0
سبد خرید خالی است.
ورود و ثبت نام
0
سبد خرید خالی است.
ورود و ثبت نام

شوکران شیرین، پرسشگری سقراط و کیمیاگری یونگ

سلف کوچینگ

فهرست مطالب

0
(0)

آخرین شب زندگی سقراط، شب تأمل، گفت‌وگو و پذیرش حقیقت بود. او که به اتهام «فساد جوانان» و «بی‌اعتقادی به خدایان شهر» محکوم به مرگ شده بود، در زندان آتن منتظر اجرای حکم خود ماند. شاگردان و دوستان نزدیکش، در زندان گرد او جمع شده بودند. آن‌ها از او خواستند که از فرصت فرار استفاده کند. اما او این پیشنهاد را رد کرد. سقراط معتقد بود که زندگی بر پایه اصول و حقیقت، ارزشمندتر از زنده ماندن به هر قیمتی است. به اعتقاد او مرگ پایان نیست، بلکه فرصتی برای رسیدن به حقیقتی عمیق‌تر است. اما مرگ نه به معنای فانی شدن  بلکه به معنای وارد شدن، وارد شدن به یک آگاهی جدید، آگاهی که مسیری به ناآگاهی قبلی ندارد درست مانند مرگ جسم، که برای آن مسیری بازگشت به زندگی قبل وجود ندارد.

زندگی، جام شوکران فراوان دارد؛ تلخ، اما سرشار از حقیقت. ما در مسیر رشد فردی، لحظاتی را تجربه می‌کنیم که در آن‌ها پذیرش حقیقت دشوار است؛ حقیقت‌هایی که از آن‌ها گریزانیم، اما در نهایت، همان‌ها هستند که ما را شکوفا می‌کنند. اما اینکه چگونه می­توانیم در این مسیر گام برداریم نیاز به تجربه دارد که در ادامه در این باره صحبت خواهیم کرد.

آن کس که بداند و بداند که بداند

آن کس که بداند و بداند که بداند

شوکران سقراط تنها یک سم نبود؛ استعاره‌ای از پذیرش مسئولیت، وفاداری به حقیقت و رهایی از توهمات بود. ویژگی هایی که امروز از ارزشهای مهم طرز فکر کوچینی هستند. کوچینگ فرآیندی است که به ما کمک می‌کند تا از حقیقت خود، آگاه شویم، باورهای محدودکننده را بشناسیم و در نهایت، خود را در مسیر رشد و تغییر قرار دهیم. این تغییر، گاهی دردناک است، گاهی مقاومت در برابر آن دشوار به نظر می‌رسد، اما در نهایت، ما را به رشد و شکوفایی خویشتن می‌رساند.

وقتی فرد در مسیر کوچینگ گام برمی‌دارد، ابتدا باید بپذیرد که مسیر زندگی‌اش تحت کنترل خودش است. اما بسیاری از انسان­ها ترجیح می‌دهند نقش قربانی را بازی کنند تا اینکه مسئولیت این پذیرش را بر عهده بگیرند. انسان زمانی­که نسبت به موضعی آگاهی ندارند خیالش آسوده است، در واقع چون نمی­داند که نمی­داند پس از آنچه که هست رضایت کامل دارد. اما زمانی که نسبت به چیزی اگاهی پیدا می­کند آن وقت خود را به اقدام موظف می­داند و زمانی­که اقدامی انجام ندهد عذاب وجدان بزرگی گریبانش را خواهد گرفت. این همان پذیرش مسئولیتی است که از این آگاهی بدست می­آورد و او را از ناحیه امن خود خارج می­کند.  اینجاست که کوچینگ، همانند شوکران، راهی تلخ اما رهایی‌بخش را پیش روی ما قرار می‌دهد. فرد باید بتواند با شهامت به زندگی خود نگاه کند، ضعف‌هایش را بپذیرد و برای تغییر گام بردارد. این همان قدمی است که قهرمان برای خروج از امنیت و خامی بر می دارد. فرایند فردیت آغاز می شود و ایگو از مسیر آنیما/آنیموس به ملاقات سلف می رود.

