0
سبد خرید خالی است.
ورود و ثبت نام
0
سبد خرید خالی است.
ورود و ثبت نام

انکار پشت انکار

انکار پشت انکار

فهرست مطالب

5
(4)

شاید یادتان باشد که پیش‌تر در همین سایت، مقاله‌ای با عنوان « مکانیسم‌های دفاعی: نگاهی به سپرهای نامرئی روان» نوشتم و در آن به سازوکارهایی پرداختم که ذهن ما برای محافظت از خودش به کار می‌گیرد. در آن مقاله، گفتیم که مکانیسم‌های دفاعی مثل سپرهایی هستند که ما را از رویارویی با احساسات ناخوشایند یا واقعیت‌های سخت زندگی دور نگه می‌دارند. اما حالا می‌خواهیم یک قدم جلوتر برویم و ببینیم این سپرها چطور می‌توانند بخشی از وجودمان را پنهان کنند؛ بخشی که کارل یونگ، روانشناس بزرگ، آن را «سایه» می‌نامد.

سایه، آن گوشه تاریک شخصیت ماست که اغلب نمی‌خواهیم به آن نگاه کنیم. اما جالب اینجاست که همین سایه، از همان مکانیسم‌هایی شکل می‌گیرد که فکر می‌کنیم به ما کمک می‌کنند: سرکوب، انکار، پنهان‌کاری و فرافکنی. در این مقاله، با زبانی ساده، این مکانیسم‌ها را بررسی می‌کنیم و می‌بینیم چطور لایه‌لایه، سایه ما را می‌سازند. اگر آماده‌اید که با این بخش پنهان خودتان بیشتر آشنا شوید، همراه من باشید!

مکانیسم­‌های دفاعی:

سرکوب: دفن کردن در ناخودآگاه

اولین مکانیسمی که می‌خواهیم درباره‌اش حرف بزنیم، سرکوب است؛ مکانیسمی که به‌طور خودکار و ناهشیار عمل می‌کند. سرکوب مثل این است که یک خاطره یا احساس ناخوشایند را بگیریم و آن را در اعماق ذهنمان دفن کنیم، انگار که اصلاً وجود نداشته. در دوران کودکی، زمانی که فرد با احساساتی مانند خشم، حسادت، ترس یا حتی تمایلات جنسی مواجه می‌شود و این احساسات با قوانین خانواده یا انتظارات جامعه مغایرت دارند، ذهن آن‌ها را به اعماق ناخودآگاه می‌فرستد. به این ترتیب، تجربه یا احساس دردناک به سطح آگاهی نمی‌آید و ما در ظاهر از آن جدا می‌مانیم. مثلاً فرض کنید در کودکی یک بار جلوی جمع مسخره‌تان کرده‌اند و حس شرم شدیدی را تجربه کرده‌اید. ذهنتان ممکن است تصمیم بگیرد این خاطره را سرکوب کند تا دیگر به آن فکر نکنید.

دفن کردن در ناخودآگاه

اما سرکوب فقط پاک کردن نیست، بلکه جابه‌جایی است. آن حس شرم یا هر چیز دیگری که سرکوب می‌شود، به سایه‌تان منتقل می‌شود. بعد از مدتی، ممکن است خودتان را آدمی ببینید که از صحبت کردن جلوی جمع می‌ترسد، ولی دلیلش را ندانید. اینجاست که سایه کار خودش را شروع می‌کند: چیزی که سرکوب شده، از ناخودآگاهتان روی رفتارهایتان اثر می‌گذارد. درواقع انرژی سرکوب‌شده همچنان در روان باقی می‌ماند و ممکن است در شرایطی که ما از آن‌ها غافل باشیم، به شکل رؤیا، لغزش‌های زبانی یا واکنش‌های عاطفی غیرمنتظره ظاهر شود. به عبارت دیگر، هرچه بیشتر بخشی از وجودمان را سرکوب کنیم، همانقدر آن بخش در سایه به سر می‌برد و تبدیل به عنصری از «آنچه نمی‌خواهیم باشیم» می‌شود.

یک مثال ساده‌تر: فرض کنید همیشه به خودتان می‌گویید «من آدم عصبانی‌ای نیستم»، ولی وقتی یک روز بد پشت سر هم عصبانی می‌شوید، تعجب می‌کنید. این خشم، همان چیزی است که سال‌ها سرکوبش کرده‌اید و حالا از سایه‌تان سر بیرون آورده.

انکار: این من نیستم.

مکانیسم بعدی، انکار است. انکار یعنی اینکه چیزی را که جلوی چشممان است، قبول نکنیم. مثلاً ممکن است بگوییم «من اصلاً حسود نیستم»، در حالی که وقتی دوستمان ماشین جدیدی می‌خرد، دلمان می‌خواهد جای او باشیم. در انکار، ما خودمان را گول می‌زنیم و به خودمان می­گوییم که یک ویژگی یا احساس، اصلاً به ما ربطی ندارد.

