دانیل آفمن، روانشناس هلندی، آزمونی طراحی کرده با عنوان مدل چهارگانه که برای شناخت جنبههای پنهان و الگوهای مخفی شخصیت انسان خیلی کاربرد داره…
این آزمون چهارتا پنجره با عناوین کیفیت اساسی، تله، چالش و آلرژی داره که توی هر کدوم از این پنجرهها قراره یکی از ویژگیهای انسانی یا رفتاری خودت رو بنویسی تا ما هم بعد از انجام آزمون ارتباط هر کدوم از خونههای این پنجره رو برات توضیح بدیم و به شناخت جالب و بهتری از خودت برسی
خوب بریم سراغ آزمون
توی پنجرهی کیفیت اساسی باید یه ویژگی خوب خودت رو بنویسی، اون چیزی که به راحتی پیش دیگران نشونش میدی و بابت داشتنش خوشحالی
برای پر کردن پنجره تله، کیفیت اساسی خودت رو به شکلی افراطی در نظر بگیر که اونقدر توش زیادهروی میکنی که جنبه منفی پیدا میکنه و تبدیل به ویژگی بدی میشه
توی پنجره چالش، تله رو که حالت اغراقشده و منفی کیفیت اساسیت بود تبدیل کن به متضاد مثبتش
و توی پنجره آخر، اون ویژگی مثبتی رو که توی خونه چالش نوشتی به شکل افراطی و منفیش در نظر بگیر و بنویس
برای مثال فرض کنید من کیفیت اساسی خودم رو پیونددهندگی و ارتباطیبودنم در نظر میگیرم، تلهاش میشه وابستگی و چسبناک بودن که گاهی توش گیر میکنم، چالشم در اینه که رهایی و تعلقنداشتن رو تمرین کنم، از آنچه رنگ تعلق پذیرد آزاد بشم و در نهایت آلرژی من میشه حالتی اجتنابی و کنارهگیر که صمیمیت کمی رو با دیگران تجربه میکنم.
– کیفیت اساسی : با محبت
– تله (افراط) : وابسته
– چالش (متضاد معکوس) مستقل
– آلرزی (افراط) : منزوی
مهمه که سعی کنی کیفیت اساسی خودت رو دقیق بنویسی تا در ادامهی آزمون الگو درست پیش بره و توی نتیجهای که به دست میاد همهچیز سرجای خودش قرار بگیره، کیفیت اساسی خشت اول آزمونه، پس حواست باشه…
خوب حالا بریم سراغ تحلیل نتیجه تست
اون ویژگی یا صفتی که توی خونه کیفیت اساسی نوشتی یکی از اوصاف اصلی و مثبت شخصیت توئه که تا اینجای کار دستاوردهایی برات به ارمغان آورده و توش خیلی خوب عمل میکنی اما همین خوب بودنت در ابراز این ویژگی باعث میشه که گاهیوقتها توی تله بیفتی… میپرسی چطوری؟
ببین ذهن ما وقتی یک کیفیت اساسی یا یک استعداد ذاتی در چیزی داره دلش میخواد توی همهی موقعیتها از اون ویژگی استفاده کنه، مثال معروف چکش و میخ رو شنیدی دیگه؟ این که یه چکش همهچیز رو مثل میخ میبینه!
یعنی ممکنه تو به شکلی ناخودآگاه تلاش کنی که توی همه موقعیتها از کیفیت اساسیت استفاده کنی و این باعث بشه نتونی تعادلت رو حفظ کنی و جایی که نیاز داری صفات دیگری رو از خودت بروز بدی، روی کیفیت اساسی خودت پافشاری کنی و این استعدادت جنبهای تاریک و منفی پیدا کنه و با افراط در استفاده از ویژگی های مورد پسندت خودت خودن رو بندازی توی تله …
شرایط زندگی همیشه قرار نیست مطابق با توانمندیهای مثبت ما باشه و روزگار قولی نداده که همیشه شرایطی رو برای ما فراهم کنه که تنها پاسخش کیفیت اساسی ما باشه! چه بسا ما در موقعیتهایی قرار بگیریم که لازم باشه نقطه مقابل کیفیت اساسی خودمون رو به دنیا نشون بدیم اما اگه به متضاد کیفیت اساسی دسترسی نداشته باشیم سردرگم میشیم و رفتارمون حالتی کاریکاتوری پیدا میکنه و انعطافپذیری و سازگاری خودمون رو با محیط و زندگی از دست میدیم؛ به قول دبی فورد این دقیقا تاثیر سایه است که باعث میشه ما به یک یا چند ویژگی بچسبیم و تمامیت رو در خودمون نپذیریم و اینطوری شخصیتمون حالتی سطحی و تکبعدی پیدا کنه…
خوب، حالا راهکار چیه؟
برای این که بتونیم از تله عبور کنیم و کمتر توش بیفتیم باید آماده پذیرش چالش باشیم، یعنی همون صفتی که توی پنجره چالش نوشتیم… اگه بتونیم موازی با کیفیت اساسی که همون نقاب یا پرسونای شخصیتی ماست، ویژگی چالش رو هم بپذیریم و در خودمون رشد بدیم تا حد زیادی میشه از تله اجتناب کرد. چالش خصوصیت مثبت و مورد پذیرشی هست که حالت معکوس کیفیت اساسی ماست ولی به نظرمون بد نمیاد بلکه فقط بهش عادت نداریم.
