اختربینی در آثار کارل گوستاو یونگ حضوری عجیب و در عین حال تعیینکننده دارد. یونگ هیچگاه کتاب مستقلی با موضوع «نظریهٔ روانشناختی اختربینی» ننوشت، اما از سالهای نخست فعالیت فکریاش تا واپسین دهههای زندگی بارها به اختربینی بازگشت. در نامهها، سمینارها، نوشتههای مربوط به کیمیاگری، پژوهشهای او دربارهٔ همزمانی و حتی در تحلیل نمادهای مسیحیت، اشارات پراکنده اما مهمی به سیارات، بروج، طالع تولد و اعصار نجومی دیده میشود. همین پراکندگی سبب شده بود که جایگاه واقعی اختربینی در اندیشهٔ یونگ چندان آشکار نباشد.
کتاب Jung on Astrology یا «تأملات یونگ بر ستاره بینی» تلاشی است برای کنار هم قرار دادن این قطعات و نشان دادن تصویری که از مجموع آنها پدیدار میشود. این کتاب به انتخاب و تدوین سافرون روسی و کایرون لو گریس منتشر شده و اهمیت آن دقیقاً در همین گردآوری است. ویراستاران مطالب مرتبط را از مجموعهآثار، نامهها و سمینارهای یونگ استخراج کرده و آنها را در چهار بخش اصلی سامان دادهاند: زمینه و دیدگاه کلی یونگ دربارهٔ اختربینی؛ نمادشناسی نجومی در آثار او؛ مسئلهٔ اعصار نجومی؛ و سرانجام تلاش یونگ برای فهم اینکه اختربینی اساساً چگونه ممکن است کار کند. بنابراین کتاب صرفاً دربارهٔ معنای خورشید، ماه، مریخ یا نشانههای زودیاک نیست. پرسش بنیادیتری در پس آن قرار دارد: اگر میان وضعیت آسمان و وضعیت روان انسان ارتباط معناداری وجود داشته باشد، ماهیت این ارتباط چیست؟
یونگ با اختربینی نه همچون یک مؤمن سنتی برخورد میکند و نه همچون یک دانشمند مدرن که پیشاپیش آن را خرافه میداند. موقعیت او میان این دو قرار دارد. برای او، قدمت یک نظام نمادین و استمرار چند هزار سالهٔ آن بهتنهایی اثباتکنندهٔ حقیقت عینی آن نیست، اما نشان میدهد که با پدیدهای روانشناختی و فرهنگی مهم روبهرو هستیم. انسانها طی قرنها آسمان را با تصاویر خدایان، نیروها، شخصیتها و سرنوشتها پر کردهاند. همین امر از منظر روانشناسی تحلیلی اهمیت دارد، زیرا چنین تصاویر پایداری میتوانند حامل ساختارهای کهنالگویی روان باشند.
یونگ در یکی از مشهورترین تعبیرهای خود، اختربینی را نوعی صورتبندی فشرده از دانش روانشناختی جهان باستان میدانست. مقصود او این نبود که مردمان باستان چیزی شبیه روانشناسی تجربی مدرن در اختیار داشتند. منظور این بود که آنچه امروز ما دربارهٔ نیروها و ساختارهای روانی با مفاهیم روانشناختی بیان میکنیم، در فرهنگهای قدیم اغلب در قالب اسطوره، خدا، سیاره و صورت فلکی بیان میشد. مریخ تنها جرمی در آسمان نبود؛ تصویر جنگ، خشم، قدرت و ستیز بود. ونوس با عشق، کشش و زیبایی پیوند داشت. زحل با محدودیت، زمان، سنگینی و تقدیر ارتباط پیدا میکرد. به این ترتیب آسمان به صفحهای عظیم برای نمایش صور روانی بدل شده بود.

از همینجا یکی از مهمترین ایدههای کتاب شکل میگیرد: سیارات را میتوان از منظر روانشناختی به مثابه تصاویر کهنالگویی فهمید. یونگ میان خدایان اساطیری و نیروهای روانی رابطهای عمیق میدید. خدایان در جهان مدرن الزاماً ناپدید نشدهاند؛ بلکه ممکن است نام و جایگاه خود را تغییر داده باشند. نیروهایی که زمانی به صورت مارس، ونوس، ساتورن یا مرکوری تجربه میشدند، اکنون میتوانند به صورت انگیزهها، عواطف، عقدهها و الگوهای ناخودآگاه ظاهر شوند.
