0
سبد خرید خالی است.
ورود و ثبت نام
0
سبد خرید خالی است.
ورود و ثبت نام

کد روح و ایده‌ی سرنوشت

کتاب The Soul’s Code

فهرست مطالب

5
(1)

خوانشی از کتاب «The Soul’s Code» جیمز هیلمن

کتاب The Soul’s Code (در جست‌وجوی منش و رسالت) اثر جیمز هیلمن، یکی از مهم‌ترین تلاش‌ها برای بازاندیشی در این پرسش است که چرا هر انسان به شخصیتی خاص تبدیل می‌شود و چه چیزی مسیر زندگی او را شکل می‌دهد.
هیلمن در این کتاب با بسیاری از توضیح‌های رایج روان‌شناسی مدرن مخالفت می‌کند. او نمی‌پذیرد که شخصیت انسان را بتوان فقط با ژنتیک، تربیت، محیط خانوادگی، آسیب‌های کودکی یا شرایط اجتماعی توضیح داد. از نظر او در هر انسان چیزی وجود دارد که از همان آغاز، او را به‌سوی شکلی خاص از زندگی فرامی‌خواند.
هیلمن برای توضیح این ایده از استعاره‌ی بلوط و دانه‌ی بلوط استفاده می‌کند؛ استعاره‌ای که بعدها به نام «نظریه‌ی دانه‌ی بلوط» مشهور شد. دانه‌ی بلوط کوچک است، اما درون آن امکان درخت بلوط وجود دارد. از همان آغاز، این دانه نه قرار است کاج شود، نه سیب و نه سرو. نوعی جهت درونی در آن وجود دارد.
هیلمن می‌پرسد: اگر در روان انسان نیز چیزی مشابه وجود داشته باشد چه؟ اگر زندگی ما فقط محصول گذشته نباشد، بلکه از سوی یک تصویر بالقوه‌ی آینده نیز کشیده شود چه؟ اگر شخصیت ما چیزی نباشد که صرفاً توسط خانواده و جامعه «ساخته» شده، بلکه چیزی باشد که از آغاز می‌کوشیده خودش را آشکار کند؟ این پرسش، قلب کتاب The Soul’s Code است.

اعتراض هیلمن به روان‌شناسی علت‌محور

روان‌شناسی مدرن اغلب برای توضیح یک انسان به گذشته‌ی او نگاه می‌کند. چرا فرد امروز چنین است؟ چون کودکی خاصی داشته است؛ چون والدینش چنین رفتار کرده‌اند؛ چون فلان تجربه‌ی آسیب‌زا را پشت سر گذاشته است؛ چون ژنتیک خاصی دارد؛ چون محیط اجتماعی بر او اثر گذاشته است.
هیلمن هیچ‌کدام از این عوامل را انکار نمی‌کند، اما معتقد است روان‌شناسی وقتی شخصیت را فقط به آن‌ها تقلیل می‌دهد، چیزی بسیار مهم را از دست می‌دهد. او به‌نوعی با مدل خطی زیر مخالفت می‌کند:
  • گذشته ➔ اکنون
از نظر او ممکن است رابطه‌ی دیگری نیز وجود داشته باشد:
  • امکان درونی آینده ➔ زندگی اکنون
یعنی آنچه قرار است بشویم نیز ممکن است بر نحوه‌ی زندگی‌کردن ما اثر بگذارد. این همان چیزی است که در زبان فلسفی می‌توان به آن نوعی «تبیین غایت‌شناختی» گفت. یک زندگی فقط از پشت رانده نمی‌شود؛ گاهی از جلو نیز فراخوانده می‌شود.
نظریه‌ی دانه‌ی بلوط