اما این انکار، مثل سرکوب، ما را از واقعیت دور می‌کند. حسادتی که انکارش می‌کنیم، نمی‌رود یک گوشه گم‌وگور شود؛ بلکه می‌نشیند توی سایه‌مان و منتظر می‌ماند. بعد یک روز، ممکن است ببینید که دارید بی‌دلیل از همان دوستتان فاصله می‌گیرید یا حتی بدش را پشت سرش می‌گویید. این سایه است که دارد از پشت پرده، شما را هدایت می‌کند.

یا مثلا، فردی که با فقدان یا از دست دادن عزیزان مواجه می‌شود، ممکن است به شکلی رفتار کند که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده است. این انکار باعث می‌شود که حتی اگر تجربه‌ای تلخ در گذشته رخ داده باشد، ذهن به پردازش آن معطوف نشود. به عبارت دیگر، انکار عملی است که در آن نه تنها تجربه به سطح آگاهی نمی‌آید، بلکه حتی وجود آن تجربه هم نادیده گرفته می‌شود.

یونگ می‌گفت انکار کردن سایه، مثل این است که بخواهیم خورشید را با دستمان بپوشانیم. شاید لحظه‌ای فکر کنیم موفق شده‌ایم، ولی نورش از کنار انگشت‌هایمان بیرون می‌زند.

پنهان‌سازی: نقابی برای سایه

پنهان­سازی کمی با سرکوب و انکار فرق دارد. اینجا دیگر قضیه فقط توی ذهنمان نیست، بلکه به دنیای بیرون هم می‌رسد. پنهان­سازی یعنی اینکه یک بخش از خودمان را از دیگران مخفی کنیم، چون می‌ترسیم قضاوتمان کنند یا فکر می‌کنیم قابل قبول نیست. مثلاً فرض کنید عاشق نقاشی هستید، ولی چون فکر می‌کنید «هنرمند بودن به­درد نمی­خورد»، این علاقه را از همه پنهان می‌کنید و حتی به خودتان اجازه نمی‌دهید دنبالش بروید.

این پنهان‌سازی باعث می‌شود آن بخش از وجودتان که عاشق خلاقیت است، توی سایه بماند. بعد از مدتی، ممکن است احساس کنید چیزی توی زندگی‌تان کم است، ولی ندانید چیست. این همان سایه‌ای است که با پنهان کردن بخشی از خودتان، بزرگ‌ترش کرده‌اید.

پنهان‌سازی تفاوتی اساسی با سرکوب دارد؛ در حالی که سرکوب به صورت ناهشیار اتفاق می‌افتد، پنهان‌سازی یک انتخاب آگاهانه است. در این مکانیزم، فرد ممکن است آگاه باشد که احساسی یا خاطره‌ای وجود دارد، اما به دلایلی چون ترس از قضاوت یا شرم، تصمیم می‌گیرد که آن را در معرض دید نگذارد. این انتخاب می‌تواند به دلیل فشارهای درونی یا انتظارات اجتماعی رخ دهد.

یک نمونه دیگر: شاید توی جمع همیشه آدم شوخ و سرزنده‌ای باشید، ولی غم‌ها و ترس‌هایتان را پنهان کنید. این غم‌ها نمی‌روند، بلکه توی سایه جمع می‌شوند و یک روز، بدون اینکه انتظارش را داشته باشید، سرریز می‌کنند. در این حالت، اگرچه فرد از وجود این احساسات آگاه است، اما به‌صورت آگاهانه سعی می‌کند آن‌ها را از سطح بیرونی خود مخفی نگه دارد.

فرافکنی: انداختن تقصیر گردن دیگران

شکسپیر میگه:

عشق با چشم‌ها نمی‌نگرد، بلکه با ذهن می‌بیند؛

و از این‌رو، کوپید بال‌دار را نابینا نقاشی کرده‌اند.

فرافکنی: انداختن تقصیر گردن دیگران

آخرین مکانیسمی که درباره­اش صحبت می­کنیم، فرافکنی است؛ چیزی که شاید بیشتر از همه سایه‌مان را بزرگ کند. فرافکنی یعنی ویژگی‌ها یا احساساتی که توی خودمان نمی‌پسندیم را به دیگران نسبت بدهیم. مثلاً اگر خودمان آدم عصبانی‌ای باشیم ولی نخواهیم قبول کنیم، ممکن است مدام بگوییم «فلانی خیلی عصبیه، نمی‌شه باهاش حرف زد». در واقع، داریم خشم خودمان را به او فرافکنی می‌کنیم. به عبارت ساده‌تر، آنچه را که ما نمی‌خواهیم درباره‌ی خود قبول کنیم، در چهره یا رفتار دیگران می‌بینیم.

