0
سبد خرید خالی است.
ورود و ثبت نام
0
سبد خرید خالی است.
ورود و ثبت نام

محدودیت شناخت و آگاهی؛ خوانشی از «کهن‌الگوهای یونگی» رابین رابرتسون

محدودیت شناخت و آگاهی

فهرست مطالب

0
(0)

یکی از بنیادی‌ترین پرسش‌هایی که روان‌شناسی تحلیلی یونگ پیش روی ما قرار می‌دهد این است: آگاهی چیست و چه نسبتی با تمامیت روان دارد و نقش محدودیت شناخت و آگاهی در این میان چیست؟ در نگاه روزمره، معمولاً «روان» و «آگاهی» را تقریباً مترادف می‌گیریم. وقتی می‌گوییم «من»، اغلب منظورمان همان بخشی از وجودمان است که فکر می‌کند، تصمیم می‌گیرد، خاطرات را به یاد می‌آورد و جهان را مشاهده می‌کند. اما روان‌شناسی یونگ درست از جایی آغاز می‌شود که این همسانی شکسته می‌شود: آنچه من از خودم می‌دانم، تمام آن چیزی نیست که هستم.

رابین رابرتسون در کتاب Jungian Archetypes: Jung, Gödel, and the History of Archetypes مفهوم کهن‌الگو را در بستر تاریخی وسیع‌تری بررسی می‌کند. او برای فهم یونگ صرفاً به مفاهیمی مانند سایه، آنیما، آنیموس و خویشتن نمی‌پردازد، بلکه مسئله را به تاریخ فلسفه، معرفت‌شناسی و حتی ریاضیات پیوند می‌زند. یکی از مهم‌ترین مضامین کتاب این است که هر نظام شناختی با محدودیتی بنیادی در شناخت خود روبه‌روست. از این منظر، روان‌شناسی یونگ را می‌توان نه فقط نظریه‌ای درباره‌ی ناخودآگاه، بلکه نظریه‌ای درباره‌ی محدودیت شناخت و آگاهی نیز دانست.

آگاهی تمام روان نیست

آگاهی تمام روان نیست

برای فهم این مسئله ابتدا باید میان سه مفهوم تمایز بگذاریم:

  • روان (Psyche)
  • آگاهی (Consciousness)
  • من یا ایگو (Ego)

 

در مدل یونگی، Ego مرکز میدان آگاهی است. وقتی می‌گویم «من فکر می‌کنم»، «من ناراحتم»، «من این خاطره را به یاد می‌آورم» یا «من چنین تصمیمی گرفته‌ام»، این «من» همان Ego است. Ego نوعی مرکز سازمان‌دهنده‌ی تجربه‌ی آگاهانه است؛ تجربه‌ها را به یک هویت نسبتاً پیوسته مرتبط می‌کند و به ما احساس «من بودن» می‌دهد.

اما Ego مرکز تمام روان نیست.

این تمایز شاید یکی از مهم‌ترین انقلاب‌های مفهومی روان‌شناسی یونگ باشد. روان بسیار بزرگ‌تر از حوزه‌ای است که Ego قادر به مشاهده‌ی آن است. در کنار آگاهی، ناخودآگاه شخصی قرار دارد که شامل محتواهایی مانند کمپلکس‌ها، خاطرات فراموش‌شده و عناصری است که به دلایل مختلف خارج از میدان آگاهی قرار گرفته‌اند. در سطحی عمیق‌تر نیز یونگ از ناخودآگاه جمعی سخن می‌گوید؛ حوزه‌ای که ساختارهای بنیادینی را دربرمی‌گیرد که آنها را «کهن‌الگو» می‌نامد.

بنابراین ساختار را می‌توان به شکلی ساده چنین تصور کرد:

  1. روان (Psyche): کل سیستم
  2. آگاهی (Consciousness): تحت تسلط ایگو (Ego)
  3. ناخودآگاه شخصی: شامل عقده‌ها یا کمپلکس‌ها (Complexes)
  4. ناخودآگاه جمعی: شامل کهن‌الگوها (Archetypes)

 

اما همین نمودار ساده یک نتیجه‌ی بسیار مهم دارد: Ego فقط نقطه‌ای در یک نظام بسیار بزرگ‌تر است.