نظریه‌ی دانه‌ی بلوط

هیلمن برای توضیح این موضوع می‌گوید هر فرد حامل نوعی تصویر ذاتی است. همان‌طور که بلوط به‌طور بالقوه در دانه‌ی بلوط حضور دارد، صورت منحصربه‌فردِ زندگی نیز به شکلی بالقوه در انسان حضور دارد. اما این تصویر یک برنامه‌ی مکانیکی و ازپیش‌نوشته‌شده نیست.
قرار نیست تمام جزئیات زندگی از قبل تعیین شده باشند؛ بلکه بیشتر شبیه یک الگو، جهت یا فرم بنیادی است. هیلمن می‌گوید در هر زندگی چیزی وجود دارد که می‌خواهد «آن زندگی خاص» شود. به همین دلیل ممکن است کودکی از همان سال‌های نخست، علایق، حساسیت‌ها، ترس‌ها، تخیلات یا رفتارهایی نشان دهد که با توضیح صرفاً خانوادگی به‌سادگی قابل فهم نیستند.
گاهی کودک به چیزی کشیده می‌شود که هیچ‌کس در محیط او به آن علاقه ندارد. گاهی استعدادی نشان می‌دهد که خانواده‌اش فاقد آن است. گاهی نوعی سماجت، تخیل یا حتی مشکل رفتاری دارد که بعدها در زندگی معنای متفاوتی پیدا می‌کند. هیلمن پیشنهاد می‌کند به‌جای آنکه فوراً این ویژگی‌ها را «اختلال» یا «محصول تربیت» بدانیم، بپرسیم: این ویژگی می‌خواهد چه چیزی از این فرد بسازد؟

دایمون چیست؟

دایمون چیست؟

برای توضیح نیرویی که انسان را به‌سوی سرنوشت خاص خودش می‌کشاند، هیلمن از مفهوم یونانی «دایمون» (راهنمای درونی) استفاده می‌کند.
دایمون در اینجا به‌معنای «شیطان» در مفهوم مسیحی نیست. در سنت یونانی، دایمون نیرویی واسطه‌ای میان انسان و امر الهی بود؛ چیزی شبیه روحِ همراه، نبوغ درونی یا راهنمای سرنوشت. هیلمن به‌ویژه از اسطوره‌ی «اِر» در کتاب جمهوری افلاطون الهام می‌گیرد. در آن روایت، روح‌ها پیش از تولد، زندگی آینده‌ی خود را انتخاب می‌کنند و سپس با یک دایمون همراه می‌شوند که نگهبان و راهنمای آن سرنوشت است.
هیلمن این روایت را نه به‌عنوان یک گزاره‌ی متافیزیکیِ قابل اثبات، بلکه به‌عنوان اسطوره‌ای برای فهم زندگی به کار می‌گیرد. اسطوره می‌گوید: شاید ما فقط قربانی شرایطی نباشیم که در آن متولد شده‌ایم. شاید نوعی رابطه‌ی عمیق میان روح ما و همان زندگی خاص وجود داشته باشد. در این چارچوب، دایمون حامل «رمز روح» است؛ او می‌داند این فرد قرار است چه شکلی از زندگی را تحقق ببخشد.

فراخوان زندگی (رسالت)

یکی از واژه‌های کلیدی کتاب، «رسالت» یا «فراخوان» است. فراخوان را می‌توان «ندای درونی» یا «دعوت سرنوشت» ترجمه کرد. هیلمن معتقد است در برخی لحظات زندگی احساس می‌کنیم چیزی ما را صدا می‌کند.
ممکن است این فراخوان به شکل استعداد ظاهر شود، یا علاقه‌ای شدید، یا رؤیایی تکرارشونده، یا وسواسی که نمی‌توانیم رهایش کنیم، یا حتی مشکلی که بارها در زندگی برمی‌گردد. گاهی فراخوان به‌هیچ‌وجه خوشایند نیست. ممکن است فرد بارها تلاش کند از چیزی فرار کند، اما همان چیز دوباره به شکل دیگری سر راهش قرار گیرد. از این منظر، رسالت فقط «شغل» نیست؛ فراخوان چیزی عمیق‌تر است و این پرسش را مطرح می‌کند: چه نوع زندگی‌ای از من می‌خواهد زندگی شود؟
تفاوت سرنوشت و جبر

