خوانشی یونگی از کتاب «نظریه کوانتوم، فلسفه و خدا» اثر جانر تاسلامان
انقلاب کوانتومی فقط یکی از انقلابهای تاریخ فیزیک نبود. اگر مسئله صرفاً کشف چند ویژگی عجیب در رفتار ذرات زیراتمی بود، نظریه کوانتوم هرگز چنین حضور گستردهای در فلسفه، الهیات و حتی روانشناسی پیدا نمیکرد. اهمیت فلسفی آن از جایی آغاز میشود که تصویر کلاسیک ما از «واقعیت» دچار بحران میشود: جهانی متشکل از اشیایی مستقل، دارای ویژگیهایی کاملاً معین، تابع زنجیرهای از علل و معلولها و قابل مشاهده از موضع ناظری که خود بیرون از واقعه ایستاده است.
کتاب نظریه کوانتوم فلسفه و خدا جانر تاسلامان دقیقاً وارد همین شکاف میشود. مسئله اصلی او آموزش فیزیک کوانتوم نیست؛ بلکه بررسی پیامدهای فلسفی و الهیاتی آن است. آیا عدمتعین کوانتومی واقعاً در خود طبیعت وجود دارد یا صرفاً محصول ناآگاهی ماست؟ قوانین طبیعت چه شأن هستیشناختیای دارند؟ آیا جهانی که فیزیک کوانتوم توصیف میکند، امکان تازهای برای فهم اختیار، معجزه و فعل خداوند ایجاد میکند؟ و مهمتر از همه، علم تا کجا میتواند درباره این پرسشهای متافیزیکی داوری کند؟
این پرسشها در نگاه نخست ارتباط مستقیمی با روانشناسی تحلیلی کارل گوستاو یونگ ندارند. اما اگر یک گام عقبتر برویم، شباهتی ساختاری آشکار میشود. یونگ نیز، از مسیری کاملاً متفاوت، با همان جهانبینیای درگیر بود که فیزیک کلاسیک نماینده آن بود: جهانی که در آن ذهن در یک سوی مرز و ماده در سوی دیگر قرار دارد؛ واقعیت خارجی عینی است و روان واقعیتی درونی و ذهنی؛ و رابطه وقایع در نهایت باید با علیت توضیح داده شود.
از همینجا گفتوگویی بسیار جدی میان تاسلامان و یونگ ممکن میشود.

۱. فروپاشی جهان ساعتوار
یکی از پسزمینههای مهم کتاب تاسلامان، گذار از جهان نیوتنی به جهان کوانتومی است. جهان کلاسیک را میشد ــ دستکم در تصویر آرمانی آن ــ همچون ماشینی عظیم تصور کرد. اگر وضعیت تمام اجزای جهان در لحظهای معلوم باشد و قوانین حاکم بر آنها را بدانیم، آینده در اصل از گذشته قابل استخراج خواهد بود. این همان رؤیایی است که در «شیطان لاپلاس» به اوج میرسد: هوشی فرضی که اگر مکان و سرعت تمام ذرات عالم را بداند، گذشته و آینده برایش یکسره آشکار خواهد بود.
کوانتوم این تصویر را مسئلهدار میکند. تاسلامان بخش مهمی از بحث خود را به این پرسش اختصاص میدهد که عدمتعین کوانتومی را باید هستیشناختی دانست یا معرفتشناختی: آیا طبیعت واقعاً در بنیاد خود نامتعین است، یا متغیرهایی وجود دارند که ما هنوز از آنها خبر نداریم؟
از منظر یونگی، همین نکته بسیار مهم است. یونگ نیز با نوعی «لاپلاسیسم روانشناختی» مخالف بود: این تصور که اگر همه علل گذشته فرد ــ کودکی، والدین، تروماها، غرایز و تعارضها ــ شناخته شوند، روان او کاملاً توضیح داده شده است.
روان برای یونگ فقط محصول گذشته نیست. روان علاوه بر Causa، یعنی علت، دارای Telos، یعنی جهت و غایت نیز هست.
بنابراین در دو سوی متفاوت قرن بیستم اتفاق جالبی رخ میدهد: فیزیک از جهان کاملاً قابلپیشبینی فاصله میگیرد و روانشناسی یونگی نیز از انسان کاملاً قابلتقلیل به علل گذشته. هر دو در بحران یک جهانبینی مکانیکی مشارکت دارند.

