تطبیقی میان مکس تگمارک، افلاطون، سهروردی و کارل گوستاو یونگ
یکی از قدیمیترین پرسشهای فلسفه این است که آیا جهانی که با حواس خود تجربه میکنیم، تمام واقعیت است یا فقط سطحی از واقعیتی عمیقتر. در نگاه روزمره، جهان مجموعهای از اشیا، رویدادها، افراد و پدیدههایی است که در زمان و مکان ظاهر میشوند. اما بسیاری از سنتهای فلسفی و نظریههای معاصر کوشیدهاند نشان دهند که پشت این سطح محسوس، نظمی بنیادیتر وجود دارد؛ نظمی که ممکن است به صورت «ساختار»، «صورت»، «نور» یا «معنا» فهمیده شود.
مکس تگمارک، افلاطون، شهابالدین سهروردی و کارل گوستاو یونگ در چهار سنت کاملاً متفاوت سخن میگویند: فیزیک نظری، فلسفهٔ یونان، حکمت اشراق و روانشناسی تحلیلی. بنابراین نباید نظریههای آنان را یکی دانست. با این حال، میان آنها یک همساختی قابل توجه در زمینه ماهیت واقعیت وجود دارد. هر چهار دیدگاه، به نحوی متفاوت، این فرض سادهانگارانه را زیر سؤال میبرند که واقعیت همان چیزی است که مستقیماً در سطح محسوس با آن مواجه میشویم.
مسئلهٔ اصلی این مقاله بررسی همین همساختی است: آیا میتوان جهان را همزمان بهمثابه ساختار ریاضی، صورت معقول، ظهور نورانی و میدان معنا فهمید؟

مکس تگمارک در کتاب جهان ریاضی ما یکی از رادیکالترین صورتهای واقعگرایی ریاضی را مطرح میکند. ادعای او صرفاً این نیست که جهان را میتوان به زبان ریاضیات توصیف کرد (تقریباً تمام فیزیک مدرن چنین فرضی دارد). ادعای قویتر تگمارک این است که جهان در بنیادیترین سطح، خود یک ساختار ریاضی است.
در دیدگاه متعارف، واقعیت مستقلاً وجود دارد و ریاضیات ابزاری برای توصیف آن است. اما تگمارک این نسبت را معکوس میکند. اگر تمام ویژگیهای بنیادی ذرات، میدانها، فضا و زمان در نهایت به روابط، کمیتها و ساختارهای ریاضی فروکاستنی باشند، شاید دیگر لازم نباشد فرض کنیم در پشت این ساختار، «چیز» دیگری وجود دارد.
در این نگاه، ماهیت واقعیت بیش از آنکه از اشیای مستقل تشکیل شده باشد، از نسبتها تشکیل شده است. هرچه فیزیک بنیادیتر میشود، مفهوم سنتی «چیز» بیشتر جای خود را به الگو، رابطه، تقارن و معادله میدهد.
تگمارک از اینجا به فرضیهای حتی جسورانهتر میرسد: اگر جهان ما یک ساختار ریاضی است، شاید دیگر ساختارهای ریاضی نیز به همان اندازه از نوعی وجود برخوردار باشند (نظریهٔ سطح چهارم چندجهانی).
از این منظر، واقعیت بنیادین را میتوان با یک کلمه خلاصه کرد: ساختار
اما درست همینجا نخستین دشواری ظاهر میشود. حتی اگر جهان کاملاً ساختار ریاضی باشد، هنوز باید توضیح داد چرا بعضی از این ساختارها دارای تجربهاند. چگونه از رابطه و معادله، کیفیتهایی مانند درد، رؤیا، عشق، رنگ، ترس و حس «من هستم» پدیدار میشوند؟ یعنی نظریهٔ تگمارک شاید بتواند به پرسش «جهان چه ساختاری دارد؟» پاسخ دهد، اما هنوز با پرسش «چرا جهان از درون تجربه میشود؟» روبهرو است.