فرافکنی مثل آینه‌ای است که برعکس کار می‌کند. به جای اینکه خودمان را ببینیم، سایه‌مان را روی دیگران می‌اندازیم. این کار باعث می‌شود نه‌تنها از سایه‌مان دور شویم، بلکه آن را قوی‌تر کنیم. چون هر بار که چیزی را به دیگران نسبت می‌دهیم، از شناختن خودمان فاصله می‌گیریم.

مثال بزنم؟ فرض کنید همیشه فکر می‌کنید همکارتان تنبل است و این شما را عصبانی می‌کند. اما اگر دقیق‌تر نگاه کنید، شاید ببینید که خودتان هم گاهی کارها را عقب می‌اندازید و این تنبلی را توی سایه‌تان پنهان کرده‌اید. فرافکنی، اینگونه سایه را پنهان نگه می‌دارد.

فرافکنی باعث می‌شود که مسئولیت پذیرش یا برخورد با جنبه‌های تاریک خود، به دیگران واگذار شود. این عمل نه تنها مانع از مواجهه مستقیم با احساسات ناپذیرفته‌شده می‌شود، بلکه به مرور زمان باعث تثبیت سایه‌ای می‌شود که در تعاملات روزمره و روابط نزدیک به وضوح بروز می‌کند. به بیان دیگر، وقتی ما آنچه را که دوست نداریم درباره‌ی خود بپذیریم، به دیگران نسبت می‌دهیم، سایه ما به صورت تصویرهای خارجی در محیط ظاهر می‌شود.

چرخه‌ی دفاع‌­ها: داستانی از انکار پشت انکار

مجموع این دفاع‌ها – سرکوب، انکار، پنهان‌سازی و فرافکنی – همچون زنجیره‌ای به هم پیوسته عمل می‌کنند و لایه‌های متعددی از ناپذیرفتنی‌ها را در درون ما ایجاد می‌کنند. این زنجیره دفاعی، به واسطه‌ی تداخل و هم‌افزایی این سازوکارها، تصویر کاملی از سایه می‌سازد؛ سایه‌ای که نه تنها شامل احساسات منفی است، بلکه تمامی آنچه است که می‌خواهیم از ما دور بماند و ترجیح می‌دهیم در تاریکی باقی بماند.

وقتی به فرآیند دفاعی نگاه می‌کنیم، می‌بینیم که این مکانیسم‌ها به‌صورت یک چرخه پویا و پیوسته عمل می‌کنند. این چرخه، چندلایه، متغیر و بسیار فردی است. ممکن است یک احساس ابتدا انکار شود، سپس سرکوب شود، بعد پنهان بماند و در نهایت، بر دیگری فرافکنی شود. لایه‌هایی پیاپی از حذف، سانسور، تحریف و واگذاری که نتیجه‌اش، فاصله‌گرفتن فرد از خویشتن است. ما با این لایه‌ها، نه‌تنها خود را از درد محافظت می‌کنیم، بلکه از امکانات خود نیز محروم می‌شویم. زیرا همان‌طور که سایه حامل تاریکی است، حامل استعدادهای بالقوه نیز هست؛ استعدادهایی که به‌دلیل ناسازگاری با تصویر ایده‌آلِ “خود”، به ناهشیار تبعید شده‌اند.

تصور کنید فردی در مواجهه با یک تجربه یا احساس ناخوشایند ابتدا به صورت انکار واکنش نشان می‌دهد. او به گونه‌ای رفتار می‌کند که انگار آن واقعیت وجود ندارد. سپس، اگر این تجربه به هر دلیلی از ذهن او خارج نشود، به مرحله سرکوب منتقل می‌شود؛ در اینجا، احساسات و خاطرات تلخ به اعماق ناخودآگاه رانده می‌شوند.

اما در ادامه، زمانی که شرایط به گونه‌ای فراهم شود که فرد نتواند آن احساسات سرکوب‌شده را به سادگی فراموش کند، به یک حالت دیگر یعنی پنهان‌سازی می‌رسد؛ او به صورت آگاهانه تصمیم می‌گیرد درباره‌ی آن موضوع سکوت کند یا آن را از دید عموم پنهان کند. این پنهان‌سازی، اگرچه در ظاهر به‌عنوان یک راه‌حل حفاظتی عمل می‌کند، اما در باطن باعث انباشت بیشتر آن محتویات می‌شود.