۲. مسئله ناظر: آیا میتوان جهان را بدون سوژه شناخت؟
یکی از عمیقترین پیامدهای فلسفی کوانتوم تغییر جایگاه «مشاهده» است. در فیزیک کلاسیک، ایدهآل آن بود که مشاهدهگر تا حد امکان از موضوع مشاهده حذف شود. اما در نظریه کوانتوم، نحوه اندازهگیری را نمیتوان بهسادگی از آنچه اندازهگیری میشود جدا کرد.
اینجا به یکی از بنیادیترین مسائل یونگ نزدیک میشویم. یونگ بارها تأکید میکند که هر آنچه درباره جهان میدانیم، نهایتاً از روان عبور کرده است. حتی مفهوم «ماده» نیز برای ما یک مفهوم روانی است؛ همانطور که مفهوم «روان» نیز هنگامی که درباره آن نظریهپردازی میکنیم به ابژهای برای آگاهی تبدیل میشود.
پرسش رادیکالتر این است: آیا میتوان روان و جهان را از ابتدا دو واقعیت کاملاً مستقل فرض کرد؟
۳. از دوگانگی روان و ماده تا Unus Mundus
اینجا گفتوگوی یونگ با فیزیکدان بزرگ ولفگانگ پائولی اهمیت پیدا میکند. مسئله مشترک آن دو یافتن نقطهای بود که در آن «روان» و «ماده» دیگر دو جوهر کاملاً بیگانه نباشند. یونگ بهتدریج به مفهوم Unus Mundus (جهان واحد) نزدیک شد. این اصطلاح به سطحی بنیادیتر از واقعیت اشاره دارد؛ سطحی پیش از تقسیم جهان به درون و بیرون، روان و ماده، سوژه و ابژه.
تاسلامان از کوانتوم برای اثبات عرفان استفاده نمیکند. مسئله او این است که تصویر کلاسیک و ماتریالیستی از طبیعت تنها تفسیر فلسفی ممکن از علم نیست. یونگ احتمالاً یک قدم دیگر میرفت و میپرسید: اگر جدایی مطلق ذهن و ماده حاصل شیوه خاصی از تقسیم واقعیت باشد، آیا ممکن است در سطحی بنیادیتر، هر دو ریشه مشترکی داشته باشند؟

۴. کهنالگو در مرز روان و ماده
اینجا یکی از دشوارترین مفاهیم یونگ ظاهر میشود: Psychoid.
کهنالگو را نباید صرفاً «تصویری در ذهن» دانست. کهنالگو در بنیادیترین سطح خود حالتی سایکوئید (Psychoid) دارد؛ یعنی در مرزی قرار گرفته که دیگر نمیتوان آن را صرفاً روانی نامید.
در این نقطه، پرسش کتاب نظریه کوانتوم فلسفه و خدا جانر تاسلامان درباره «قوانین طبیعت» معنای تازهای پیدا میکند. برای یونگ و پائولی، این معما میتوانست نشانهای از پیوند عمیقتر میان ساختار ذهن و ساختار طبیعت باشد؛ به این معنا که قابلیت فهم جهان توسط روان، خود مسئلهای فلسفی است.

۵. همزمانی: جایی که علیت کافی نیست
شاید مهمترین نقطه اتصال میان جهان کوانتومی و اندیشه یونگ مفهوم Synchronicity یا همزمانی معنادار باشد. یونگ همزمانی را «اصل ارتباط غیرعلّی» مینامید. فرض کنید فردی رؤیایی میبیند و روز بعد واقعهای در جهان بیرونی رخ میدهد که با محتوای رؤیا تطابق دارد.
ارتباط این دو چیست؟ معنا.
کوانتوم یک کار فلسفی مهم انجام داده است: انحصار علیت مکانیکی در تصویر ما از واقعیت را شکسته است. و همین شکاف برای یونگ اهمیت داشت. انتقال از Cause به Meaning یکی از بنیادیترین حرکات روانشناسی یونگی است.
۶. خدا؛ علت مداخلهگر یا بنیان نظم؟
یکی از جذابترین بخشهای پروژه تاسلامان مربوط به امکان «کنش الهی» در جهانی کوانتومی است. او بررسی میکند که آیا عدمتعینهای کوانتومی میتوانند فضایی مفهومی برای فعل خدا ایجاد کنند؟
اما از منظر یونگی، مفهوم خدا به شکل دیگری مطرح میشود. یونگ بهعنوان روانشناس نمیخواهد درباره وجود متافیزیکی خدا حکم نهایی صادر کند. موضوع او تصویر خدا در روان، یا God-image، است که غالباً با کهنالگوی خویشتن (Self) ارتباط پیدا میکند.
اینجا اختلاف ظریف اما مهم تاسلامان و یونگ آشکار میشود. تاسلامان میپرسد: خدا چگونه ممکن است در جهان طبیعت عمل کند؟ اما یونگ احتمالاً ابتدا میپرسید: چرا ساختار روان انسان اساساً قادر است امر الهی را تجربه کند؟