از این حیث، تگمارک به سنتی بسیار قدیمی نزدیک میشود: افلاطون.
برای افلاطون، جهان محسوس آخرین مرتبهٔ حقیقت نیست. اشیایی که میبینیم دائماً دگرگون میشوند؛ متولد میشوند، فرسوده میشوند و از میان میروند. اما شناخت حقیقی نمیتواند تنها به امر متغیر وابسته باشد. بنابراین باید سطحی از واقعیت وجود داشته باشد که پایدارتر و عقلپذیرتر باشد.
این سطح، قلمرو «صور» یا «مُثُل» است.
برای مثال، هیچ دایرهای که در جهان مادی رسم میکنیم کاملاً کامل نیست. خط ضخامت دارد، سطح ناهموار است و اندازهگیری محدود است. با این حال، مفهوم «دایرهٔ کامل» برای ذهن قابل فهم است. افلاطون این امر را نشانهای میدانست از اینکه حقیقتِ صورت را نمیتوان به مصادیق محسوس آن تقلیل داد.
برای مقایسه این دو مدل میتوان گفت:
شباهت روشن است. در هر دو دیدگاه، آنچه بنیادین است، نه شیء محسوس منفرد، بلکه نظمی انتزاعیتر است. اما میان افلاطون و تگمارک تفاوت مهمی نیز وجود دارد. در افلاطون، امر معقول فقط ساختار عددی نیست. حقیقت، خیر و زیبایی نیز با نظم هستیشناختی جهان پیوند دارند. بنابراین جهان افلاطونی به نحو عمیقتری با معنا و ارزش مرتبط است، در حالی که تگمارک از «ساختار» سخن میگوید که بهخودیخود الزاماً معنا ندارد.

اگر تگمارک واقعیت را از منظر ساختار و افلاطون از منظر صورت میبیند، سهروردی ماهیت واقعیت را از منظر «نور» و «ظهور» فهم میکند.
در حکمت اشراق، نور یک استعارهٔ شاعرانه برای نور فیزیکی نیست، بلکه یک مفهوم هستیشناختی است. چیزی نورانی است چون آشکار است و میتواند آشکار کند. به این معنا، واقعیت نه فقط «هست»، بلکه «ظاهر میشود».
جهان سهروردی دارای مراتب است. از نورالانوار تا انوار قاهره، عوالم میانی، عالم مثال و عالم محسوس، هستی در درجات گوناگون ظهور میکند. عالم محسوس در این نظام آخرین و کاملترین مرتبهٔ واقعیت نیست؛ بلکه یکی از مراتب نزولی ظهور است.
مفهوم «عالم مثال» در این میان اهمیت ویژهای دارد. عالم مثال نه مادی است و نه صرفاً ذهنی به معنای خیال شخصی. صور در آن میتوانند واقعی باشند بدون آنکه دارای مادهٔ جسمانی باشند. از همین رو، چیزی میتواند:
هانری کربن برای بیان این ساحت از اصطلاح mundus imaginalis (جهان مثالی) استفاده میکرد تا با واژهٔ imaginary (خیالی و غیرواقعی) اشتباه نشود. در اینجا سهروردی مسئلهای را وارد بحث میکند که در مدل تگمارک کمتر دیده میشود: حضور. واقعیت نه فقط ساختاری است، بلکه باید به نحوی بتواند برای چیزی آشکار شود.
کارل گوستاو یونگ از نقطهای کاملاً متفاوت وارد میشود. او نمیپرسد جهان از چه ساخته شده است؛ بلکه میپرسد جهان چگونه برای روان انسان معنادار میشود. مفهوم محوری در اینجا «کهنالگو» است.
یونگ میان خود کهنالگو و تصویر کهنالگویی تمایز قائل میشود. خود کهنالگو مستقیماً قابل مشاهده نیست. آنچه ما تجربه میکنیم، ظهور آن در قالب تصاویر، رؤیاها، اسطورهها، تخیلات و آیینهاست:
برای مثال، ساختار «مرگ و تولد دوباره» در فرهنگها به صورتهای متفاوتی ظاهر میشود: ققنوس، اوزیریس، عیسی، نزول به جهان زیرین یا یک رؤیای شخصی. تصویرها متفاوتاند، اما ساختار تکرارشونده است. اینجاست که شباهت ساختاری با افلاطون و تگمارک آشکار میشود:
تفاوت مهم اینجاست که کهنالگوی یونگی صرفاً یک ساختار صوری نیست؛ بلکه دارای بار عاطفی و کشش (numinosity) است و انسان را درگیر میکند. روان انسانی فقط اطلاعات را پردازش نمیکند، بلکه جهان را به صورت الگوهای معنادار تجربه میکند.