اما این تفسیر بلافاصله پرسشی ایجاد میکند: آیا اختربینی صرفاً نوعی فرافکنی روان بر آسمان است؟ کتاب بخشی مستقل را به همین مسئله اختصاص میدهد. از یک منظر میتوان گفت انسان باستان محتویات ناخودآگاه خود را بر طبیعت فرافکنی میکرد و سپس آنها را به شکل خدایان و سیارات مشاهده میکرد. در این صورت اختربینی همچنان از نظر روانشناختی ارزشمند است، حتی اگر هیچ تأثیر فیزیکی از سیارات بر شخصیت انسان وجود نداشته باشد. چارت تولد میتواند به شبکهای از نمادها تبدیل شود که روان خود را در آن بازمیشناسد.
با این حال یونگ در همین نقطه متوقف نمیشود. اگر مسئله فقط فرافکنی بود، بسیاری از پرسشهای او دربارهٔ اختربینی، آیچینگ و دیگر روشهای مانتیک حل میشد. ولی تجربهٔ بالینی و مطالعات او باعث شدند احتمال دیگری را نیز جدی بگیرد: شاید گاهی میان رویدادهای روانی و رویدادهای بیرونی رابطهای وجود داشته باشد که نه از طریق علت و معلول، بلکه از طریق معنا برقرار میشود.

این پرسش مستقیماً ما را به مفهوم مشهور «همزمانی» یا Synchronicity میرساند. همزمانی نزد یونگ به وقوع دو یا چند رویداد گفته میشود که میان آنها رابطهٔ علّی قابل تشخیصی وجود ندارد، اما برای فرد از حیث معنا با یکدیگر مرتبطاند. اختربینی یکی از مهمترین میدانهایی بود که یونگ برای اندیشیدن دربارهٔ این امکان به آن مراجعه کرد. اگر وضعیت سیارات هنگام تولد و ساختار روانی فرد با یکدیگر مطابقتی معنادار داشته باشند، شاید لازم نباشد فرض کنیم سیارات به شیوهای مکانیکی «باعث» ویژگیهای روانی شدهاند. ممکن است هر دو بیان متفاوت یک وضعیت واحد باشند.
این تمایز برای فهم دیدگاه یونگ بسیار مهم است. در تصور عامیانه از اختربینی معمولاً گفته میشود سیارهای در موقعیتی خاص قرار گرفته و بنابراین اتفاقی خاص در زندگی انسان رخ میدهد. چنین تصوری مبتنی بر علیت است. اما یونگ به تدریج به الگویی متفاوت نزدیک میشود: آسمان و روان شاید دو زنجیرهٔ مستقل نباشند که یکی دیگری را حرکت میدهد؛ ممکن است هر دو جلوههایی از نظمی عمیقتر باشند.
در همین زمینه کیفیت زمان اهمیت پیدا میکند. علم مدرن معمولاً زمان را کمیتی همگن در نظر میگیرد: یک ساعت امروز از حیث اندازه همان یک ساعت فرداست. اما سنتهای مانتیک، از اختربینی گرفته تا آیچینگ، گویی بر فرض دیگری استوارند: هر لحظه علاوه بر کمیت، نوعی کیفیت نیز دارد. لحظهٔ تولد فقط نقطهای روی خط زمان نیست؛ لحظهای است که وضعیت خاصی از کل جهان در آن متجلی شده است. بنابراین چارت تولد در چنین برداشتی علت شخصیت فرد نیست، بلکه تصویری نمادین از کیفیت لحظهای است که فرد در آن وارد جهان شده است.
این اندیشه یونگ را به اصل کهن «آنچه بالاست همانند آن چیزی است که پایین است» نزدیک میکند؛ همان اصل تناظر میان عالم کبیر و عالم صغیر که در سنتهای هرمسی و کیمیاگری نقشی اساسی داشت. انسان عالم کوچک و کیهان عالم بزرگ است و میان ساختارهای این دو نوعی تناظر برقرار است. البته یونگ این اصل را بدون تغییر از سنت هرمسی نمیپذیرد. مسئلهٔ او یافتن زبانی است که بتوان این تجربهٔ کهن از تناظر را در چارچوب روانشناسی جدید دوباره فهمید.
