آن، زنده نگه میدارد.
دلیلی برای بودن نیاز ندارد. هر لحظه، هر کجا که باشد و هر کاری کند، برایش حکم تفریح دارد. حضورش در یک جمع باعث میشود به دیگران نیز خوش بگذرد. سرشار از میل و شور و انگیزه است؛ اما تابآوری کمی در برابر ملال و خلأ و پوچی دارد. در هر صورت، به هر طریقی که شده، راهی برای لذتجویی پیدا میکند و از وجد حضور سرشار میشود.
حضور این کهنالگو در ناخودآگاه جمعی، به هدفِ استحکام ارتباطات و تضمین امنیت عاطفیِ گونهی بشر تدبیر شده است. حضور این آرکتایپ در روان باعث میشود که فرد، نیاز بالایی به تعهد و تعلق و صمیمیت داشته باشد و غرایز خود را بهصورت متمرکز فرافکن کند. پایداری، ثبات و امنیت را به ارمغان میآورد و از تنوعطلبی و ماجراجوییِ عاطفی و جنسی جلوگیری میکند.
این آرکتایپ، ضامنِ زندگی است. چه در زن، چه در مرد، هدف این کهنالگو تنازع بقاست. چه از جنس غریزه باشد، چه احساس، زیبایی، خرد، قدرت یا هر چیز دیگری، قصدش این است که از راهِ وسوسهی لذت، موجبات ادامهی نسلش را فراهم آورد. خودش چنین درکی از خودش ندارد. ممکن است دلایل مختلفی برای رفتارش شناسایی کرده باشد؛ اما تو باور نکن…! تکلیف چیست؟ آتش به اختیار! اگر آزارت نمیدهد و به کسی آسیبی نمیرساند، که مأموری و معذور؛ ولی اگر ناکارآمد و ناسازگار است، باید رام شود.
فعالیت این کهنالگو در روان، سرچشمهی خلاقیت است. افرادی که بهرهی زیادی از این آرکتایپ بردهاند، تمایل، علاقه و استعداد خاصی در خلق زیبایی دارند و سرشار از ایدههای تازه و منحصربهفرد هستند. این نوآوریها میتوانند به گونههای مختلفی باشند؛ از هنر و ادبیات و فلسفه و علم گرفته تا صنعت و اقتصاد و ارتباطات و سایر وجوه امکان. اگر در این بخش نمرهی بالایی گرفتهای و امکانات ابرازش را نداری، احتمالاً بخش زیادی از رنجهای روانیات بهخاطر انسداد در خلاقیت است. راهش را باز کن.
این کهنالگو باعث ایجاد انگیزههایی در جهت هدایت و آموزش دیگران میشود. افرادی که بهصورت برجسته از این آرکتایپ بهرهمند هستند، تمایل شدیدی به انتقال دانش و مهارت و تجربه دارند. معلّم، مدرس، استاد، مربی، مشاور و هر فعالیتی که جنبهی آموزشی داشته باشد، روح این افراد را به سمت خود جذب میکند و موجب توسعهی معنویِ آنها میشود.
اولین نقشی است که ما در بازیِ زندگی ایفا میکنیم. دلبستگی یا وابستگی شدید به والدین ممکن است باعث تثبیت این نقش در هویت ما شود و برای همیشه ویژگیهایش را با خودمان نگه داریم. مهمترین ویژگی این آرکتایپ، وابستگی ایدئولوژیک است. فرزندان طبق باورهای والدینشان زندگی میکنند و تصمیمات و اقدامات آنها بر اساس تجربهی زیستهی پدر و مادرشان است. آنها هنوز دیدگاه خودشان را به مسائل پیدا نکردهاند و هویت مستقلی ندارند. اگر فرد در بزرگسالی نیز بر اساس اصول خانوادگیاش زندگی کند، نمیتواند از لحاظ شخصیتی رشد یابد و امکان توسعهی روانشناختی را از دست میدهد. اگر در این بخش نمرهی بالایی کسب کردهای، نیاز داری برای تفکیک عقاید خود از باورهای والدینت وقت صرف کنی و هویت خود را بازیابی کنی.