مشکل هنگامی آغاز می‌شود که Ego خود را با تمام روان اشتباه می‌گیرد و محدودیت شناخت خود را نادیده می‌گیرد.

انسان می‌تواند تصور کند «آنچه من درباره‌ی خودم می‌دانم، همان چیزی است که هستم.» اما رؤیاها، لغزش‌های زبانی، فانتزی‌ها، هیجانات غیرمنتظره، رفتارهای تکرارشونده و عقده‌ها مرتباً این اطمینان را مختل می‌کنند. گاهی چیزی در ما عمل می‌کند که با تصمیم آگاهانه‌ی ما هماهنگ نیست.

از این منظر، یکی از کشفیات بنیادین روان‌شناسی عمقی را می‌توان در یک جمله خلاصه کرد:

«در روان من فرایندهایی رخ می‌دهند که “من” نویسنده‌ی آگاه آنها نیستم.»

 

آگاهی و مسئله‌ی محدودیت شناخت

آگاهی و مسئله‌ی محدودیت شناخت

اینجاست که علاقه‌ی رابرتسون به تاریخ معرفت‌شناسی معنا پیدا می‌کند.

انسان مدرن به‌ویژه پس از ظهور عقل‌گرایی اروپایی تمایل داشته است سوژه‌ی آگاه را در مرکز شناخت قرار دهد. گویی ذهن می‌تواند در برابر جهان بایستد، آن را مشاهده کند و نهایتاً به شناختی کامل از آن برسد.

اما یک مشکل وجود دارد: وقتی موضوع شناخت خودِ روان باشد، مشاهده‌کننده بخشی از چیزی است که می‌خواهد مشاهده کند.

آگاهی نمی‌تواند کاملاً از روان خارج شود و از نقطه‌ای بیرونی آن را بررسی کند؛ زیرا خودِ آگاهی یکی از فرایندهای همان روان است.

به زبان ساده، چشم می‌تواند بسیاری از چیزها را ببیند، اما برای دیدن خودش به واسطه‌ای مانند آینه نیاز دارد. وضعیت آگاهی در برابر روان نیز تا حدودی مشابه است. این همان هسته اصلی محدودیت شناخت و آگاهی است: آگاهی می‌خواهد روان را بشناسد، اما خودش درون همان روان قرار دارد.

از همین‌جاست که رابرتسون میان اندیشه‌ی یونگ و قضایای ناتمامیت گودل نوعی قیاس برقرار می‌کند.

 

گودل در حوزه‌ی منطق ریاضی نشان داد که در نظام‌های صوری به‌اندازه‌ی کافی قدرتمند، گزاره‌هایی وجود دارند که حقیقت آنها را نمی‌توان با ابزارهای خود همان نظام اثبات کرد. رابرتسون از این مسئله برای «اثبات علمی یونگ» استفاده نمی‌کند. رابطه‌ی او میان گودل و یونگ بیشتر یک قیاس معرفت‌شناختی است: یک نظام نمی‌تواند لزوماً از درون خودش به شناختی کامل و نهایی از خودش برسد.

اگر این ایده را به روان منتقل کنیم، نتیجه‌ای جالب حاصل می‌شود: آگاهی نمی‌تواند تمام روانی را که خود بخشی از آن است کاملاً دربرگیرد.

در نتیجه، محدودیت آگاهی یک نقص اتفاقی نیست که با افزایش اطلاعات روزی برطرف شود؛ محدودیتی ساختاری است.

ناخودآگاه چیزی بیشتر از انبار خاطرات است

این دیدگاه نسبت به محدودیت شناخت و آگاهی، تصور ما از ناخودآگاه را نیز تغییر می‌دهد.

در برداشت ساده‌ای از ناخودآگاه، می‌توان تصور کرد که ناخودآگاه چیزی شبیه انباری تاریک است: چیزهایی زمانی در آگاهی بوده‌اند و سپس فراموش یا سرکوب شده‌اند. اگر بتوانیم چراغ را روشن کنیم، شاید روزی تمام محتویات انبار را ببینیم.

اما ناخودآگاه یونگی بسیار رادیکال‌تر از این تصویر است. ناخودآگاه فقط شامل «چیزهایی که هنوز نمی‌دانم» نیست؛ بلکه به ساختارهایی اشاره دارد که اساساً پیش‌شرط تجربه‌ی آگاهانه‌اند.