اسب خرد از گنبد گردون بجهاند

اسب خرد از گنبد گردون بجهاند

سقراط، پدر تفکر فلسفی، یکی از اولین کوچ‌ها در تاریخ بود. او با روش خاص خود، افراد را وادار می‌کرد که باورهایشان را بررسی کنند و حقیقت را از دل توهمات بیرون بکشند. روش او بر پایه پرسشگری دیالکتیک بود؛ او به جای ارائه پاسخ، سؤالاتی می‌پرسید که افراد عمیق‌تر بیندیشند، فرضیات خود را به چالش بکشند و در نهایت، به بینشی جدید برسند. این همان چیزی است که در کوچینگ اتفاق می‌افتد. کوچینگ فرایند همراهی در گفت و گو برای شفافیت بیشتر است. کوچ مهارتهایی چون حضور همسطح، شنوندگی فعال، پرسشگری خلاقانه و بازخورد خیرخواهانه را آموخته و به جای اینکه به مراجع خود بگوید چه کاری انجام دهد، یا اینکه نسخه­ی از پیش آماده­ای برایش بپیچد، سوالاتی مطرح می‌کند که شما را وادار به تفکر و کشف پاسخ‌های شخص خودتان می‌کند. چرا که او به این گفته یونگ باور دارد :

نیازهای انسان ها متنوع هستند. آنچه مایه آزادی یکی است برای دیگری چون زندان است. کفشی که اندازه پای من است شاید پای شما را بیازارد.

افراد اگربه قدر کفایت کوچینگ را تمرین کنند توانایی سلف کوچینگ پیدا می کنند. یعنی می توانند سقراط خود باشند. ما می توانیم از خود سؤالات عمیق بپرسیم، خودمان را به چالش بکشیم و پاسخ‌های حقیقی را جست‌وجو کنیم. اگر ما بتوانیم این هنر را در زندگی خود به کار ببندیم، خواهیم دید که چگونه می‌توانیم بر بسیاری از چالش‌های ذهنی و احساسی خود غلبه کنیم و در مسیر رشد قدم برداریم.

یکی از روش‌های ساده برای تمرین پرسشگری این است که هر روز یک سؤال اساسی از خود بپرسیم و پاسخ آن را بنویسیم. چه چیزی در زندگی‌ام مهم است؟ چه ترس‌هایی مرا از پیشرفت بازمی‌دارند؟ چه باورهایی مرا محدود کرده‌اند؟ چه چیزی واقعاً مرا خوشحال می‌کند؟ این کار باعث می‌شود ذهن ما به جای گیر کردن در مشکلات، روی راه‌حل‌ها متمرکز شود. در واقع این سوالات عاملی هستند که باورهایمان را به چالش بکشیم، زوایای پنهان افکارمان را روشن کنیم و به مسیرهای تازه هدایت شویم. اما زمانی که بخواهیم در مورد یک موضوع مشخص یا یک چالش بزرگ شخصی به راه حلی عملی و شفاف برسیم نیاز است که از یک کوچ کمک بگیریم یا اینکه خودمان اصول کوچینگ را بدانیم تا در مسیری ناآشنایی که قدم میگذاریم به بی­راهه نرویم.

شرپا، راهنمای مسیرهای دشوار

شرپا، راهنمای مسیرهای دشوار

شرپاها (Sherpa) قومی هستند که در ارتفاعات کوه‌های هیمالیا، به‌ویژه در نپال، زندگی می‌کنند. آن‌ها به‌خاطر توانایی بی‌نظیرشان در هدایت کوهنوردان در مسیرهای سخت و پرخطر کوهستانی شهرت جهانی دارند. اما داستان شرپاها فقط درباره راهنمایی در کوهستان نیست؛ بلکه استعاره‌ای از راهبری، شکیبایی و خدمت به دیگران در مسیرهای دشوار زندگی است.کوچ نیز همین نقش را دارد. کوچ قرار نیست مشکلات شما را حل کند، بلکه مسیر را روشن می‌کند و شما را در رسیدن به قله توانمندی‌های فردی همراهی می‌کند.