از همینجا اختربینی با یکی دیگر از مهمترین مفاهیم متأخر یونگ، یعنی Unus Mundus یا «جهان واحد»، ارتباط پیدا میکند. این اصطلاح که یونگ آن را از سنت فلسفی و کیمیاگری اقتباس میکند، به سطحی بنیادیتر از واقعیت اشاره دارد که در آن جدایی صریح میان روان و ماده هنوز برقرار نشده است. اگر روان و جهان مادی در سطحی ژرفتر ریشهای مشترک داشته باشند، آنگاه همزمانی دیگر صرفاً تصادفی عجیب نیست. رویداد روانی و رویداد مادی ممکن است دو ظهور متفاوت از یک الگوی بنیادی باشند.
در این نقطه معنای کهنالگو نیز گستردهتر میشود. کهنالگو صرفاً یک تصویر ذهنی نیست. تصاویر اساطیری و رؤیاها نمودهای روانی آناند، اما خود کهنالگو در اندیشهٔ متأخر یونگ میتواند در مرزی میان روان و ماده تصور شود. همین نکته امکان گفتوگوی میان روانشناسی تحلیلی و اختربینی را فراهم میکند. سیارات در این خوانش نه صرفاً علتهای فیزیکی رفتار انساناند و نه صرفاً تصاویر خیالی؛ آنها میتوانند بخشی از یک نظام تناظر نمادین باشند که در آن ساختارهای کیهانی و ساختارهای روانی به الگوهای مشترکی اشاره میکنند.
کتاب در بخش دیگری به نمادشناسی سیارات و زودیاک در نوشتههای یونگ میپردازد. خورشید و ماه، ونوس و مریخ و همچنین نشانههای زودیاک در آثار مختلف او ظاهر میشوند. اما هدف ویراستاران ارائهٔ یک فرهنگ لغت ساده نیست که مثلاً «مریخ یعنی خشم» یا «ونوس یعنی عشق». در روانشناسی یونگ، نماد همواره چندمعناست و نمیتوان آن را به تعریف ثابتی فروکاست. اهمیت نمادهای نجومی بیشتر در شبکهٔ ارتباط آنها با اسطوره، کیمیاگری، رؤیا و فرایند تحول روانی آشکار میشود.

یکی از جالبترین پیوندهای کتاب، رابطهٔ میان دایرهٔ زودیاک، ماندالا و خویشتن (Self) است. ماندالا برای یونگ تصویر نمادین تمامیت روان است: ساختاری که کثرت عناصر را پیرامون یک مرکز سازمان میدهد. چارت نجومی نیز ساختاری دایرهای دارد که مجموعهای از نیروها و تقابلها را در یک کل واحد جای میدهد. از این منظر میتوان چارت تولد را نه صرفاً گزارشی دربارهٔ «صفات شخصیت»، بلکه تصویری از یک کلیت بالقوه دید؛ کلیتی که تضادهای درونی فرد را نیز در خود جای داده است.
همین نگاه ما را به مسئلهٔ سرنوشت میرساند. کتاب فصلی را به مفهوم یونانی Heimarmene، یعنی تقدیر یا ضرورت کیهانی، اختصاص میدهد. در سنتهای باستانی، انسان گاه موجودی تصور میشد که در شبکهٔ نیروهای کیهانی و سیارهای گرفتار است. اما مسیر معنوی میتوانست به معنای رهایی از سلطهٔ این نیروها باشد. این مسئله با روانشناسی یونگ قرابت قابل توجهی پیدا میکند: آنچه آگاه نشده است اغلب به شکل سرنوشت تجربه میشود. فرد تا زمانی که نیروهای ناخودآگاه خود را نمیشناسد، تحت تأثیر آنها زندگی میکند و آنچه از درون او برمیخیزد ممکن است به صورت چیزی که «از بیرون بر سرش آمده» تجربه شود.
بنابراین مسئلهٔ تقدیر در خوانش یونگی لزوماً به جبر نجومی منتهی نمیشود. چارت میتواند بیشتر تصویر یک میدان نیرو باشد تا حکم قطعی دربارهٔ آینده. شناخت این نیروها شاید امکان رابطهای آگاهانهتر با آنها را فراهم کند. درست همانگونه که فردیتیابی به معنای حذف کهنالگوها نیست، بلکه مستلزم آگاه شدن از نسبت ایگو با آنهاست، آگاهی از نمادهای یک چارت نیز در این برداشت قرار نیست فرد را بردهٔ «سرنوشت سیارهای» کند.


