همه ما دورههایی را تجربه کردهایم که گویی زندگی از حرکت بازمیایستد. روزهایی که انگیزه فروکش میکند. رابطهها به بنبست میرسند.گاهی احساس میکنیم دیگر توان ادامه دادن نداریم. بسیاری از بحرانها زمانی معنا پیدا میکنند که آنها را نه یک حادثه، بلکه بخشی از چرخهای بزرگتر ببینیم. چرخه ای از آسمان که انعکاسش بر روی زندگی زمینی می افتد. همانگونه که زمستان حادثه آسمانی است، در زمین پایان طبیعت نیست. سکونهای زندگی نیز همیشه نشانه شکست نیستند.گاهی دوره هایی هستند برای جمع شدن نیرو، بازنگری و آماده شدن برای رویشی تازه.
اسطورههای ایران باستان را نیز میتوان از همین زاویه خواند. شاید آنها می توانند، نقشهای برای فهم دگرگونیهای امروز ما باشند. داستانهایی چون جمشید، میترا، سیاوش و حتی آیینهایی مانند یلدا و نوروز، از چرخههایی سخن میگویند. چرخههای تاریکی و روشنایی، مرگ و تولد، فروپاشی و بازسازی. این موضوع در حکمتی نهفته بود به نام حکمت خسروانی که این حکمت را از آسمان دریافته بود.

حکمت خسروانی که بازتاب آن را در اوستا، متون پهلوی و شاهنامه میبینیم، جهان را مجموعهای از چرخههای هماهنگ میدانست. اصل بنیادین آن ساده بود. آنچه در بالاست، در پایین نیز هست. یعنی میان حرکت آسمان، تغییرات زمین و دگرگونی روان انسان، نظمی مشترک جریان دارد. این نگاه، انسان را جدا از جهان نمیبیند؛ بلکه او را بخشی از همان ریتمی میداند که ستارگان، فصلها و زندگی را به حرکت درمیآورد. نیاکان ما به همزمانی ها توجه بسیاری داشتند. در این همزمانی ها رازهای بسیاری برای سرنوشت بشر نهفته بود. یکی از این رازها رمز زمستان بود.

در وندیداد، اهورامزدا به جمشید هشدار میدهد که زمستانی سهمگین در راه است. از او میخواهد «وَرِ جمکرد» را برای حفظ جان انسانها و دیگر موجودات بسازد. اگر این روایت را در کنار یافتههای زمینشناسی قرار دهیم، میتوان آن را بازتاب خاطرهای دور، از عصر یخبندان دانست؛ زمانی که غارها تنها پناهگاه انسان بودند. در اخترشناسی باستان، چرخهای نزدیک به ۲۶ هزار سال وجود دارد تا زمین 12 عصر صورفلکی را یک دور کامل طی کند. این تغییر در آسمان همگام است با عصر یخبندان. این دو پدیده همزمان جلو می روند. اما پس از این دوره دوباره خورشید باز می گردد.
در آیین مهر، میترا در غار زاده میشود؛ در دل تاریکی. او با خود، خورشید را می آورد. این اسطوره در واقع بازتاب دهنده همان لحظه ای است که پس از چرخه های طولانی سرما در عصر حوت و دلو یعنی 26 هزارسال پیش زاویه تابش خورشید به زمین تغییر کرد. خورشید یا میترا دوباره گرما را به زمین بازگرداند. انسان ها توانستند از غارها خارج شوند. با پایان یافتن حاکیمت سرما با یک قربانی، دوره دیگری آغاز می شود.
در معابد مهر پرستی، نقش میترا که یک گاو بزرگ نر را قربانی می کند وجود دارد. طبق بررسی اختر شناسان باستان، این حادثه حدود چهار یا شش هزار سال قبل از میلاد بوده که مصادف است با عصر گاو. این عصر متناظر با عصر مفرغ است. این دوره آغاز چرخه ای است جدید از باروری خاک و طبیعت. از قربانی شدن گاو، گندم، تاک و حیات میروید. خون گاو نماد ذوب شدن یخ ها و بیدار شدن زمین از خواب زمستانی است. در عصر مفرغ، گاو آهن اختراع می شود. به همین خاطر در این دوران، جایگاه گاو مقدس است. مردم برای خشنودی خدایان، با ارزش ترین موجود را قربانی می کردند.گاو مظهر برکت ثروت ونیروی کار بود. با ریختن خون گاو، انرژی حیاتی والهی به زمین منتقل می شد. اما شیر در آسمان نقش دیگری داشت.
نقش شیر و گاو درتخت جمشید، آینه آسمان آن دوران بود. شیر نماد خورشید و صورت فلکی اسد، با گرمای خود بر گاو، نماد صورت فلکی ثور، غلبه می کند. طلوع صورت فلکی ثور، در آسمانِ شب؛ در زمستان اتفاق می افتاد. همراه با باران و برف، نشانه فصلِ سکونِ طبیعت بود. با فرا رسیدن بهار ثور جای خود را به طلوع اسد، نماد گرما، رویش و آغاز کشاورزی می داد. بنابراین، این نبردِ خیر وشر نیست؛ بلکه یادآور این حقیقت است که هر رویشی، به رها کردن دوره ای کهنه نیاز دارد. اما می دانید انار نیز مانند اسد و میترا نماد خورشید است؟