در سلف کوچینگ، ما خود باید نقش شرپا را برای خویش بازی کنیم. یعنی در مسیر شناخت خود، مسئولیت حرکت را بپذیریم و درعین‌حال، به نشانه‌ها و مسیرهای درست توجه کنیم. درون هر یک از ما صدایی وجود دارد که می‌داند چه چیزی برایمان درست است. اما مشکل اینجاست که بیشتر وقت‌ها، صدای این راهنما را نمی‌شنویم چون در میان هیاهوی ترس‌ها و تردیدها گم شده است. این کار نیازمند مشاهده و حضور است؛ دو عنصری که بدون آن‌ها، سلف کوچینگ معنایی نخواهد داشت. سلف کوچینگ بدون راهبری درونی، بدون آگاهی از مسیر و بدون شناخت نقاط ضعف و قوت خود، ممکن نیست. یونگ می گویده : قلب دلایلی دارد که عقل از آنها بی خبر است. برای ادراک قلب باید حاضر و بیدار بود.

ساعت صفر به وقت من

ساعت صفر به وقت من

پیرمردی هر روز از کنار یک مغازه ساعت­سازی می‌گذشت و ساعتش را با ساعت دیواری مغازه تنظیم می‌کرد. صاحب مغازه یک روز از او پرسید که چرا این کار را می‌کنی؟ مرد در پاسخ گفت که مسئول تنظیم زنگ‌های کارخانه بزرگ شهر هست و می‌خواهد مطمئن شود که زمان را درست تنظیم کرده است. صاحب مغازه خندید و گفت که او هم ساعت مغازه را بر اساس صدای زنگ همان کارخانه تنظیم می‌کند! این مثال نشان می‌دهد که چطور ممکن است ما تصویری از خود داشته باشیم که بر اساس یک منبع نامعتبر تنظیم شده است.

هر تغییر، زمانی آغاز می‌شود که یاد بگیریم خود را همان‌طور که هستیم ببینیم، بدون قضاوت، سرزنش و سرکوب، این همان “مشاهده” است. اما آیا تا به حال، بدون قضاوت و پیش‌داوری، خود را دیده‌ایم؟ بیشتر اوقات، ما خود را از دریچه باورهایی که از کودکی در ذهنمان شکل گرفته‌اند می‌بینیم. مثلاً اگر در کودکی شنیده‌ایم که “تو هیچ‌وقت موفق نمی‌شوی”، ممکن است ناخودآگاه این تصویر را از خود در ذهن داشته باشیم. اما مشاهده واقعی یعنی کنار گذاشتن این باورهای تحریف‌شده و دیدن خود، همان‌طور که هستیم.

مشاهده، کلید ورود به سلف کوچینگ است. اما این مشاهده باید خالی از قضاوت باشد. همان‌طور که یک نقاش برای کشیدن یک پرتره، ابتدا با دقت به چهره سوژه خود نگاه می‌کند، ما نیز باید بدون پیش‌داوری، خود را ببینیم. بسیاری از ما، در دام قضاوت‌های کهنه و تصاویر تحریف‌شده‌ای که از خود ساخته‌ایم، گرفتار شده‌ایم. آیا لحظه‌ای سکوت کرده‌ایم تا ببینیم چه کسی در درون ما نفس می‌کشد؟ مشاهده فقط در صورت حضور امکان پذیر است.