بخش مهم دیگری از کتاب از روان فردی فراتر میرود و به اعصار نجومی و تحولات تاریخی میپردازد. یونگ به پدیدهٔ تقدیم اعتدالین و انتقال از یک عصر نجومی به عصر دیگر علاقهٔ فراوان داشت. بخش قابل توجهی از کتاب به عصر حوت، نماد ماهی، مسیحیت و گذار به عصر دلو اختصاص یافته است. این موضوع در آثار یونگ بهویژه از آن جهت مهم است که او روان را صرفاً پدیدهای فردی نمیدانست. همانطور که فرد دارای فرایندهای ناخودآگاه است، فرهنگها و تمدنها نیز میتوانند تحت تأثیر صورتهای کهنالگویی قرار گیرند.
برای یونگ، نماد ماهی در تاریخ مسیحیت اهمیت ویژهای داشت. پیوند مسیح با ماهی، نمادهای اولیهٔ مسیحیان و همزمانی آنها با عصر حوت برای او موضوع تأمل بود. او در آثاری مانند Aion کوشید تحول تصویر مسیح و مسئلهٔ خیر و شر را در چارچوب تحولات روان جمعی بررسی کند. به همین دلیل بحث اعصار نجومی در کتاب صرفاً پیشبینی آینده نیست؛ مسئله این است که آیا تغییرات عظیم فرهنگی را میتوان به صورت جابهجایی الگوهای کهنالگویی مسلط بر روان جمعی فهمید.
در همین زمینه، عصر دلو برای یونگ معنایی دوگانه و مبهم دارد. برخلاف برخی روایتهای عامهپسند عصر جدید، ورود به دلو الزاماً به معنای آغاز خودکار عصر صلح، معنویت و روشنشدگی نیست. تغییر یک صورت کهنالگویی میتواند با بحران، آشفتگی و دگرگونی ارزشها همراه باشد. چه این روند را به شکل زیر بررسی کنیم:
بنابراین نگاه یونگ به اعصار نجومی بیش از آنکه خوشبینانه و پیشگویانه باشد، تاریخی و روانشناختی است.

از جذابترین قسمتهای کتاب بخش پایانی آن است؛ جایی که ویراستاران پاسخهای مختلف یونگ به این سؤال را کنار یکدیگر میگذارند: اختربینی چگونه کار میکند؟ پاسخ شگفتآور این است که یونگ در طول زندگی خود تنها یک توضیح ارائه نمیکند. گاهی از فرافکنی سخن میگوید، گاهی احتمال تأثیرهای علّی را بررسی میکند، گاهی اختربینی را یک روش مانتیک میبیند، گاهی آن را در چارچوب همزمانی قرار میدهد و سرانجام مسئله را به نظم غیرعلّی و وحدت بنیادین روان و جهان مرتبط میکند.
این تغییر مواضع نباید الزاماً تناقض تلقی شود. یونگ در حال آزمودن مدلهای مختلف برای توضیح پدیدهای بود که از نظر او هنوز بهدرستی فهمیده نشده بود. حتی کوشید مسئله را به شکل آماری بررسی کند. مشهورترین نمونه، پژوهش او دربارهٔ چارت زوجهای متأهل بود که بعدها در مقالهٔ «همزمانی: اصلی ارتباطی غیرعلّی» مطرح شد. نتیجهٔ این پژوهش برای یونگ ساده و قطعی نبود و او نیز آن را اثبات علمی اختربینی معرفی نکرد. اهمیت تجربه بیشتر در این بود که مسئلهٔ نسبت میان احتمال آماری، معنا و وضعیت روانی مشاهدهگر را برای او برجسته کرد.
از این حیث یکی از امتیازات مهم Jung on Astrology این است که یونگ را به یک «اختربین یونگی» سادهسازی نمیکند. او نه نظامی برای تفسیر خانهها و سیارات ارائه میدهد و نه دستورالعملی برای پیشگویی آینده مینویسد. حتی نمیتوان از مجموع نوشتههایش یک نظریهٔ منسجم و نهایی دربارهٔ سازوکار اختربینی استخراج کرد. آنچه وجود دارد مجموعهای از پرسشها و فرضیههاست که در مرز میان روانشناسی، اسطورهشناسی، فلسفهٔ طبیعت، تاریخ ادیان و مسئلهٔ معنا حرکت میکنند.
از سوی دیگر، کتاب نشان میدهد که اختربینی برای یونگ موضوعی حاشیهای و تفننی نیز نبود. این حوزه با چند مفهوم اساسی روانشناسی او پیوند دارد: کهنالگو، ناخودآگاه جمعی، فرافکنی، ماندالا، خویشتن، همزمانی، کیفیت زمان و Unus Mundus. به همین سبب مطالعهٔ نگاه یونگ به اختربینی صرفاً برای کسانی که به آسترولوژی علاقه دارند اهمیت ندارد؛ این موضوع یکی از راههای ورود به جهانبینی متأخر یونگ است.