تفاوت سرنوشت و جبر

وقتی از سرنوشت صحبت می‌کنیم، ممکن است تصور شود هیلمن به نوعی جبرگرایی معتقد است؛ یعنی: «همه‌چیز از قبل تعیین شده و انسان هیچ انتخابی ندارد.» اما ایده‌ی او ظریف‌تر از این است.
دانه‌ی بلوط جهت دارد، اما تضمینی وجود ندارد که به درختی سالم تبدیل شود. ممکن است خاک نامناسب باشد، ممکن است خشک‌سالی رخ دهد، ممکن است آسیب ببیند و رشدش متوقف شود. به همین شکل، «تصویر ذاتی» انسان نیز سرنوشت او را به شکل مکانیکی اجرا نمی‌کند. میان رسالت و تحقق آن فاصله وجود دارد. انسان می‌تواند صدای آن را نشنود، می‌تواند با آن بجنگد، می‌تواند آن را تحریف کند، یا می‌تواند به‌تدریج یاد بگیرد آن را تشخیص دهد. پس سرنوشت در نگاه هیلمن، بیشتر شبیه جهت بالقوه‌ی زندگی است تا سناریویی ازپیش‌نوشته‌شده.

شخصیت چیزی بیش از محصول والدین است

یکی از مهم‌ترین انتقادهای هیلمن متوجه چیزی است که خودش آن را نوعی «مغالطه‌ی والدینی» می‌بیند: این تصور که شخصیت بزرگسال را اساساً باید با رابطه‌ی او با پدر و مادر توضیح داد.
در بسیاری از رویکردهای روان‌شناختی، وقتی فرد مشکلی دارد، تحلیل به کودکی بازمی‌گردد: مادر چگونه بوده؟ پدر چگونه بوده؟ چه چیزی کم بوده؟ چه آسیبی وارد شده؟ هیلمن معتقد است این نوع نگاه ممکن است بخشی از حقیقت را نشان دهد، اما اگر به توضیح غالب تبدیل شود، کودک را بیش‌ازحد محصول والدین می‌کند.
او سؤال متفاوتی پیشنهاد می‌کند؛ به‌جای: «والدین با این کودک چه کردند؟» بپرسیم: «این کودک از ابتدا چه کسی بوده است؟» ممکن است حتی نوع رابطه‌ای که کودک با والدین برقرار کرده نیز تا حدودی از شخصیت ذاتی خودش تأثیر گرفته باشد. یعنی رابطه یک‌طرفه نیست. فقط والدین نیستند که کودک را می‌سازند؛ کودک نیز با ویژگی خاص خودش واکنش‌ها، نگرانی‌ها، انتظارات و رفتارهایی را در والدین برمی‌انگیزد.
نشانه‌های دایمون در کودکی

نشانه‌های دایمون در کودکی

هیلمن برای دفاع از نظریه‌ی خود به زندگی بسیاری از شخصیت‌های معروف رجوع می‌کند. او به کودکی هنرمندان، سیاستمداران، متفکران و شخصیت‌های تاریخی نگاه می‌کند و سعی می‌کند نشانه‌هایی را پیدا کند که گویی شکل آینده‌ی زندگی آن‌ها از همان ابتدا به شکلی نمادین حضور داشته است.
البته هدف او این نیست که بگوید کودکی همیشه آینده را به‌وضوح پیش‌بینی می‌کند. مسئله این است که وقتی از آینده به گذشته نگاه می‌کنیم، گاهی برخی ویژگی‌های کودکی معنای تازه‌ای پیدا می‌کنند. رفتاری که در کودکی عجیب یا مشکل‌دار به نظر می‌رسید، ممکن است بعدها بخشی از رسالت فرد باشد.
کودکی که دائماً چیزها را باز می‌کند شاید فقط «خرابکار» نباشد؛ ممکن است نوعی ذهن مهندسی داشته باشد. کودکی که دائماً داستان می‌سازد شاید فقط «خیال‌باف» نباشد. کودکی که شدیداً به حیوانات، مرگ، آسمان، صدا، زبان یا حرکت علاقه دارد، ممکن است در حال پاسخ دادن به چیزی باشد که بعدها شکل حرفه یا زندگی او را تعیین می‌کند. از این منظر، پرسش مهم این نیست: «چطور این ویژگی را حذف کنیم؟» بلکه: «این ویژگی می‌خواهد به چه چیزی تبدیل شود؟»