در عمیق‌ترین سطح این بحث به مفهوم کهن‌الگو می‌رسیم. کهن‌الگو را نباید صرفاً یک تصویر اسطوره‌ای دانست. «مادر»، «قهرمان»، «پیر خردمند» یا «سایه» خودِ کهن‌الگو نیستند؛ آنها صورت‌هایی هستند که ساختارهای کهن‌الگویی در فرهنگ، رؤیا، اسطوره و تخیل پیدا می‌کنند.

خودِ کهن‌الگو مستقیماً در دسترس آگاهی قرار نمی‌گیرد. آنچه تجربه می‌کنیم تجلی آن است. این تمایز ما را به یکی از ریشه‌های فلسفی مهم نظریه‌ی یونگ می‌رساند.

از کانت تا یونگ

از کانت تا یونگ: چیزی که نمی‌توان مستقیماً شناخت

کانت میان شیء آن‌گونه که برای ما پدیدار می‌شود و «شیء فی‌نفسه» تمایز می‌گذاشت. ما واقعیت را همیشه از خلال ساختارهای ادراک و شناخت خود تجربه می‌کنیم و نمی‌توانیم بیرون از این ساختارها بایستیم تا واقعیت را «همان‌گونه که فی‌نفسه هست» مشاهده کنیم.

در روان‌شناسی یونگ نیز ساختاری مشابه دیده می‌شود که تبیین‌کننده محدودیت شناخت است. کهن‌الگو را نمی‌توان مستقیماً مشاهده کرد. ما فقط آثار آن را می‌بینیم.

برای مثال، هنگامی که الگویی مشابه از «مرگ و تولد دوباره» در اسطوره‌ها، مناسک، رؤیاها و تخیلات انسان‌های گوناگون ظاهر می‌شود، یونگ فرض می‌کند پشت این تصاویر متنوع ساختاری عمیق‌تر وجود دارد. اما خود آن ساختار هرگز به صورت یک شیء روشن در برابر آگاهی ظاهر نمی‌شود. از این جهت، آگاهی همیشه با تصویر و نماد سروکار دارد.

نماد در روان‌شناسی یونگ دقیقاً به همین دلیل اهمیت دارد. نماد صرفاً علامتی برای چیزی نیست که از قبل کاملاً می‌شناسیم. نماد تلاش آگاهی برای برقراری رابطه با چیزی است که هنوز نمی‌تواند آن را به‌طور کامل صورت‌بندی کند. پس نماد در مرز میان معلوم و مجهول ایستاده است.

رشد آگاهی به معنای حذف ناخودآگاه نیست

اگر این مقدمات را بپذیریم، معنای رشد روانی نیز تغییر می‌کند. ممکن است تصور کنیم رشد آگاهی یعنی هرچه بیشتر از ناخودآگاه را به آگاهی تبدیل کنیم تا نهایتاً همه‌چیز روشن شود. در چنین تصویری، روان سالم روانی است که دیگر نقطه‌ی تاریکی ندارد.

اما از دیدگاه یونگی چنین هدفی نه ممکن است و نه مطلوب. Individuation یا فردیت‌یابی به معنای نابودی ناخودآگاه نیست؛ به معنای تغییر رابطه‌ی Ego با ناخودآگاه است.

Ego در آغاز ممکن است خود را مرکز کل شخصیت بداند. اما مواجهه با ناخودآگاه به‌تدریج این توهم را متزلزل می‌کند:

  • فرد با سایه مواجه می‌شود و درمی‌یابد ویژگی‌هایی دارد که با تصویر آگاهانه‌اش از خودش سازگار نیستند.
  • با کمپلکس‌ها مواجه می‌شود و می‌بیند گاهی بخشی از روان می‌تواند موقتاً اختیار رفتار او را به دست گیرد.
  • با رؤیا مواجه می‌شود و درمی‌یابد روان قادر است تصاویری تولید کند که Ego آنها را طراحی نکرده است.

 

به تدریج نسبت Ego با کل روان تغییر می‌کند. حرکت روانی را می‌توان چنین بیان کرد:

«من همان چیزی هستم که درباره‌ی خودم می‌دانم.»

↓

«من بسیار بیشتر از آن چیزی هستم که درباره‌ی خودم می‌دانم.»

↓

«Ego مرکز آگاهی من است، نه مرکز تمام روان من.»