انار نیز در همین زنجیره معنا قرار میگیرد. در شب یلدا، طولانی ترین شب های زمستان؛ انار عهدی بود میان انسان وزمین. انار با دانههای سرخش یادآور خورشید و یادآور خونِ گرمِ حیات بود. انار با پوست ضخیمش تنها میوه ای بود که می توانست در طول ماه های سرد زمستان دوام بیاورد و فاسد نشود. در اسطوره پرسفون نیز چند دانه انار، پلی میان جهان تاریکی و بازگشت دوباره به بهار میشوند. بازگشت بهار، قولی است که تاریکی به نور می دهد تا سرما ابدی نباشد. انار بذری خونین بود که سرخی آتش را در دل خاکِ سیاه، نگه می داشت؛ چون خون سیاوش. ایرانیان باستان، در سوگ سیاوش جامه سیاه می پوشیدند و انار و سیب سرخ را به یاد او در سفره ها می گذاشتند. مرگ سیاوش نماد آغاز زمستان و جوانه زدن گیاه از خونش، نماد بازگشت حیات و بهار است. از خون سیاوش گیاه «پرسیاوشان» میروید؛ جالب است که پرساووش نام ستاره ای است به همین نام.
نام این ستاره در متون پهلوی و نجوم ایرانی سنتی، پر ساووش یا پدر ساووش ثبت شده است. در اساطیر نام این ستاره از پرسِئوس پسر زئوس است. او قهرمانی است که با شمشیر خود سر مدوسا، مظهر تاریکی و سنگ شدگی را می برد. در اساطیر یونان؛ پرسئوس صاحب فرزندی بنام پرسس می شود. به روایت هرودت وکتیبه های کهن این شاهزاده پادشاه ایران بوده است. تمام مردم سرزمین ایران نام او را برخود گذاشتند. به همین دلیل به ما مردمان پارسی یا پرشیا گفته می شود. شاید انعکاس نور این ستاره در زمین، اسطوره سیاوش را در دل خود متجلی کرده است. در اسطوره شناسی رنگ سیاه نماد زمین بخواب رفته است. ماتمی است بخاطر جاری شدن خون سیاوش. همچنین فرایند رهایی روان در علم کیمیاگری از سیاهی به سرخی است.
همین الگو را میتوان در حافظه تاریخی ایران نیز دید. سیاهجامگان، یادآور دورهای از اندوه انجماد و فروبستگیاند؛ فردوسی با شاهنامه، زبان و هویت ایرانی را از زیر خاکستر بیرون میآورد و مرحلهای از بازسازی را آغاز میکند؛ و سرخجامگان، با رنگ سرخ، نماد ایستادگی و زایش دوباره میشوند. سهروردی این مسیر را «عقل سرخ» مینامد؛ آگاهیای که نه در انکار تاریکی، بلکه در عبور از آن شکل میگیرد. نور سفیدِ خرد، وقتی به تاریکی زمین می رسد؛ مانند غروب خورشید سرخ می شود. شاید به همین دلیل، حاجی فیروز با چهرهای سیاه و جامهای سرخ هر نوروز را خبر میدهد که زمستان پایان یافته است. شاید اگر همه این روایتها را کنار هم بگذاریم، دیگر آنها را فقط افسانههایی درباره گذشته نبینیم. بلکه الگویی ازمیان آنها در یابیم.

اسطوره سیاوش، میترا و عیسی (ع)، هر سه چهرههای متفاوت یک الگوی مشترکاند؛ عیسی (ع) و سیاوش، بیگناه رنج میکشند، چیزی از خود میبخشند و مرگشان به آغاز حیاتی تازه میانجامد. در آیین مهر و مسیحیت هر دو در اوج تاریکی متولد می شوند ؛ هر دو، در دو عصر مشابه یعنی عصرحوت منولد می شوند. نماد مخفی مسیحیان اولیه صلیب نبوده است، بلکه برای شناسایی یکدیگر نقش ماهی را رسم می کردند. ماهی غذایی بود که مسیح برای پیروانش آورد. او به پیروانش می گوید: «من شما را صیاد انسانها می کنم».
مهر پرستان در معابد، به خاطر قربانی گاو، نان و شراب می نوشند. درسنت مسیحی نیز عیسی(ع) با نان و شراب، تن و خون خود را نشانه بخشش و زندگی تازه میسازد. مسیح می میرد در اعتدال بهاری رستاخیز می کند. خون سیاوش مایه برکت زمین و خون گاو مایه پیدایش گیاهان است. شاید تمام کیمیاگری زندگی در همین جمله خلاصه میشود، تاریکی را انکار نکن؛ آن را به نوری تبدیل کن که راه دیگران را نیز روشن کند.

الگوهای گفته شده، همگی یک اصل مشترک را یادآوری میکنند. هیچ دگرگونی پایداری بدون صبوری، رها کردن، اصلاح و آفرینش دوباره رخ نمیدهد. هر انسانی بارها در زندگی وارد زمستان میشود. به غار تنهایی پناه میبرد، بخشی از هویت کهنه خود را از دست میدهد و اگر در این مسیر شکیبا بماند، با نگاهی تازه از آن بیرون میآید. شاید راز سیاوش نیز همین باشد؛ اینکه به جای جنگیدن با هر تاریکی، آن را به کورهای برای پالایش تبدیل کنیم. آنگاه رنج، به خرد بدل میشود؛ ترس، به شهامت؛ و تجربههای تلخ، به بخششی که نهتنها زندگی خودمان، بلکه زندگی دیگران را نیز بارور میکند. کیمیاگری حقیقی همین است، تبدیل کردن هر زمستان به بهاری که از درون خود ما آغاز میشود.
نویسنده: رفیا ابوترابی
کمترین -----> بیشترین
میانگین امتیاز: 4.3 / 5. تعداد نظرات: 7
اولین نفری باشید که امتیاز میدهید 🙂
jungnegar@
jungnegar@