با این اوصاف پنجره آلرژی به چه کاری میاد؟
از طریق پنجره آلرژی میتونیم ویژگیهای سایه و تاریک خودمون رو پیدا کنیم، اصلا بگم برات که همهچیز از این آلرژی شروع شده… ما برای این که ویژگی خونه آلرژی رو به دیگران و خودمون نشون ندیم، نقاب کیفیت اساسی رو به چهره زدیم و این نقاب ما رو توی تله میاندازه چون به اندازه کافی با چالش به تعادل نرسیده… تا وقتی کیفیت اساسی و چالش در تعادل قرار نگیرن و ما به هر دوی این ویژگیها دسترسی نداشته باشیم، تله و آلرژی سر راهمون سبز میشه…
بیاید یک بار کل این فرآیند رو طبق مثالی که قبلا زدیم بررسی کنیم:
یادتون هست کیفیت اساسی من ارتباطیبودنم و پیوند دهندگی بود، از این که چنین صفتی رو در جمع داشته باشم لذت میبرم و چهبسا تلاش میکنم خیلیجاها بیشتر و زودتر از دیگران ارتباط برقرار کنم…
اما توی یه موقعیتهایی از این ارتباط گرفتن خلقم بد میشه، احساس میکنم دیگران از تلاش من برای ارتباط برقرار کردن فرار میکنن یا دچار حالتی مثل ناامنی میشن که باعث میشه گارد بگیرن، توی این مواقع من باز هم زور میزنم که هرطور شده با این افراد ارتباط برقرار کنم که بهشون ثابت کنم که من مورد اعتمادم، اینجا بدون این که بفهمم از کیفیت اساسی به تله سقوط کردم، بهجای این که پیونددهنده باشم تبدیل شدم به یه چسبنده وابسته بلعنده…
برای این که بتونم از چسبندگی خودم فاصله بگیرم باید آماده تغییر باشم و تغییر همیشه چالشیه، چالش من اینه که در کنار کیفیت اساسیم که پیونددهندگی بود تلاش کنم تعلقنداشتن رو هم رشد بدم، اگه همزمان بتونم هم ارتباطی و هم رها از تعلق باشم، دیگه کمتر توی تلهی چسبناکی میافتم.
آلرژی یا سایهای که باعث شده من چنین نقابی رو بسازم و این تله و چالش رو واسه خودم ایجاد کنم، جلوگیری و ترس از سردبودن عاطفیمه، اجتناب از ارتباط و صمیمیت یک صفت زنده در روان منه اما من با تاکید بیش از اندازه روی کیفیت اساسیم، هیچ فرصتی به بروزش نمیدم و یادم میره که گاهی سردبودن عاطفی میتونه منو از روابطی که آسیبزا هستن نجات بده…
– کیفیت اساسی : با محبت
– تله (افراط) : وابسته
– چالش (متضاد معکوس) مستقل
– آلرژی (افراط) : منزوی
پس من مهربون و با محبتم ولی به خاطر اجتناب از انزوا و ترس از تنهایی دچار وابستگی و چسبندگی میشم و اگه حواسم به استقلالم باشه می تونم از این چرخه بیام بیرون، شما هم می تونید کیفیت های اساسی مختلف خودتون رو وارد این جدول کنید تا ببینید چه خبره