آسیب‌شناسی یا دعوت؟

اینجا یکی از رادیکال‌ترین بخش‌های فکر هیلمن در کتاب The Soul’s Code ظاهر می‌شود. او نسبت به این گرایش روان‌شناسی مدرن که ویژگی‌های غیرمعمول کودک را سریعاً آسیب‌شناختی می‌کند، انتقاد دارد.
این بدان معنا نیست که اختلال روانی وجود ندارد یا درمان لازم نیست؛ بلکه هیلمن می‌خواهد یک پرسش اضافه کند. یک نشانه (سمپتوم) ممکن است فقط مشکلی برای حذف‌کردن نباشد؛ ممکن است حامل چیزی از شخصیت آینده باشد. گاهی مشکل نه در خودِ ویژگی، بلکه در شکلی است که هنوز نتوانسته جای مناسب خود را پیدا کند.
برای مثال، شدت عاطفی ممکن است در یک محیط «مشکل» باشد، اما بعدها به توان هنری تبدیل شود. سرسختی ممکن است در کودکی دردسرساز باشد، اما در بزرگسالی ظرفیت ایستادگی ایجاد کند. خیال‌پردازی ممکن است در مدرسه ضعف محسوب شود، اما برای یک نویسنده یا هنرمند ضرورت داشته باشد. هیلمن ما را دعوت می‌کند که به نشانه‌ها فقط از منظر نقص نگاه نکنیم؛ بپرسیم: چه تصویری پشت این رفتار پنهان است؟

دایمون همیشه مهربان نیست

یکی از سوءبرداشت‌های احتمالی درباره‌ی این کتاب این است که «دایمون» را نوعی صدای آرام و مثبت درونی بدانیم که همیشه ما را به خوشبختی می‌رساند. اما دایمونِ هیلمن چنین نیست.
دایمون می‌تواند سخت‌گیر باشد؛ گاهی بی‌رحم به نظر می‌رسد. می‌تواند انسان را از مسیر متعارف زندگی منحرف کند. ممکن است باعث شود فرد نتواند به‌سادگی با انتظارات جامعه سازگار شود. از این منظر، رسالت لزوماً چیزی نیست که زندگی را راحت‌تر کند؛ گاه دقیقاً برعکس است. فرد ممکن است برای تحقق طبیعت خودش مجبور شود با تنهایی، مخالفت، شکست یا سوءتفاهم روبه‌رو شود. دایمون بیش از آنکه به «خوشبختی نفس (ایگو)» اهمیت بدهد، به تحقق تصویر زندگی وفادار است.
میان شخصیت و موفقیت تفاوت وجود دارد

میان شخصیت و موفقیت تفاوت وجود دارد

جامعه معمولاً رسالت را با موفقیت اشتباه می‌گیرد. اگر کسی مشهور شد، ثروتمند شد یا مقام بالایی پیدا کرد، تصور می‌کنیم «سرنوشتش را پیدا کرده است.» اما هیلمن مفهوم «منش» را مهم‌تر از موفقیت می‌داند.
مسئله این نیست که فرد چقدر موفق شده است؛ مسئله این است که: آیا شکل خاصِ وجود خودش را زندگی کرده است؟ ممکن است کسی در معیارهای بیرونی بسیار موفق باشد، اما به چیزی که واقعاً برای آن ساخته شده نزدیک نشده باشد. و برعکس، ممکن است زندگی شخص از بیرون چندان برجسته به نظر نرسد، اما عمیقاً با منش او هماهنگ باشد. بنابراین سؤال رسالت این نیست: «چگونه موفق شوم؟» بلکه: «چه چیزی از من می‌خواهد شکل بگیرد؟»