 

خویشتن (Self): مرکز بزرگ‌تر

اینجاست که مفهوم Self یا خویشتن اهمیت پیدا می‌کند. در مدل یونگی، اگر Ego مرکز آگاهی باشد، Self نماینده‌ی کلیت روان است؛ یعنی تمامیت آگاهی و ناخودآگاه.

بنابراین:

  • Ego = مرکز آگاهی (Consciousness)
  • Self = مرکز و کلیت روان (Psyche)

 

این تفاوت بسیار مهم است. Self چیزی نیست که Ego بتواند مانند یک شیء تصاحب کند. نمی‌توان گفت: «اکنون Self خود را کاملاً شناخته‌ام.» اگر Self بیانگر تمامیت روان باشد، Ego همیشه فقط از درون آن می‌تواند با آن رابطه برقرار کند.

از این جهت، مواجهه با Self اغلب کیفیتی numinous یا مینوی پیدا می‌کند. فرد احساس می‌کند با چیزی مواجه شده که از یک سو عمیقاً متعلق به خود اوست، اما از سوی دیگر از شخصیت آگاه او بزرگ‌تر است. این تجربه می‌تواند در رؤیاها از طریق تصاویری مانند ماندالا، شخصیت الهی، کودک، پیر خردمند، مرکز، سنگ، جواهر یا تصاویر دیگری از تمامیت ظاهر شود.

Ego در چنین تجربه‌ای نابود نمی‌شود؛ بلکه جایگاه واقعی خود را بهتر درک می‌کند.

پارادوکس آگاهی

پارادوکس آگاهی

در اینجا به یکی از زیباترین نتایج این نگرش به محدودیت شناخت و آگاهی می‌رسیم: هرچه آگاهی رشد می‌کند، آگاهی انسان از محدودیت آگاهی نیز بیشتر می‌شود.

در مراحل ابتدایی، ناآگاهی می‌تواند با نوعی قطعیت همراه باشد. فرد تصور می‌کند خودش را می‌شناسد، انگیزه‌هایش را می‌داند و جهان را همان‌گونه که هست می‌بیند. اما تحلیل روان‌شناختی این قطعیت را کاهش می‌دهد. انسان متوجه فرافکنی (projection) می‌شود. متوجه می‌شود بخشی از آنچه در دیگری می‌بیند ممکن است متعلق به روان خودش باشد. متوجه عقده‌هایش می‌شود. متوجه می‌شود برخی تصمیم‌های ظاهراً عقلانی تحت تأثیر نیروهایی هستند که خودش از آنها خبر ندارد.

بنابراین رشد آگاهی الزاماً به معنای افزایش یقین نیست. گاهی دقیقاً برعکس است:

آگاهی عمیق‌تر → تواضع معرفت‌شناختی بیشتر.

انسان آگاه‌تر لزوماً کسی نیست که پاسخ‌های بیشتری دارد؛ ممکن است کسی باشد که بهتر می‌داند کجا پاسخ ندارد.

آیا بشر همیشه به شکل امروز آگاه بوده است؟

این بحث ما را به پرسشی بسیار بزرگ‌تر می‌رساند: آیا انسان همیشه خودش و جهان را به شیوه‌ای که ما امروز تجربه می‌کنیم تجربه کرده است؟

از نظر زیست‌شناختی، مسئله‌ی ظهور آگاهی بسیار پیچیده است و روان‌شناسی یونگی به‌تنهایی نمی‌تواند پاسخ تاریخی یا عصب‌شناختی قطعی به آن بدهد. اما در سنت یونگی می‌توان پرسش را به شکل دیگری مطرح کرد. شاید سؤال درست این نباشد که: «انسان چه زمانی آگاه شد؟»

بلکه: «Ego-consciousness چه زمانی و چگونه از زمینه‌ی روانی خود تمایز بیشتری پیدا کرد؟»

این دو سؤال بسیار متفاوت‌اند. در سؤال اول، آگاهی مانند چراغی تصور می‌شود که زمانی خاموش بوده و سپس روشن شده است. اما در سؤال دوم، آگاهی یک فرایند تدریجی تمایزیابی است.

