در روانشناسی تحلیلی پروفسور یونگ، آنچه در ظاهر «مقدس» و والا به نظر میرسد، میتواند حامل خطراتی جدی برای روان فرد و جمع باشد، اگر انرژیهای روانی مرتبط با آن، بهدرستی شناخته و یکپارچه نشوند. در این مقاله، بررسی میکنیم که چگونه این دو از نیروهای عمیق روان ناخودآگاه، ( انرژی مانا و نیروی سایه) ، میتوانند مقدس بودن را از درون مسموم کنند.
کسی که میخواهد نور باشد، باید سایهاش را بشناسد. وگرنه در خدمت تاریکی قرار خواهد گرفت. کارل گوستاو یونگ
درون هر انسانی، جهانی گستردهتر از هر کهکشان نهفته است.
جهانی که بخشی از آن در روشناییِ قرار دارد، و بخش دیگر در تاریکیِ پنهان است؛ من روشن را میبیند و روشن میشود: من و تاریکی به سایه من بدل میشود و سایه کسی نیست.
«سایه» در روانشناسی تحلیلی یونگ، شامل تمام بخشهایی از شخصیت ماست که آنها را نمی خواهیم، نمیبینیم و نمیپذیریم. این یک سوگند باستانی است.
چیزهایی مثل : خشم، خودخواهی، حسادت، میل به قدرت، خشونت، شهوت، تمایلات جنسی و حتی استعدادهایی که به خاطر ترس یا قضاوت دیگران پنهانشان کردیم.
سایه، الزاماً بد یا دشمن ما نیست. بلکه آن جنبههایی از روان ماست که جامعه، خانواده، یا حتی خود ما آنها را نپذیرفتهایم؛
اما این تاریکی، تنها تهدید نیست — در دلِ سایه، گنجی پنهان است.
یونگ معتقد بود که اگر انسان بتواند به جای فرار، به سوی این تاریکی بنگرد و با سایهاش روبهرو شود، نیرویی بسیار پرقدرت بیدار خواهد شد : نیرویی به نام مانا.

( مانا واژهایست که یونگ از سنتهای بومی (مثل قبایل پلینزیایی) وام گرفته بود. )
مانا قدرت جادویی روان ماست، که به چیزها معنای تقدس و جادویی بودن می دهد.
در فرهنگهای باستانی، “مانا” نیرویی مرموز، ماورایی و معنوی، مقدس و تأثیرگذار بود که در اشیاء یا افراد خاص ساکن میشد.
یونگ این مفهوم را با روان انسان پیوند داد.
و از این مفهوم برای توصیف انرژی روانی ویژهای که ما به اشخاص، سمبلها، یا حتی افکار خاص نسبت میدهیم استفاده کرد.
مثلا • وقتی معلمی برایمان مثل خداست، آن انرژی مانا را گرفته است.
مانا، جوهرهی قدرت روانی ماست. مانا در روان، تجلی نیروی درونی و قدرتی است که ما اغلب به دیگران یا نمادهایی خاص نسبت میدهیم، چرا که هنوز آن را در خود نپذیرفتهایم.
نکته :
حال این یعنی چه ؟!

هر نوری، سایهای دارد. هر انسانی که در ظاهر نیکوست، باید با شیطان درونش مواجه شود، وگرنه آن شیطان از پشت سر، او را خواهد بلعید.”
کارل گوستاو یونگ
این جمله به تضاد درونی اشاره دارد، چرا که یونگ انسان را موجودی متضاد معرفی میکند؛ که همیشه بین نور و تاریکی، خوبی و بدی، عقل و غریزه، در نوسان است.
به عنوان مثال :
قطعا با فردی برخورد داشته اید که ظاهر یا رفتار خیلی مهربان و معصومی داشته (فرشتهخو)، اما در باطن نیتها یا اعمال پلیدش به مرور برای شما روشن شده و حتی آسیبزننده (شیطان پشت سر).
هر انسانی که تنها نقشِ فرشتهخو بودن را بازی میکند، بدون شناخت سایهاش، در معرض تسخیر آن تاریکی قرار گرفته است.
یونگ تأکید داشت که شناخت سایه و روبهرو شدن با «شیطان درون» بخشی جداییناپذیر از رشد روانی و معنوی انسان است.
(نوری که از تاریکی بیرون نیامده است، توهمی بیش نیست.)
«پس آن “شیطان پشت فرشتهخو” نه به معنای بد بودن انسان، بلکه نشانهی اینست که هر فرشتهای، سایهای دارد.
و تنها راه فرشتهی واقعی شدن، پذیرش و ادغام آن با شیطان است.
“هر قدر شخصی بیشتر به سمت خوبی، اخلاق و معنویت میل کند، احتمال بیشتری دارد که سایهای تاریکتر در ناخودآگاهش شکل بگیرد”. یونگ
چون آن بخشهایی که در راه “فرشتهخو بودن” سرکوب شدند (سایه ها)، بهجای ناپدید شدن، در تاریکی رشد میکنند.
بسیار قویتر، خشمگینتر، و گاه مخربتر