هیلمن و مفهوم فردیت

در اینجا رابطه‌ی او با یونگ روشن می‌شود. یونگ مفهوم «فردیت‌یابی» را برای فرایندی به کار می‌برد که در آن انسان به‌تدریج به فردی متمایز و کامل‌تر تبدیل می‌شود. اما هیلمن تأکید را اندکی جابه‌جا می‌کند.
در برخی خوانش‌های یونگی می‌توان چنین تصور کرد که فرد در طول تحلیل آرام‌آرام «خود واقعی‌اش» را می‌سازد. هیلمن بیشتر می‌گوید: شاید آن شخصیت بنیادی از ابتدا وجود داشته است و زندگی فرایند آشکارشدن آن تصویر باشد. یعنی فردیت‌یابی فقط ساختن نیست؛ همچنین نوعی کشف و آشکارسازی است. شبیه مجسمه‌سازی که شکل را درون سنگ می‌بیند و قسمت‌های اضافی را کنار می‌زند. زندگی به‌تدریج نشان می‌دهد چه چیزی از ابتدا در آن حضور داشته است.

تصویر، مهم‌تر از علت

هیلمن متعلق به سنتی است که خودش آن را «روان‌شناسی کهن‌الگویی» می‌نامد. در این رویکرد، تصویر جایگاه بسیار مهمی دارد. روان فقط مجموعه‌ای از علت‌ها و مکانیسم‌ها نیست؛ روان خودش را از طریق تصاویر آشکار می‌کند.
بنابراین وقتی شخص می‌پرسد: «چرا من این‌گونه‌ام؟» هیلمن ممکن است پیشنهاد کند پرسش دیگری نیز مطرح شود: «چه تصویری در زندگی من می‌خواهد شکل بگیرد؟» این تغییر کوچک، نوع نگاه را کاملاً عوض می‌کند. «چرا؟» ما را به گذشته می‌برد. «برای چه؟» ما را به سمت معنا و جهت زندگی می‌برد. هیلمن نمی‌خواهد اولی را حذف کند؛ می‌خواهد دومی را دوباره وارد روان‌شناسی کند.

فانتزی زندگی

یکی از راه‌های نزدیک‌شدن به رمز روح، توجه به تصاویر تکرارشونده‌ی زندگی است. انسان‌ها اغلب از کودکی تخیلات خاصی دارند. کسی مدام خودش را در سفر تصور می‌کند؛ دیگری در حال آموزش؛ یکی خود را در میان حیوانات می‌بیند؛ یکی رؤیای ساختن دارد؛ یکی رؤیای نجات‌دادن. یکی مجذوب راز، مرگ، ستاره‌ها، بدن، ماشین‌ها، موسیقی یا زبان است.
این تصاویر را نباید فوراً به معنای انتخاب شغل تفسیر کرد. کودکی که خیال قهرمان‌شدن دارد لزوماً نباید سرباز شود. اما تصویر قهرمان ممکن است درباره‌ی ساختار منش او چیزی بگوید. تصویرها استعاری‌اند. کاری که باید انجام شود این است که ببینیم: چه کیفیتی در این تصویر می‌خواهد زندگی شود؟

سایه‌ی دایمون

نکته‌ی مهم این است که فراخوان همیشه جنبه‌ی روشن ندارد. همان ویژگی‌ای که استعداد فرد است، می‌تواند ویرانگر نیز بشود. قدرت می‌تواند به سلطه‌گری تبدیل شود؛ حساسیت می‌تواند به شکنندگی تبدیل شود؛ استقلال می‌تواند به انزوا تبدیل شود؛ تخیل می‌تواند به فرار از واقعیت تبدیل شود؛ جاه‌طلبی می‌تواند به حرص تبدیل شود.
پس «رمز روح» تضمین اخلاقی‌بودن فرد نیست. این نکته برای فهم هیلمن بسیار مهم است. دایمون نمی‌گوید: «تو انسان خوبی خواهی شد.» بلکه می‌گوید: «این شکل خاص زندگی در تو می‌خواهد تحقق پیدا کند.» اینکه نفس (ایگو) چگونه با آن رابطه برقرار کند، مسئله‌ای دیگر است.