شاید مهمترین دستاورد کتاب نیز همین باشد. در آغاز ممکن است تصور کنیم با کتابی دربارهٔ «نظر یونگ دربارهٔ طالعبینی» روبهرو هستیم، اما هرچه پیش میرویم مسئله بنیادیتر میشود. پرسش واقعی دیگر این نیست که آیا موقعیت زحل یا ونوس میتواند شخصیت ما را توضیح دهد. پرسش این است که روان انسان چه نسبتی با جهانی دارد که در آن زندگی میکند؟
اگر روان کاملاً درون جمجمهٔ فرد محصور باشد و جهان بیرونی صرفاً مجموعهای از اشیای مادی مستقل از معنا باشد، اختربینی در بهترین حالت یک نظام فرافکنانه و نمادین خواهد بود. اما اگر آنگونه که اندیشهٔ متأخر یونگ احتمال میدهد، روان و ماده در لایهای عمیقتر از واقعیت به یکدیگر متصل باشند، آنگاه مسئله پیچیدهتر میشود. در این صورت اسطوره، رؤیا، اختربینی، آیچینگ و همزمانی همگی میتوانند تلاشهای متفاوت انسان برای مشاهدهٔ الگویی باشند که همزمان در «درون» و «بیرون» آشکار میشود.

به همین دلیل تأملات یونگ در اختربینی را بهتر است نه دفاعیهای برای اختربینی و نه کتابی برای آموزش آن بدانیم. این کتاب در اصل سندی از یکی از جسورانهترین بخشهای پروژهٔ فکری یونگ است: تلاش برای عبور از جدایی مطلق میان روان و جهان. یونگ از اختربینی استفاده میکند تا پرسشی را مطرح کند که از دوران باستان تا فلسفه و علم جدید بارها به شکلهای متفاوت ظاهر شده است: آیا معنا صرفاً چیزی است که ذهن انسان بر جهانی بیمعنا تحمیل میکند، یا ممکن است معنا به نحوی در ساختار خود واقعیت نیز حضور داشته باشد؟
کتاب پاسخ نهایی به این پرسش نمیدهد و شاید ارزش آن دقیقاً در همین باشد. یونگ در برابر اختربینی نه زودباور است و نه با شتاب آن را کنار میگذارد. او آن را همچون میراثی چند هزار ساله در برابر خود قرار میدهد و میپرسد چه چیزی در این دستگاه نمادین وجود داشته که توانسته است قرنها تخیل انسان را سازمان دهد. پاسخ اولیهٔ او روانشناختی است: آسمان حامل تصاویر کهنالگویی شده است. اما پاسخ نهایی پیچیدهتر است: شاید رابطهٔ آسمان و روان را نتوان فقط با فرافکنی یا علیت توضیح داد.
در نهایت، تصویری که از مجموعهٔ این نوشتهها به دست میآید، تصویری از جهانی است که در آن انسان کاملاً از کیهان جدا نیست. روان، اسطوره، طبیعت و تاریخ میتوانند در سطوح مختلف حامل الگوهای مشابه باشند. اختربینی برای یونگ یکی از زبانهای تاریخی این تناظر است؛ زبانی که جهان باستان از طریق آن تجربهٔ خود از ارتباط میان انسان و کیهان را صورتبندی کرده بود. روانشناسی تحلیلی قرار نیست به سادگی آن زبان را احیا کند، بلکه میکوشد معنای روانشناختی نهفته در آن را بازیابد.
از این منظر، Jung on Astrology بیش از آنکه کتابی دربارهٔ پیشبینی سرنوشت از روی ستارگان باشد، کتابی دربارهٔ سرنوشت مفهوم معنا در جهان مدرن است. اهمیت آن نیز در همین نقطه قرار دارد: در مرزی که یونگ بارها به آن بازمیگردد؛ مرز میان روان و ماده، علم و اسطوره، تصادف و معنا، فرد و کیهان. اختربینی در این مرز برای او نه پاسخ نهایی، بلکه یکی از قدیمیترین و غنیترین پرسشهایی است که بشر دربارهٔ نسبت خود با کل جهان مطرح کرده است.
کمترین -----> بیشترین
میانگین امتیاز: 0 / 5. تعداد نظرات: 0
اولین نفری باشید که امتیاز میدهید 🙂
jungnegar@
jungnegar@