۷. تصادف یا معنا؟
یکی از پرسشهای مرکزی تاسلامان این است که آیا در جهان «شانس هستیشناختی» وجود دارد. این سؤال از دیدگاه یونگ اهمیت فوقالعادهای دارد. ممکن است واقعهای از منظر فیزیکی تصادفی باشد، اما در زندگی روانی فرد معنایی عظیم پیدا کند.
علم میتواند بپرسد: «احتمال وقوع این ملاقات چقدر بود؟» اما روانشناسی تحلیلی میپرسد: «چرا این واقعه در این لحظه از زندگی این فرد چنین معنایی پیدا کرد؟»
۸. مکملیت و منطق اضداد
اصل مکملیت بور (نور هم ذره است و هم موج) شباهت معرفتشناختی جالبی با اندیشه یونگ دارد. روان یونگی نیز دائماً با اضداد کار میکند (آگاهی/ناخودآگاه، پرسونا/سایه). مسئله فردیتیابی حذف یکی از دو قطب نیست. روان باید تنش میان اضداد را تحمل کند تا امکان ظهور امر سومی فراهم شود (Transcendent function).
۹. بزرگترین خطر: عرفان کوانتومی
از نظریه کوانتوم نمیتوان نتیجه گرفت که «افکار ما جهان را خلق میکنند» یا «قانون جذب از کوانتوم اثبات شده است». یکی از امتیازات رویکرد تاسلامان این است که مسئله را عمدتاً در سطح فلسفه علم و الهیات مطرح میکند. همین احتیاط را باید در مورد یونگ نیز حفظ کرد. یونگ فیزیک کوانتوم را «اثبات» روانشناسی تحلیلی نمیدانست.

۱۰. از جهانِ شیء به جهانِ رابطه
اگر بخواهیم عمیقترین نقطه تماس میان تاسلامان، کوانتوم و یونگ را پیدا کنیم، مسئله اصلی رابطه است. در روانشناسی یونگی نیز «من» موجودی منزوی نیست؛ بلکه درون شبکهای از روابط شکل میگیرد.
میتوان پرسید: چه واقعیتی وجود دارد که در یک سو به صورت ماده و در سوی دیگر به صورت روان برای ما ظاهر میشود؟
نتیجه: کوانتوم به مثابه زخمِ خودشیفتگی عقل مدرن
شاید بتوان انقلاب کوانتومی را، از منظر یونگی، نوعی زخم نارسیسیستی بر پیکر آگاهی مدرن دانست. انسان مدرن گمان میکرد جهان کاملاً پیشبینیپذیر است. کوانتوم این اطمینان را متزلزل کرد. یونگ نیز نشان داد که روان بسیار بزرگتر از ایگو (منِ آگاه) است.
تاسلامان از دل فیزیک جدید میپرسد آیا امکان سخن گفتن از خدا و اختیار وجود دارد. یونگ از سوی روان میپرسد آیا واقعیت بدون ساختار روانی قابل فهم است. شاید مسئله نهایی دیگر این نباشد که: آیا فیزیک کوانتوم خدا یا یونگ را اثبات میکند؟
شاید روان و جهان دو ساحل یک واقعیت ناشناختهتر باشند.
کمترین -----> بیشترین
میانگین امتیاز: 5 / 5. تعداد نظرات: 1
اولین نفری باشید که امتیاز میدهید 🙂
jungnegar@
jungnegar@