محیط هنوز اهمیت دارد

نظریه‌ی دانه‌ی بلوط گاهی به‌اشتباه به این صورت فهمیده می‌شود: «پس تربیت و محیط اهمیتی ندارند.» اما استعاره‌ی خود بلوط نشان می‌دهد که چنین نتیجه‌ای درست نیست. دانه بدون محیط مناسب نمی‌تواند رشد کند. خاک، نور، آب، دما و فضای کافی اهمیت دارند. اما محیط تعیین نمی‌کند که بلوط تبدیل به چه گونه‌ای شود. می‌توان این رابطه را چنین دید:
  • راهنمای درونی / دانه‌ی بلوط ➔ جهت
  • محیط ➔ امکان یا مانع تحقق
  • نفس (ایگو) ➔ نحوه‌ی پاسخ دادن
این سه با یکدیگر زندگی را شکل می‌دهند. بنابراین نظریه‌ی هیلمن نه طبیعت را حذف می‌کند و نه تربیت را؛ بلکه عامل سومی را وارد می‌کند: سرنوشت یا رسالت.
خود واقعی

آیا باید «خود واقعی» را پیدا کنیم؟

در فرهنگ معاصر عبارتی رایج وجود دارد: «خودت باش.» اما هیلمن احتمالاً این توصیه را بیش‌ازحد ساده می‌دانست. مسئله این نیست که جایی درون ما یک شخصیت کاملاً آماده نشسته و فقط باید آن را کشف کنیم.
منش در برخورد با جهان آشکار می‌شود. باید امتحان کند، شکست بخورد، انتخاب کند، با محدودیت برخورد کند و مسئولیت بپذیرد. بنابراین دایمون و نفس باید با یکدیگر کار کنند. ندای درونی بدون واقعیت‌سنجی می‌تواند به فانتزی خودبزرگ‌بینی تبدیل شود. واقعیت بدون دایمون نیز می‌تواند زندگی را به انطباق و تکرار تقلیل دهد. زندگی معنادار جایی در تنش میان این دو شکل می‌گیرد.

رمز روح و «تصادف‌های» زندگی

وقتی هیلمن از سرنوشت صحبت می‌کند، نگاه ما به برخی اتفاقات زندگی نیز تغییر می‌کند. گاهی یک ملاقات، یک کتاب، یک شکست، یک بیماری، یک سفر یا یک انتخاب اتفاقی مسیر زندگی را به‌کلی تغییر می‌دهد.
از نگاه صرفاً علّی، این‌ها می‌توانند تصادف باشند. اما از نگاه خیال‌پردازانه‌ی هیلمن، ممکن است این پرسش مطرح شود: چرا این اتفاق در داستان زندگی من چنین معنای بزرگی پیدا کرد؟ این به‌معنای ادعای ماوراءالطبیعی درباره‌ی هر اتفاق نیست؛ بلکه نوعی روش خواندن زندگی است. زندگی فقط مجموعه‌ای از وقایع نیست؛ می‌تواند مانند یک داستان دیده شود. و در داستان، اتفاقات فقط علت ندارند؛ معنا نیز دارند.