در نهایت، هنگامی که فشارها یا تعارض‌های داخلی به حدی می‌رسند که فرد دیگر توان تحمل آن را ندارد، مکانیزم فرافکنی به کار می‌افتد. در این حالت، آنچه که فرد باید از درون با آن مواجه می‌شد، به دیگران نسبت داده می‌شود؛ او دیگر نمی‌تواند مسئولیت ویژگی‌های منفی خود را بپذیرد و به جای آن، آن‌ها را در دیگران می‌بیند. این فرایند، چرخه دفاعی را به یک زنجیره پیوسته تبدیل می‌کند: انکار پشت انکار. در نتیجه، سایه‌ای عمیق و چندلایه در روان فرد تثبیت می‌شود که همچنان در پس پرده هر رفتار و واکنش او پنهان است.

این چرخه دفاعی، به گونه‌ای عمل می‌کند که هر بار که ما از مواجهه با یک جنبه از خودمان می‌گریزیم، آن بخش از وجودمان در سایه تثبیت می‌شود. در لحظاتی که مجبور به برون‌ریزی آن احساسات می‌شویم، ممکن است به شکلی غیرمنتظره و گاه ناهنجار بروز کند؛ زیرا انرژی انباشته‌شده در سایه هیچگاه از بین نمی‌رود، بلکه به مرور زمان به صورت موج‌های ناگهانی و حتی انفجاری ظاهر می‌شود.

برای مثال، فردی که احساس شرم عمیقی نسبت به یک اشتباه دارد، ممکن است ابتدا آن را انکار کند. سپس، این احساس شرم را سرکوب کرده و به ناخودآگاه خود براند. در نهایت، او ممکن است این احساس را به دیگران فرافکنی کند و آن‌ها را به رفتارهایی متهم کند که در واقع بازتابی از جنبه‌های درونی خود او هستند.

مکانیسم‌­ها و زندگی روزمره

حالا که این چهار مکانیسم را دیدیم، بیایید به زندگی خودمان نگاه کنیم. چند بار پیش آمده که چیزی را انکار کرده‌ایم، سرکوبش کرده‌ایم، پنهانش کرده‌ایم یا به گردن یکی دیگر انداخته‌ایم؟ احتمالاً خیلی بیشتر از چیزی که فکرش را می‌کنیم. این مکانیسم‌ها، مثل تارهایی هستند که سایه‌مان را می‌بافند و در لابه­لای زندگی ما جریان دارند.

اما خبر خوب این است که سایه و مکانیسم­های دفاعی، دشمن ما نیستند. یونگ می‌گفت اگر با سایه‌مان روبه‌رو شویم، می‌توانیم چیزهای زیادی درباره خودمان یاد بگیریم. مثلاً اگر حسادتمان را قبول کنیم، شاید بفهمیم که دنبال چه چیزی در زندگی هستیم. یا اگر خشممان را ببینیم، شاید یاد بگیریم چطور بهتر از خودمان دفاع کنیم.

سوال اینجاست: چطور با سایه روبه‌رو شویم؟ اولین قدم، شناختن این مکانیسم‌هاست. دفعه بعد که خواستید چیزی را انکار کنید یا به گردن یکی دیگر بیندازید، لحظه‌ای مکث کنید. از خودتان بپرسید: «اینجا چه چیزی از خودم را نمی‌خواهم ببینم؟»

نتیجه گیری

آنچه نمی‌خواهیم ببینیم، آنچه نمی‌خواهیم باشیم، آنچه تحملش را نداریم، با سازوکارهای دفاعی ما، درونمان دفن می‌شوند – نه برای همیشه، بلکه برای بازگشتی به‌مراتب قدرتمندتر. این مکانیسم‌ها، مثل پرده‌هایی هستند که جلوی نور خودآگاهیمان را می‌گیرند و بخشی از وجودمان را در تاریکی نگه می‌دارند. سرکوب، انکار، پنهان‌سازی و فرافکنی، هر یک با نقشی خاص، آجرهای دیواری را می‌سازند که روان پشت آن پنهان می‌شود.

اما دیواری که از ما محافظت می‌کند، هم‌زمان ما را زندانی نیز می‌سازد. انکار پشت انکار، نه فقط سازوکاری دفاعی، بلکه داستانی انسان‌ساز است: داستانِ ما که چگونه، برای تحمل زیستن، بخش‌هایی از خود را به تاریکی سپردیم؛ و آن تاریکی، چگونه همچنان در ما نفس می‌کشد.  اما این تاریکی، پایان راه نیست. اگر جرأت کنیم پرده‌ها را کنار بزنیم، می‌توانیم خودمان را کامل‌تر ببینیم.

کمترین -----> بیشترین

میانگین امتیاز: 5 / 5. تعداد نظرات: 4

اولین نفری باشید که امتیاز میدهید 🙂

اشتراک گذاری
نظرات کاربـــران
فاقد دیدگاه
دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است. اولین دیدگاه را شما بنویسید.
ثبت دیدگاه
captcha