در تاریخ، بارها شاهد چهرههای فریبندهی تقدس بودهایم …
پوشیدن صورتک نور، برای پنهان کردن سایه ( نوعی بت سازی )
واعظانی که در ظاهر مقدسترین چهره را داشتهاند، ولی در خفا دست به مخوفترین کارها زدهاند.
رهبران، معلمان معنوی، حتی عاشقان بیش از حد فداکار — کسانی که میخواستند “نور محض” باشند،
اما سایهشان را نمیدیدند. ( نوعی فرافکنی معکوس مانا )
فرد، انرژی روانی خود را نهتنها به دیگران، بلکه به نقاب خودش نیز نسبت میدهد — “من خوبم. من مقدسم.”“من حقیقت مطلقم.”
به این مفهوم که : مانا اسیر شده و از معنا به ماشین قدرت تبدیل می شود.
اینجاست که تقدس، از معنا تهی میشود و به خودبزرگبینی اخلاقی تبدیل میگردد — که یونگ آن را یکی از خطرناکترین فریبهای روان میداند .
این امر :
و دیگر جایی برای دیدن خطا، ضعف یا تاریکی باقی نمیگذارد، با نشانه هایی مانند:
که بسیار فریبنده است،
چون دقیقا همان چیزی را که در طلبش هستیم، نشانمان می دهد :
معنا، نجات، نور، عشق، آرامش و…
اما روان، این سرکوب را هرگز تحمل نخواهد کرد…
وقتی ما چیز مقدسی در درون خودمان احساس نمیکنیم ( توانایی دستیابی به مانای درون را نداریم )، احساس خلآ میکنیم،
پس آنگاه شروع می کنیم به تقدیس افراطی فرد یا نمادهای بیرونی… نوعی تقدیس بیمارگونه
یعنی مانا، انرژی بالقوهی روانمان را، به یک نماد بیرونی فرافکنی می کنیم.
در نتیجه وقتی مانا فرافکنی میشود، برای خود شخص چه اتفاقی می افتد:
و از آنجا که مانا قدرتی است که وقتی فرافکنی میشود، اسطوره خلق میکند،
در نتیجه :
در کل در این فرآیند، برای شخص :
( تقدس، بدون آگاهی از سایه، همیشه یکسویه و ناقص است. )
و در نهایت ما:
( یک چیز بیرونی را آنقدر مقدس می کنیم که بدون آن با احساس پوچی، تنها میمانیم. )
بطور مثال:
فردیکه زمانی با دعا و مراقبه، حس زنده ای از حضور الهی داشت، اما با گذر زمان این تجربه درونی را از دست می دهد و برای پرکردن این خلآ، به شدت روی جزییات ظاهری نماز، مکان، لباس و … حساس می شود.
او دیگر “خدا” را تجربه نمیکند، بلکه با دفاع شدید از ظاهر دین، به شکلی توخالی و خشن، درحال بازسازی معناست.
یونگ :
« انسان، زمانی که انرژی مانای خود را بیرون از خویش جستوجو کند، از خود تهی میشود.»
و ما شروع می کنیم به :

تقدس واقعی، بدون انکار تاریکی ممکن نیست.
آنکه نور را میفهمد، تاریکی را زیسته است.
او خود را کامل نمیداند، بلکه میداند که “کامل شدن”، یعنی پذیرفتن تمام ابعاد وجود — نور و سایه، فرشته و شیطان.
پس نجات در شناخت این تاریکیهاست.
در فرو رفتن به اعماق، نه برای انکار یا فرار، بلکه برای بازگشت به خویشتن کامل
به تعبیر یونگ:
” ترکیب آگاهانهی نور و تاریکی، تولد فردیت است.”
پیامدهای روانی و اجتماعی تقدس ناآگاهانه:
در روان فرد:
در جامعه:

تقدس یکپارچه، نه تقدس مطلق
تقدس واقعی، از نگاه یونگ :
تقدس، اگر بدون آگاهی روانشناختی و بدون ادغام سایه و مانا باشد،
ممکن است به خطرناکترین اشکال خود تبدیل شود مانند: تعصب، خشونت، بتپرستی و در نهایت نابودی فردیت.
اما اگر با آگاهی، شجاعت و فروتنی درونی همراه باشد،
سفر روانشناختی را رقم می زند که باعث :
و در نهایت، اتصال به خود (Self) می شود.
جایی که دیگر به نماد بیرونی نیازی نداری تا احساس کامل بودن کنی — چون آن انرژی، در خود توست.
“هیچ نمادی، هیچ خدایی، و هیچ آموزهای کامل نیست، مگر آنکه تاریکی خود را نیز پذیرفته باشد.” پروفسور کارل گوستاو یونگ
منابع:
کمترین -----> بیشترین
میانگین امتیاز: 5 / 5. تعداد نظرات: 1
اولین نفری باشید که امتیاز میدهید 🙂
jungnegar@
jungnegar@