می‌توان به صورت فرضی این حرکت را چنین تصور کرد:

  1. روان نسبتاً نامتمایز
  2. ↓ ظهور تمایز بیشتر میان خود و جهان
  3. ↓ تقویت Ego
  4. ↓ تمایز سوژه (Subject) و ابژه (Object)
  5. ↓ افزایش خودآگاهی
  6. ↓ امکان بازاندیشی درباره‌ی خود

 

این مدل به معنای آن نیست که انسان پارینه‌سنگی «ناخودآگاه» یا فاقد عقل بوده است. مسئله ظریف‌تر است: ممکن است ساختار تجربه‌ی خود و جهان در فرهنگ‌های بسیار کهن با تجربه‌ی انسان مدرن متفاوت بوده باشد.

مشارکت رازآمیز (Participation Mystique) و جهان پیشامدرن

این مسئله ما را به مفهومی می‌رساند که یونگ از لوسین لوی-برول اقتباس کرد: participation mystique یا «مشارکت رازآمیز».

در چنین حالتی، مرز میان سوژه و ابژه به صلابت تجربه‌ی مدرن نیست. انسان ممکن است میان روان خودش و جهان بیرونی تمایزی را که امروز بدیهی می‌دانیم تجربه نکند. رؤیا، طبیعت، حیوان، قبیله، نیاکان، ارواح و نیروهای طبیعی ممکن است در یک میدان معنایی مشترک تجربه شوند.

برای ذهن مدرن ممکن است گفته شود: «من خواب دیدم که یک خرس با من صحبت کرد.»

اما در جهانی با تمایز کمتر میان روان و طبیعت، خرس ممکن است صرفاً «تصویری در ذهن من» تلقی نشود. رؤیا می‌تواند رخدادی واقعی در رابطه‌ی انسان با جهان تلقی شود.

از منظر یونگی، می‌توان فرض کرد که بسیاری از محتویاتی که انسان مدرن آنها را «درونی» و روان‌شناختی می‌نامد، در فرهنگ‌های کهن به صورت نیروها، ارواح، خدایان و موجودات جهان تجربه می‌شدند.

آنچه امروز می‌گوییم: «من دچار یک کمپلکس شده‌ام»

در فرهنگ دیگری ممکن بود چنین تجربه شود: «روحی مرا تسخیر کرده است.»

این دو گزاره از نظر علمی معادل یکدیگر نیستند، اما از دیدگاه تاریخ تجربه‌ی روانی می‌توانند دو شیوه‌ی متفاوت برای صورت‌بندی تجربه‌ای باشند که Ego در آن احساس می‌کند نیرویی غیرارادی بر او مسلط شده است.

اسطوره به‌عنوان آینه‌ی روان

اسطوره به‌عنوان آینه‌ی روان

از همین منظر اهمیت اسطوره برای یونگ روشن‌تر می‌شود. اسطوره صرفاً تلاش ابتدایی انسان برای توضیح علمی جهان نیست. اسطوره همچنین می‌تواند تصویرکردن ساختارهای روان در جهان باشد. انسان پیشامدرن نیروهای روانی را الزاماً به‌عنوان «فرایندهای درونی ذهن» تجربه نمی‌کرد. آنها می‌توانستند به صورت خدایان، شیاطین، قهرمانان، هیولاها، ارواح و نیروهای طبیعت ظاهر شوند. از این منظر، تاریخ اسطوره را می‌توان تا حدی تاریخ رابطه‌ی آگاهی با ناخودآگاه نیز دانست.

اما اینجا نکته‌ای بسیار مهم وجود دارد: رشد Ego پایان اسطوره نیست. انسان مدرن ممکن است دیگر به زئوس، آپولون یا دیونیسوس به معنای باستانی آنها باور نداشته باشد، اما ساختارهای روانی‌ای که چنین تصاویری را ممکن ساخته‌اند الزاماً ناپدید نشده‌اند. آنها ممکن است صورت‌های دیگری پیدا کنند.

کهن‌الگوها می‌توانند در سیاست، عشق، ایدئولوژی، شهرت، هنر، رؤیا، فانتزی و حتی تصور انسان مدرن از خودش ظاهر شوند. بنابراین مدرنیته لزوماً به معنای خروج از جهان کهن‌الگویی نیست؛ ممکن است فقط به معنای تغییر زبان ظهور کهن‌الگوها باشد.