من در آینه تکثیر می¬شوم

من در آینه تکثیر می­شوم

زمانی­که جلوی آینه ایستاده­ایم و خودمان را تماشا می­کنیم تنها حالاتی از خودمان را می­بینیم که همان لحظه اتفاق می­افتد. آینه نه قادر است حالت ظاهری چند لحظه­ی پیش ما را نمایان کند نه پیش­بینی از حالات دقایق بعدی ما را، آینه ما را در لحظه نمایان می­کند. حضور در سلف کوچینگ یعنی توانایی بودن در لحظه‌ی حال، بدون قضاوت و بدون فرار از آنچه هستیم. این یکی از چالش‌برانگیزترین و درعین‌حال اساسی‌ترین مهارت‌هایی است که هر فردی برای رشد شخصی به آن نیاز دارد. بسیاری از ما بدون اینکه متوجه شویم، بیشتر اوقات خود را در گذشته یا آینده سپری می‌کنیم. یا درگیر حسرت‌ها و اشتباهات گذشته‌ایم، یا از ترس‌های آینده دچار اضطراب می‌شویم. اما سلف کوچینگ از ما می‌خواهد که از این سرگردانی ذهنی خارج شویم و در اینجا و اکنون حضور داشته باشیم. (زمان و مکان حال حاضر)

برای اینکه این حضور در سلف کوچینگ اتفاق بیفتد، اولین گام این است که به افکار و احساسات خود آگاه شویم. باید بتوانیم بدون اینکه آن‌ها را سرکوب یا کنترل کنیم، تنها مشاهده‌شان کنیم. ذهن ما مانند رودخانه‌ای است که مدام در جریان است؛ گاهی آرام و گاهی پرتلاطم. اما ما به‌جای تلاش برای تغییر مسیر رودخانه، تنها می‌توانیم در کنارش بنشینیم و آن را ببینیم. لحظه‌ای که بدون درگیر شدن، تنها ناظر افکار خود باشیم، قدم اول حضور را برداشته‌ایم.

اما مشاهده‌ی صرف کافی نیست. بسیاری از ما وقتی متوجه افکار و احساسات خود می‌شویم، بلافاصله شروع به قضاوت می‌کنیم: “چرا این‌قدر منفی فکر می‌کنم؟ چرا هنوز درگیر این موضوع هستم؟” اما حضور یعنی دیدن آنچه هست، بدون اینکه آن را خوب یا بد بدانیم. در این حالت، به‌جای مبارزه با افکار، تنها آن‌ها را می‌پذیریم. این پذیرش، به معنای تسلیم شدن نیست، بلکه راهی برای داشتن نگاهی آگاهانه و واقع‌بینانه به خود است. اینکه ما به عنوان یک انسان گاهی خشمگین، مضطرب و غمگین و گاهی هم آرام، خونسرد و خوشحال می­شویم.

علاوه بر این موارد، حضور باعث کاهش استرس و اضطراب می‌شود. بخش بزرگی از نگرانی‌های ما به چیزهایی مربوط می‌شود که یا هنوز اتفاق نیفتاده‌اند یا دیگر امکان تغییرشان را نداریم. اما لحظه‌ای که یاد بگیریم در زمان حال باشیم، متوجه می‌شویم که اغلب مشکلات واقعی در همین لحظه وجود ندارند، بلکه بیشتر، ساخته‌ی ذهن ما هستند. از دیگر دستاوردهای حضور در سلف کوچینگ، قدرت تصمیم‌گیری بهتر است. معمولاً وقتی درگیر گذشته و آینده هستیم، تصمیم‌هایی احساسی و از روی واکنش می‌گیریم. اما وقتی در لحظه‌ی اکنون باشیم، تصمیم‌گیری ما آگاهانه‌تر و از روی شناخت واقعی خودمان خواهد بود. حضور، ما را از گیر افتادن در الگوهای فکری تکراری نیز نجات می‌دهد. بسیاری از افراد بارها و بارها درگیر مشکلات مشابه می‌شوند، بدون اینکه دلیل آن را بدانند. اما وقتی در لحظه حضور داشته باشیم، متوجه می‌شویم که این الگوها از کجا سرچشمه می‌گیرند و چگونه می‌توانیم آن‌ها را تغییر دهیم.