زندگی به‌عنوان افسانه‌ی شخصی

اینجا هیلمن دوباره به سنت یونگی نزدیک می‌شود. یونگ بارها زندگی انسان را در ارتباط با اسطوره بررسی می‌کند. هیلمن نیز معتقد است هر زندگی می‌تواند نوعی الگوی خیالی داشته باشد. نه به این معنا که همه باید قهرمان اسطوره‌ای شوند؛ بلکه هر زندگی ممکن است از یک تصویر بنیادی سازمان پیدا کند.
برای یک نفر این تصویر «کاوشگر» است؛ برای دیگری «نگهبان»؛ برای دیگری «سازنده»؛ برای دیگری «مترجم»؛ برای دیگری «شاهد»؛ و برای دیگری شاید تصویری باشد که اصلاً نام آماده‌ای برایش نداریم. کار اصلی این نیست که سریعاً یک کهن‌الگو روی خودمان بچسبانیم؛ بلکه باید بگذاریم زندگی بارها تصویر خودش را نشان دهد.

مسئله‌ی معنا

در نهایت، کتاب The Soul’s Code پاسخی به بحران معنا نیز هست. اگر انسان صرفاً حاصل ژن و محیط باشد، زندگی را می‌توان به زنجیره‌ای از علل تقلیل داد. اما هیلمن می‌خواهد دوباره پرسش «برای چه؟» را وارد زندگی کند.
چرا این استعداد؟ چرا این کشش؟ چرا این مسئله‌ی تکراری؟ چرا این رؤیا؟ چرا این شکل خاص از حساسیت؟ شاید پاسخ فوری وجود نداشته باشد، اما خودِ پرسیدن این پرسش، نگاه ما به زندگی را تغییر می‌دهد. به‌جای اینکه همیشه بگوییم: «چه چیزی در گذشته باعث شد من این‌گونه شوم؟» می‌توانیم گاهی بپرسیم: «این چیزی که در من تکرار می‌شود می‌خواهد مرا به کجا ببرد؟»

دایمون در برابر هنجار

جامعه برای اینکه بتواند افراد را مدیریت کند، ناچار است استانداردهایی ایجاد کند. کودک باید در زمان مشخصی یاد بگیرد، در زمان مشخصی تحصیل کند، مهارت‌های خاصی کسب کند و رفتارهای خاصی داشته باشد. این استانداردها ضروری‌اند.
اما هیلمن هشدار می‌دهد که گاهی «عادی‌کردن» کودک می‌تواند صدای دایمون او را خاموش کند. اگر چیزی در او با مسیر معمول هماهنگ نیست، همیشه به این معنا نیست که باید اصلاح شود. گاهی باید پرسید: آیا این انحراف از هنجار حامل یک امکان است؟ این پرسش برای تعلیم و تربیت اهمیت زیادی دارد. وظیفه‌ی تربیت فقط ساختن کودک مطابق الگویی استاندارد نیست؛ ممکن است بخشی از وظیفه‌ی آن فراهم‌کردن شرایطی باشد که خصوصیت ذاتی کودک بتواند آشکار شود.
رمز روح را چگونه پیدا کنیم؟

رمز روح را چگونه پیدا کنیم؟

هیلمن یک آزمون ساده برای کشف دایمون ارائه نمی‌کند. نمی‌توان پرسش‌نامه‌ای پر کرد و نتیجه گرفت: «رسالت من این است.» رمز روح در طول زندگی خوانده می‌شود. باید به الگوها نگاه کرد: چه چیزی از کودکی بارها برگشته است؟ چه چیزی بدون تشویق دیگران ما را جذب کرده است؟ چه کاری باعث می‌شود احساس کنیم بیش از نقش اجتماعی معمول خودمان هستیم؟ چه چیزی بارها سرکوب شده اما دوباره بازگشته است؟ کدام شکست‌ها مسیر ما را عوض کرده‌اند؟ دیگران چه کیفیتی را بارها در ما دیده‌اند؟ چه چیزی برای ما اهمیتی نامتناسب با ارزش اجتماعی‌اش دارد؟
این‌ها پاسخ نیستند، سرنخ‌اند. هیلمن می‌خواهد انسان به زندگی خودش مثل متنی نگاه کند که باید خوانده شود.