رابطه فکری یونگ با ولفگانگ پائولی (فیزیکدان کوانتومی) پرسشی عمیقتر را مطرح کرد: آیا «روان» و «ماده» دو واقعیت کاملاً مستقلاند؟
یونگ برای اشاره به این وحدت عمیقتر از اصطلاح Unus Mundus (جهان واحد) استفاده کرد. در این مدل، اصطلاح psychoid به ناحیهٔ مرزی اشاره میکند که دیگر نمیتوان آن را کاملاً روانی یا کاملاً مادی دانست:
این الگو از نظر ساختاری شباهت مهمی با حکمت سهروردی دارد. در هر دو، دوگانگی سادهٔ ذهن و ماده نهایی نیست.
مفهوم synchronicity (همزمانی) یکی از رادیکالترین نتایج این مسیر است. در علیت معمول: A علت B است. اما در همزمانی، دو رخداد ممکن است از نظر علّی مستقل باشند ولی از نظر معنا ارتباط پیدا کنند.
اگر معنا صرفاً ساختهٔ ذهن انسان باشد، مدل ساده چنین خواهد بود:ماده ➔ حیات ➔ مغز ➔ آگاهی ➔ معنا
اما اگر معنا به نحوی در خود نظم جهان ریشه داشته باشد، مسئله از «معنا در ذهن» به «رابطهٔ معنا با ساختار واقعیت» منتقل میشود. این دقیقاً جایی است که یونگ به افلاطون و سهروردی نزدیک میشود.
اکنون میتوان چهار رویکرد را کنار هم گذاشت:
هر نظریه بر یکی از وجوهی تأکید میکند که نظریهٔ دیگر کمتر توضیح میدهد.
دایره را در نظر بگیرید:
نکتهٔ مهم این است که معادلهٔ دایره نمیتواند توضیح دهد چرا دایره برای انسان نماد تمامیت است (ساختار ریاضی ≠ معنای نمادین). اما معنای نمادین نیز کاملاً بیارتباط با ساختار نیست. ذهن انسان و جهان فیزیکی در نقطهای مشترک با هم انطباق دارند.

میتوان از مجموع این چهار دیدگاه یک مدل فلسفی یکپارچه ساخت؛ مدلی که در آن واقعیت دارای چند وجه است:
مسیر تکوینی این مدل را میتوان به این شکل ترسیم کرد:واقعیت بنیادین ➔ نظم ➔ ساختار ➔ صورت ➔ ظهور ➔ تصویر ➔ آگاهی ➔ معنا
اگر آگاهی صرفاً از ساختار فیزیکی برآمده (emergent) باشد، جهان تگمارکی کافی است. اما اگر آگاهی یکی از ویژگیهای بنیادی واقعیت باشد، هستیشناسی گستردهتری نیاز است (مانند دیدگاههای neutral monism و panpsychism). در یگانهانگاری خنثی (neutral monism)، ذهن و ماده دو ظهور از یک واقعیت عمیقترند که به Unus Mundus یونگ و حکمت سهروردی شباهت زیادی دارد.

خورشید را در نظر بگیریم. خورشید یک شیء فیزیکی است (ساختار). میتواند حامل صور باشد (صورت). در اسطوره خدای خورشیدی است (ظهور) و در رؤیا نماد آگاهی یا حیات است (معنا).نماد در مرز جهان و روان قرار میگیرد. از یک سو به چیزی واقعی اشاره دارد و از سوی دیگر ساختار روان را فعال میکند.
تگمارک، افلاطون، سهروردی و یونگ را میتوان چهار پاسخ متفاوت به یک معمای مشترک در مورد ماهیت واقعیت دانست:
شاید یکی از بنیادیترین معماهای فلسفه همین باشد که چرا جهانی که در بنیادیترین سطح به صورت معادله بیان میشود، در سطح تجربهٔ انسانی به رؤیا، استعاره، عشق و امر مقدس تبدیل میگردد. جهان همزمان ساختار دارد، صورت میپذیرد، ظاهر میشود و معنا میآفریند.
کمترین -----> بیشترین
میانگین امتیاز: 0 / 5. تعداد نظرات: 0
اولین نفری باشید که امتیاز میدهید 🙂
jungnegar@
jungnegar@