از کیمیای مهر تو خاک زر شود

از کیمیای مهر تو خاک زر شود

سقراط بیشتر وقت خود را در کوچه و خیابان بین مردم می‌گذراند. او به هر کسی برخورد می‌کرد، سوالی می‌پرسید و وانمود می‌کرد که پاسخ سوال را نمی‌داند و گفتگو را طوری پیش می‌برد که طرف مقابل درست و غلط استدلال‌های خود را می‌فهمید و به درک درستی می‌رسید. او به مردم چیزی اضافه نمی‌کرد بلکه کمک می‌کرد تا اندیشیدن را بیاموزند و به دانش درونی خود دست پیدا کنند. لائو تسه می گوید: فرزانه با آموزش ندادن باعث یاد گیری دیگران می شود و با مداخله نکردن اجازه می دهد کارها انجام شود.

کیمیاگران باستان کسانی بودند که سنگ فلاسفه را در اختیار داشتند. این سنگ خاصیت گندزدایی داشت و هرچیز که در کنارش قرار می گرفت مسیر پوسیدگی خود را طی می کرد و پس از این که اجزای قبلی اش کاملا دچار واپاشی و اضمحلال شد ناگهان انفجاری رخ می داد و همان چیز در قالبی جدید و گرانبهاتر از قبلی مجددا به وجود می آمد. یونگ در کتاب روانشناسی و کیمیاگری اشاره می کند که کیمیاگران عارفانی بودند که مدام ایگوی خود را در معرض سلف قرار می دادند تا نوزایی و شکوفایی دوباره را تجربه کنند و هر بار تفاوت هایی در شخصیتشان اتفاق می افتاد که مثل زر شدن خاک یا طلا شدن مس بود. کوچ کیمیاگر است و کوچینگ کیمیاست. سلف کوچینگ بر همین اساس طبق اصول خودشناسی آگاهانه تمرین حضور ایگو در محضر سلف یعنی مشاهده من در برابر خویشتن است.

سلف کوچینگ، سفری درونی است که از مشاهده آغاز می‌شود، در حضور جریان می‌یابد، با پرسشگری عمق پیدا می‌کند، با مسئولیت‌پذیری قوت می‌گیرد و در نهایت، به پذیرش حقیقت می‌رسد. این مسیر، نه جاده‌ای مستقیم، بلکه راهی پرپیچ‌وخم است که تنها با آگاهی و تعهد می‌توان آن را پیمود. اما اگر بپذیریم که راهنما درون ماست، اگر جرئت کنیم که سوال‌های سخت بپرسیم، اگر مسئولیت زندگی خود را بپذیریم، آن‌گاه دیگر نیازی نیست که به دنبال راه نجات باشیم. ما، خود، راهنما هستیم. سلف کوچینگ ما را قادر می‌سازد که بپذیریم، زندگی ما حاصل انتخاب‌های ماست، نه تقدیری از پیش نوشته‌شده، آن‌گاه قدرت واقعی را در دستان خود حس می‌کنیم. شاید شوکران تلخ باشد، اما گاهی نوشیدن آن، ما را از بند توهمات و محدودیت‌های ذهنی رها می‌کند.

 

نویسنده: احسان باباخانی

ویرایش: رسول ماجانی

کمترین -----> بیشترین

میانگین امتیاز: 0 / 5. تعداد نظرات: 0

اولین نفری باشید که امتیاز میدهید 🙂

اشتراک گذاری
نظرات کاربـــران
فاقد دیدگاه
دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است. اولین دیدگاه را شما بنویسید.
ثبت دیدگاه
captcha