فردیت‌یابی: بازگشت به ناخودآگاهی نیست

در این نقطه یک سوءتفاهم احتمالی باید برطرف شود. اگر انسان مدرن بیش از حد با Ego همانندسازی کرده است، آیا راه‌حل بازگشت به وضعیت ابتدایی و حل‌شدن دوباره در ناخودآگاه است؟

از دیدگاه یونگی، خیر. فردیت‌یابی بازگشت به participation mystique نیست. هدف این نیست که Ego از بین برود، بلکه باید از توهم مرکزیت مطلق خود دست بردارد.

می‌توان مسیر را چنین تصور کرد:

  1. وحدت ناآگاهانه
  2. ↓ تمایز Ego
  3. ↓ جدایی آگاهی از ناخودآگاه
  4. ↓ بحران یک‌جانبه‌شدن Ego
  5. ↓ مواجهه‌ی آگاهانه با ناخودآگاه
  6. ↓ رابطه‌ی جدید Ego و Self

مسیر فردیت‌یابی

بنابراین پایان مسیر شبیه آغاز آن نیست. در آغاز، وحدت وجود دارد اما آگاهانه نیست. در پایان، هدف نوعی وحدت است که تمایز را حفظ کرده است. به عبارت دیگر، فردیت‌یابی نه بازگشت به پیش از آگاهی، بلکه تلاش برای رسیدن به تمامیتی آگاهانه‌تر است.

نتیجه‌گیری: آگاهی یعنی دانستن اینکه تمام وجودمان آگاه نیست

خوانش رابرتسون از یونگ ما را به نتیجه‌ای می‌رساند که در نگاه اول متناقض به نظر می‌رسد. ممکن است تصور کنیم هدف روان‌شناسی افزایش آگاهی است؛ و واقعاً هم یونگ برای آگاهی اهمیت عظیمی قائل است. اما بالاترین شکل آگاهی در این سنت به معنای ادعای شناخت کامل روان نیست. برعکس. رشد آگاهی زمانی آغاز می‌شود که Ego بفهمد: من تمام روان نیستم. من مرکزی در میدان آگاهی‌ام، اما روان بسیار بزرگ‌تر از من است. بخشی از آن را می‌توانم بشناسم؛ بخشی را فقط از طریق رؤیا و نماد مشاهده کنم؛ و بخشی همواره از دسترس شناخت مستقیم من بیرون خواهد ماند.

از همین‌جا رابطه‌ی انسان با ناخودآگاه تغییر می‌کند. ناخودآگاه دیگر صرفاً دشمنی نیست که باید فتح شود، و تاریکی‌ای نیست که باید کاملاً روشن شود. بلکه نیمه‌ی دیگری از واقعیت روانی است که آگاهی باید بیاموزد با آن وارد گفت‌وگو شود.

شاید بتوان کل این مسیر را در سه مرحله خلاصه کرد:

  1. آگاهی ابتدایی می‌گوید: «من می‌دانم.»
  2. آگاهی روان‌شناختی می‌گوید: «بسیاری از چیزهایی را که بر من اثر می‌گذارند نمی‌دانم.»
  3. آگاهی پخته‌تر می‌گوید: «من می‌دانم که تمام آن چیزی نیستم که می‌توانم درباره‌ی خودم بدانم.»

در این معنا، هدف روان‌شناسی تحلیلی فتح کامل ناخودآگاه نیست؛ بلکه ایجاد نسبتی زنده میان آگاهی و راز است که پذیرش محدودیت شناخت و آگاهی را به همراه دارد.

و شاید دقیقاً در همین نقطه باشد که روان‌شناسی یونگ دوباره به مسئله‌ای می‌رسد که فلسفه، اسطوره و دین هزاران سال با آن درگیر بوده‌اند: انسان موجودی است که می‌تواند درباره‌ی خودش آگاه شود، اما هیچ‌گاه نمی‌تواند به‌طور کامل بیرون از خودش بایستد و تمام آنچه هست را مشاهده کند.

آگاهی روشنایی روان است، اما تمام روان روشنایی نیست.

کمترین -----> بیشترین

میانگین امتیاز: 0 / 5. تعداد نظرات: 0

اولین نفری باشید که امتیاز میدهید 🙂

اشتراک گذاری
نظرات کاربـــران
فاقد دیدگاه
دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است. اولین دیدگاه را شما بنویسید.
ثبت دیدگاه
captcha