نتیجه‌گیری: شاید زندگی فقط ساخته نمی‌شود، بلکه فراخوانده می‌شود

کتاب The Soul’s Code در نهایت در برابر یکی از باورهای مرکزی جهان مدرن می‌ایستد: اینکه انسان صفحه‌ای سفید است که ژنتیک، خانواده و جامعه روی آن می‌نویسند. هیلمن می‌گوید شاید از همان ابتدا چیزی روی آن صفحه وجود داشته است؛ نه یک سرنوشت دقیق و تغییرناپذیر، بلکه یک تصویر، یک تِم، یک جهت، یک رسالت.
دانه‌ی بلوط نمی‌داند دقیقاً چند شاخه خواهد داشت، نمی‌داند کجا باد خواهد آمد، نمی‌داند چه زمستان‌هایی در انتظارش است؛ اما در اعماق وجودش جهت خاصی وجود دارد: «بلوط‌شدن».
هیلمن پیشنهاد می‌کند زندگی انسان را نیز به همین شکل ببینیم. ما فقط نتیجه‌ی چیزهایی نیستیم که بر ما اتفاق افتاده‌اند. شاید چیزی در ما نیز همواره کوشیده است از طریق همین اتفاقات به شکل خودش برسد. در این صورت، سؤال بزرگ زندگی دیگر فقط این نیست: «چه چیزی مرا این‌گونه کرده است؟» بلکه: «چه چیزی در من همیشه می‌خواسته چنین انسانی شود؟» و شاید فردیت از جایی آغاز شود که بتوانیم میان این دو پرسش زندگی کنیم.
می‌توان مسیر کلی کتاب The Soul’s Code را چنین خلاصه کرد:
  • دانه‌ی بلوط
  • ↓ راهنمای درونی (دایمون) — نیروی حامل تصویر
  • ↓ رسالت — فراخوان
  • ↓ استعدادها، کشش‌ها، مشکلات و تصاویر کودکی
  • ↓ برخورد با خانواده و جهان
  • ↓ مقاومت، انحراف یا پاسخ به فراخوان
  • ↓ منش — شکل‌گیری شخصیت
  • ↓ سرنوشت — تحقق تدریجی صورت خاص زندگی
در این نگاه، روح چیزی نیست که در پایان یک مسیر معنوی به دست آوریم. روح از ابتدا در زندگی حضور دارد. مسئله فقط این است که آیا می‌توانیم ردپایش را در داستان زندگی خودمان تشخیص دهیم یا نه.

سؤالات متداول

۱. مفهوم اصلی کتاب The Soul’s Code چیست؟
مفهوم اصلی این کتاب، نظریه‌ی دانه‌ی بلوط است؛ یعنی در هر انسانی هدفی ذاتی و نهفته وجود دارد که مانند دانه‌ی بلوط، سعی دارد او را به‌سوی شکل خاصی از زندگی و سرنوشت سوق دهد.
۲. دایمون (Daimon) در روان‌شناسی جیمز هیلمن به چه معناست؟
در دیدگاه هیلمن، دایمون همان نیروی راهنمای درونی و حامل رمز روح است که مسیر منحصربه‌فردِ فردیت‌یابی انسان را شکل داده و هدایت می‌کند.
۳. تفاوت دیدگاه هیلمن در این کتاب با روان‌شناسی سنتی چیست؟
درحالی‌که روان‌شناسی سنتی شخصیت را تنها معلول گذشته و تربیت می‌داند، هیلمن در کتاب The Soul’s Code بر این باور است که هر انسان رسالتی درونی دارد که از سوی آینده او را فرامی‌خواند.

کمترین -----> بیشترین

میانگین امتیاز: 5 / 5. تعداد نظرات: 1

اولین نفری باشید که امتیاز میدهید 🙂

اشتراک گذاری
نظرات کاربـــران
فاقد دیدگاه
دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است. اولین دیدگاه را شما بنویسید.
ثبت دیدگاه
captcha